Zerrspiegel [ Search ] [ Index ] [ Edit ] [ About ]

تحفه تائب

Description

محمد يونس جان ابن محمد امين تايًب

ИВАН РУз-1 2416

Categories

Администрация Взятки Военное дело Еда и напитки Женщины Жилище и утварь История Конфессиональные группы Медицина Мусульманское образование Наука Одежда Оценка Политика Право и судопроизводство Религия Самооценка Табак и наркотики

Editor

Text

(23b) بسم الله الرّحمن الرّحيم

وبه استعين فی التتميم حداوند ا صحائف اعمام بر قوم آشفته فنون جرائم جامع معانی تبه کاريست و دفاتر افعالم بخطوط پريشان صنوف آثام حاِوی مضاين سيه روزکاری با اين ناپاکيها اکر زبان بثناءِ ذاتِ مقدّست کشايم تاب انفعالم ميکدازد و با اين آلود کيها اکر نواء ِ ستايش جناب منزهّت سرايم عرق تشوير آبم ميسازد (آيت) کريمه لا تقنطوا (القران - 39:53) باعثِ فراخیِ ميدان رجاست ورشته نويد ِ شفاعتی لاهل الکبائر ممدّ رسائی حبلِ تمنّا

عربيه

يامن قضيت بفضله اوطاری

الطافک فی العروق منی ساری

مولای ان ارتکبت ذنب الثقلين

فا غفاره بجاه سيد الا برار ]ى[

رباعي

از طاعتم ارچه دستکاهی نبود وزتقوی وزهدم پرکاهی نبود

شادم که بدرکاهِ کريمِ مطلق ازعرض ِ ورع فزون کناهی نبود

(↓24a↑23b) وهمچنين تنظيم در نعت ودرود شاهنشاه اقليم رسالت و اصطفاکه خورشيد جها نگر د سايلی ست هر شام بر خاک آستانش نشسته و ماه کردون نورد قرصی ست درمائدهء اعجازش بدونيم شکسته چشمهء زمزم را بسعادت تلاقی صدر منورّش بر حوض کوثر روانی اعظم موج اعتبارش و خاک طيبه را بدولت تعانق جسم مطهرّش برعرش اعظم بلندی دستکاه افتخار از انملهً استعداد اين افتاده صحرای فرومايکی که از بدو ولادت تا اين غايت جز خرمهرهء ترهات و خزف ريزهء خرافات نچيده (؟) و چارسوى جوهريان رشته فصاحت و بلاغت نديده چکونه برايد و ابواب اين مدّعا بقوت افتدار کدام سرپنجه کشايد صلی الله عليه و علی آله و اصحابه اخمعين الی يوم الدين

رباعي

يا سيد انبيا امام الحرمين محتاج شفاعتت فريق ثقلين

از شرع توهر که چشم پوشد جزشر حاصل نبرد کر چه بود مردم عين

رباعي

ای سرور کائنات محبوب آله بر خاک در تو قدسيان سوده جناه ↓24b↑24a

تائب که بجرم موی خود کرده سفيد با روی سيه بدرکهت برده پناه

امِا بعد بر خاتر مهر اشراق صدر نشنان مجلس شرع ومّلت محتجب مباد که چون درين ايّام آفتاب دولت خوانين فرغانه و ترکستان بمغرب زوال نشست وروز حکمرانی آنها بشب انصرام و اختتام مبدّل کشت و نواب و حکام شهريار فرقهء روس و نصاری دست تسلّط و استيلا باقطار و اکناف اين ممالك کشاد و پای تمکن و استبداد بر بساط سلطنت استحکام داد و روسيه و مسلمين را با يك ديكر اختلاط و امتزاج قوى افتاد طائفه از جهله صوفيه كه مصباح علم و معرفت نيفروخته و نقد دانش نيندوخته سرکرم عبادات ريايی وتنزهات خود آرايی و مشغول زيب نعلين وجامه و آرايش مسواک و عمامه انداز کمال بيخردی وبلاهت سالک سبيل زهد بارد كرديده بفهم کاسد و ظن فاسد خود سرا و منزلى که قوم روس ونصاری دران اقامت کزيده و فرش و بساطى که بار جلوس قعود اينها کشيده و طعام بلظروف و اوانی که دست (↑24b↓25a) اينطائفه رسيده يا جرعت ازان چشيده ناپاک و بخس العين انگاشته و عمّال و منصبدارانى که از طرف آنها سرانجام مهمّات مسلمين نموده اجرت ميکيرند از دائره اسلام بيرون و اجره را سحت بحت و حرام محض نداشته و قضاة اسلام را که بتراضی مسلمين تقلد منصب قضا نموده برای فيصل قضايای شرعيّا و رفع حوائج خلق الله بدرکاه آنها آمدشدی دارند بديدهء استحقار و استهزا ديده و از درجه اغتبار بيرون فهميده و پراهن پيش چاک تگمه داررا که در حريمين شريفين واستمبول متعاريفست و درين ديار نيز شهرتی يافته بدعت و خاصه نصاری دانسته پوشنده و لا بسين اورا هدف تير سرزنيش و ملامت ساخته و عوام کالانعام آهنک تقليد و پيروی اين کم کرده مقامان قانون اعتدال کشيده ساحت مخالط تنك و جواد معامله لنگ ساختند لا جرم بنده شكسته بال شاشى المولد فرغانى المحتد محمد يونس بن محمد امين المتخلص بالتائب بالتماس نور حدقه مجدو عز و علا نور حديقه مجد و اعتلا ملا شير محمد ميرزا خلف الصدق قطبِ فلکِ دولت و کامکاری امير کبير سعيد ابو الفتح امير ملا علی قلی ِ شهيد توجه الله بتيجان(؟) الرحمه والغفران که بنده بذره کیِ آن مهر ِدرخشان وقطره کیِ آن بحرِ بيکران مفتخر و مباهی ست باقلّتِ بضاعت و صعفِ طاقت که بمضمونِ من بلغ السبعين اشتکی من غير علة هقتاد و سه مرحله از مراحل عمر و زندکانی طی نموده قوّتِ تأليف و تلفيق بباد رفته انجاحًا لملتمسه و دفعًا للحرج و تيرًا للمسلمين مسايليکه لايق اين مقام در کتبِ معتبره ديده واقاويلی که مناسبِ اين مرام از صحفِ معتمده چنده باضمِ فوائدِ ملتقطه ديگر بعبارتِ فارسیِ روان که خاص و عام از آن مستفيد توانند شد بسلکِ تحرير کشيده و بتحفه تائبی موسوم ساخته بعز عرض ميرساند جائزه چين جنين تغافلش مباد وصلهً کره ابروی ِ بی توجهی مبيناد وبحکمِ السنانيت سهو و زلل و خطا و خللی که صدور يافته اصلاح بنان عفو(↓26a↑25b) و اغماض نصيبش باد

نظم

هرزه مجنون هم از قانون عبرت شعبه ايست کوش بکشا صوت خارج پرده تأثير نيست

ذرَّه تا خورشيد در اين ره چراغِ آگهی ست

آيه بسيار است ليکن فرست تفسير نيست

و اين تحفه مشتمله است بر سه باب و خاتمه و من الله الاعانة و الهداية فی البداية و النهاية

نظم

لطفِ حق آنجا که کردد دستگِر عاجزان

جنبشِ مژکان هم امدادِ عصائی می کند

مور اکر از خرمنِ فضلش ربايد دانه

درصفِ شپران شکوهِ اژدهايی ميکنيد

باب اوّل دربيان حل و حرمت طعام اهل کتاب و جواز دخول آنها بمنازل مسلمين و ما يتعلق بها اجمالا من حکم سورهم و مخالطتهم و معاملتهم

بدانکه بنایِ شريعت و ملّت محمديَّه عليه الصلوة والتحية بارکان اربعه بنوعی که زبادت و نقصان ظلم و طغيان ست اتمام و استحکام يافته غير از اتباع و پيرویِ فقها طرق ديکر مسدود کرديده (26b¯/­26a) توسيع عند التضييق و تيسير لدی التّعسير موافقاً لاصل المذهب و دلائلهم خاصه آنها مانده مقلّد را مجالِ آن نيست احتجاجاً با لآية او الحديث بمخالفت فقها دمی زند و قدمی نهد ودليل مقلّد قولِ مجتهيد است وخادمی درشرح طريقه محمٌديه در صنف ِ ثانی ميکويد ان ادلّة المقلد ليست الا قول المجتهد و لهذا اذا ظهر التعارض بين اقوال الفقهأ وبين آية او حديث يقدّم قول الفقهأ لان معرفة علی وجه التحقيق للمجتهد فلعل لتلک الآية مثلاً معارضا او مخصّصا اوتأ ويلاً او ناسخاً اطلع عليه المجتهد ولم تطلع انت

و درآفات العين کتاب مذکور ميکويد و نقول ايضا ان قواعد نا عند تعارض قول الفقها والحديث تقديم قولهم لجواز کون الحديث مأوَّلا او مخصّصًا او معارضا او منسوخًا او مقيّدًا بحيث يختص معرفة بالفقيه دون غيره و الله اعلم

پس زهد و طاعت و تقوی و عبادتيکه بجا می آرند و التزام مينمايند اکر مطابيق شرع و سنت و موافق قول و فتوی فقها ملّت باشد منتج هدايت و سعادت (27a¯/­26b) و اکر مخالف ست ان زهد و تقوی بی شبهه مستلزم ضلالت وشقاوت خواهد کرديد و ائمّه مذهب رحمهم الله تعالی در مصنفات خود متوناً وشروحاً چون هدايه و نقايه و ملتقی و کنز ودررغرر و درمختار وغير اينها نظر باطلاق آية کريمة و طعام الذين او نوا الکتاب حل لکم الآية ذبحية نصاری و اهل کتاب را حلال نوشته و بعضی از فقها تصريح نموده اندکه اکرچه معتقد الوهيت مسيح وغرير باشد و صاحب الدّر المختار در کتاب نکاح فرموده وصح نکاح کتابية و ان کره تزينهاً مؤمنة ببنیّ مرسل مقرّة بکتابِ منزل و ان اعتقدوا المسيح آلها ً و کزا حل ذبيحتهم علی المذهب و افضل المتأخرين ابن عابدين در کتاب ذبائح آورده و يدخل فی النصاری الافرنج و الارمن سائحانی و فی الحامدية و هل يشترط فی اليهودى ان يكون اسرائليّأ و فى النصاری ان لا يعتقد ان المسيح آله مقتضی اطلاق الهداية و غيرها عدمه و به افتی الجد فی الاسرائيلی و شرط فی المستصفی لحل منا کحتهم عدم اعتقاد (27b¯/­27a) النصرانی ذلک وفی المبسوط و يجب ان لا يأکلوا ذبائح اهل الکتاب ان اعتقدوا ان المسيح آله وان غريرا آله ولا يتزوجوا بنسأهم لکن فی مبسوط شمس الا ئمة و يحل ذبحة النصاری مطلقاً سوأ قال ثالث ثلاثه اولا و مقتضی الد لا ئل کما ذکر التمرتاشی فی قتاواه والاولی ان لا يأکل ذبيحتهم ولا يتزوجوا منهم الاّ للضّرورة کما حققه الکمال ابن الهمام و فی المعراج ان اشتراط ما ذکر فی النصاری مخالف لعامته الروايات و قول مبسوطين را بطريقيکه اينجا ذکر يافت شيخزاده در مجمع الانهر وابن عابدين درحاشيه در مختار وشرنبلالی در شرح درر غرر نقل کرده ومؤلف مقاصد شرح احکام الا حکام آورده و صح نکاح الکتابية والصائبة المؤمنة ببنیّ المقّرّة بکتاب اما صحة نکاح الکتابية فبالكتاب وهو قوله تعالی والمحصنات من الزين اوتوا الکتاب من قبلکم وآلايته سيقت لبيان نکاح الکتابيات وعن ابن عمر رضی الله عنهما انه لا يحل لا نها مشرکة حيث يعبدون المسيح وغريرا ولزا فسر المحصنات بالمسلمات و لنا ما تلونا والمشرک ليس من اهل (28a¯/­27b) الکتاب وفسرنا المحصنات با لعفائف ای عن الزنا و کل من يعتقد ديناً سما ويا وله کتاب منزل کصحف ابراهيم وشيث وداود عليهم السلام فهومن اهل الکتاب والملة ونعنی بالملة ديناً يعتقد صحة ولم يقر ببطلانه فيجوز منا کحتهم واکل ذبائحهم ولا يخفی ان العفته ليست بشرط وانما قيد للعادة

ومؤلف فتاوی هنديه ميکويد ولا بأس بطعام اليهود و النصاری کله من الزبائح و غيرها ويستوی الجواب بين ان يکون اليهود والنصاری من اهل الحرب و من غير اهل الحرب و کذا يستوی ان يکون اليهود والنصاری من بنی اسرائيل او منهم غيرهم كنصاری العرب

و پوشيده نماند که اختلاف کونه كه هست در طعامی ست که بذبح و ذکاة محتاجست امّا طعامی که احتياج بذکاة ندارد همه برابرند قال فی دررالغرر المراد به طعام يلحقه الذکاة من جهتهم لا نه خصاهل الکتاب بالذکر وفيما لا يلحقه الذکاة يستوی الکتابی والمجوسی کالسمک وغيره وامّا سؤر و پس خورده بنی آدم مؤمناً کان او کافراً جنباً کان او طاهراً ذکرا کان او انثی (28b¯/­28a) صغيرا ً کان او کبيراً باتفاقِ کافه علمأ ملّت رحمهم الله پاک و طاهر ست آری مردی طويل الشارب خمر خورده و موی لب آلوده ساخته فوراً قبل از لحسات ثلاثه و لييدن بلعاب و بزاقِ دهن چزی خورد و آشامد بعلّتِ ملاقات خمر که از عوارض منجسه است پليد و ناپاک خواهد شد و امّا ظروف واوانیِ اينها امام غزآلی در کيميای سعادت آورده که رسول خدا صلی الله عليه وسلم از مطهره مشرکی و امير المومنين عمر رضی الله عنه از سبوی نصرانيه و ضو ساختند ليکن زُهّاد بدام ريا و وسوسه کرفتار اين زمانه را برای توضی آب بخاک مختلط نشده باران و ابريق دست غيری نرسيده ميبايد تا باسراف ريخته شرائط ِ تقوی بجا آرند وپرهيزکاری و احتياطِ خود در عبادت معلوم نمايند

شعر

و موسوس عند الطهارة لم يزل ابدً ا علی الماء الکثير مواظبا

يستصغر البحر العظيم لزقنه ويظن د جلة ليس يکفی شاربا

و امّا دخول اهل کتاب و ذميه بمساجد و معابدِ مسلمين امام مالک

(29a¯/­28b) دخول آنها بتمامیِ مساجد مکروه کفته و امام شافعی و امام احمد و امام محمد رحمهم الله بمسجد حرام مکروه و بسائر مساجد جائز پنداشته و امام اعظم ابو حنيفه رحمه الله بتمامیِ مساجد حتی المسجد الحرام جائز داشته وفی الهداية ولا بأس بان يدخل اهل الزمته المسجد الحرام وقال الشافعی يکره وقال ملک يکره فی کل مسجد للشافعی قوله تعالی انما المشرکون نجس فلايقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هزا ولان الکافر لا يخلو عن جنابة ولا يغتسل اغتسالاً يخرجه عنها والجنب يجنب المسجد وبهزا يحتج مالک والتعليل بالنجاسة عام فينتظم المساجد کلها ولنا ماروی انّ النبی عليه السلام انزل و فد ثقيف فی مسجده وهم کفار ولان الخبث فی اعقادهم فلا يؤدی الی تلويث المسجد والآيت محمولة علی الحضور استيلاءً وا استعلاءً او طاًلفين عراةً کما کانت عادتهم فی الجاهليته انتهی و صاحب الدرر المختار می كويد قلنا النهی تکوينی لا تکليفی و قد جوزوا عبور عابرا لسبيل جنباً و حينئزٍ فمعنی لايقربوا لايحجوا ولايعتمروا عراة ً بعد عامهم (29b¯/­29a) هذا عام تسع و امّا پرسش بيمار و عيادت مرضَیِ نصاری اجماعاً جائز و رواست چونکه عيادت مريض در حق آنها نوعی از بر و نيکو کار يست و ما از نيکويی کردن در بارهء آنها نهی کرده شده نيستم و رسول خدا صلی الله عليه وسلم يهودی را که در جوار آنجناب بيمار کرديده بود عيادت فرمودند وفی الهدايته ولا بأس بعيادة اليهود والنصرانی لانه نوع برفی حقهم وما نهينا عن ذلک و صح ان النبی صلی الله عليه وسلم عاد يهود يّاً مرض بجواره و همچنين تغريت موتی اينها نيز رواست کما صرح ابن عابدين فی الخطر والاباحة ناقلاًعن النوادر همچنين باجرة برداشتن خمر و رعى خنازير و تعمير کنائس آنها جائز و روا و آن اجزه پاک و طيّب ست نزد امام اعظم رحمه الله و امّا امام ابو يوسف و امام محمد رحمهما الله تعالی مکروه داشته اند بنابر آنکه حمل آن اغانت بر معصيت ست و بصحت رسيده از رسول خدا صلی الله عليه وسلم در خمر ده ذات را لعنت کرده و حامل از ان جمله است و امام اعظم ميفرمايند معصيت در شرب خمر آن فعل فاعل (30a¯/­29b) مختار ست و شرب از ضروريات حمل نيست برای تحليل و اراقه نيز بردارند وحديث شريف محمول برحملی ست که بمعصيت مقرون باشد وفی الهداية ومن حمل لزمی خمراً افانه يطيب له الا جرعند ابي حنيفه رحمه الله وقال ابو يوسف و محمد رحمهما الله يکره ذلک لانه اعانة علی المعصية و قد صح انَّ النبی عليه السلام لعن فی الخمر عشراً حاملها و المحمول اليه وله ان المعصية فی شربها وهو فعل فاعل مختار وليس الشرب من ضروريات الحمل ولا يقصد به و الحديث محمول علی الحمل المقرون بالمعصية و فی رد المختار لان حملها قد يکون للاراقة او للتخليل فصار کما استأ جره لعصر العنب او قطعه قال الز يلعی وعلی هزا الخلاف لو آجردابةً لينقل عليها الخمر او آجر نفسه ليرعي الخنازير يطيب له الاجر عنده وعندهما يکره وفی فتاوی قاضيخان ولو ان مسلما آجر نفسه ليعمل فی الکنيسة وليعمرها لابأس به لانه لا معصية فی عين العمل و فی الدار المختار و جازتعمير کنيسة وامّا سلام باهل ذمه اکرچه ابتدا بسلام از غير حاجت مکروه ست امّا رَدِّ آن و اقتصار بر عليک لازم و اکر احتياجی (30b¯/­30a) داشته باشد ابتدا بسلام نيز جائز ست کمافی قاضيخانی و الشرنلا ليه (؟) و بريدن کوشت و نان بکارد چنانچه متزهده کمان برده اند مکروه نيست و فی رد المختار قال شيخ مشائخنا الشيخ اسماعيل الجراحی فی الا حاديث المشتهرة لا تقطعوا الخبز و اللحم بالسّکين کما تقطع الا عاجم و لکن انهشوا بهشا قال الصغانی انه موضوع و فی المجتبي لا يکره قطع الخبز واللحم بالسکين وتعليق يعنی اويختن لوحی از مس يا چوب و نقره که نصاری برای امارت و نشانه منصب ميدهند لا بأس به ست کما فی الخلاصة و فی البز ازية و تعليق البايزة اعنی اللوح السلطانی لا نها امارة ملکية لا تعلق لها بالدين من خشب کان او فضة بخلاف وضع قلنسوة المجوس و شدٌ الزنار لانه امارة الکفر و فی معين الحکام للامام علأ الدين الحنفی و لبس السواد و السراغج وتعليق البايزة لا يوجب الکفر و امّا قضاة اسلام و مينکباشيها(!) ففی رد المختار و لکن اذا ولى الکافر عليهم قاضياً و رضيه المسلمون صحت توليته بلا شبهه تأمل و فی فضول العمادی و کل مصرفيه وال مسلم(31a¯/­30b) من جهتهم يجوز منه اقا مة الجمع و الا عياد واخز الخراج و تقلپد القضأ وتزويج الا يامی لاستيلأ المسلم عليهم و اما طاعة الکفر فتلک موادعة ومخادعة و امّا بلاد عليها ولاة کفار يجوز للمسلمين اقامة الجمع و الا عياد و يصير القاضی قاضياً بتراضی المسلمين و يجب عليهم ان يلتمسوا واليا مسلماً و کزا فی الدارالمختار ناقلا ً عن جامع الفصولين و فيه ايضا فی باب الجمعة قال فی تصحيح القدوری و يکتفی بالقاضی عن الا مير و کتب تحت قول الدار المختار کل مو ضع له امير وقاضٍ يقدر علی اقامة الحدود هم افرد الضمير تبعاً للهداية لعوده علی القاضی لان ذلک و ظيفة بخلاف الا مير و امّا پراهنِ پش چاک سيد جمال الدين محدّث در رو ضة الاحباب و ملا علی قاری محدّث و مولوي عبد الحق محدث در شرح مشکوة تصريح نموده اند که پراهنِ رسول خدا صلی الله عليه وسلم پش چاک و تكمه دا ر و طوق و جيبِ آن طولاني بسوی سينه مفتوح بود چنانچه الآن معتاد ست وکسی که علم ندارد و کمان برده که اين قسم پراهن (31b¯/­31a) بدعت ست و نيست آنچنان که کمان برده وفی المرقاة فی شرح حديث معاوية بن قرة عن ابيه قال اتيت النبی صلی الله عليه وسلم فی رهطٍ من مزينة فبا يعوه وانه لمطلق الازرار فادخلت يدی فی جيب قميصه فمسست الخاتم رواه ابو داود قال ابن حجر تبعاً للعصام فيه حل لبس الحدالقميص وحل الرّزفيه و حل اطلاقة وان طوقه کان مفتوحاً بالطول لانه الذي يتخز له الازرار عادةً قال السيوطی فيه ان جيب قميصه علی الصدر کماهو المعتاد الآن فظن من لا علم عنده انه بدعة و ليس کماظن و فی روضة الا حباب و کان قميصه مشدود الازرار و ربمّا حل الازرار فی الصلوة و غير ها و بود پراهنِ آن سرور صلی الله عليه وسلم تکمه ها کرده و کاهی ميکشاد تکمه هارا در نماز ودر غير نماز و مولوی عبد الحق در رسأله لباس وشرح مشکاة(!) با ين معنی تصريح نموده و معتبر در لباس مرد و زن رسم ايّام نبوی عليه الصلوة و السلام کفته پس طعن بکجا ميکنند و سرزنش ملامت کرا مينمايند و ايضاً جهلهً (32a¯/­31b) اين زمانه بعقيده آنکه صلاة جنازه درپس قضاة جائز نيست ببهانه و صيّت ميت يکی از متصوفی و متزهده را بامامت ميکزرا نند و درکتاب فقهيه متناً وشرحاً اولی بامامت جنازه سلطان و عند عدم حضوره نائب او امير بلد و عند عدمهما قاضی و عند عدمهم امام حی کفته و قهستانی درشرح نقايه بوجوب اين ترتيب اشارت کرده و مصنّف درر غورر ميکويد الا ولی بالا مامة السلطان او نابئه فالقاضی فامام الحی فالولی ولا بأس باذن الا ولی لغيره فيها وان صلی غيره يعيدها انشأ لتصرف الغير فی حقه و علا مه ابن شحنه درلسان الحکام ميفرمايد اوصی بان يصلی عليه فلان صلوة الجنازة فالوصية باطلة هو الاصح و شر نبلالی نيز ببطلان و صيت امامت جنازه تصريح نموده و هو المفتی به گفته پس ملاخطه نمايند که درين صنع بتمامی متون که ظاهر مزهب ست مخالفت نموده و ثاينا صلاة خمسه که از فروض اعيان و مصّلی مجّلی ايمان ست بحکم صلّوا خلف کل بر وفاجر در پس هر نيکوکار و بدکار کزاردن جائز و از علامات اهل سنت و جمعيت ست صلاة جنازه را که از فروض کفايه است در پسِ قضاة ناجائز شمردن(32b¯/­32a) از دائرهً اهل سنت و جماعت بيرون شدن ست و مع ذلک اگر قضاة خواهند عند عدم امرهم و اقتدائهم شرعاً اعادةً آن صلوة خواهند کی و چون مسايل متعلقه بطعام و بساط وظروف اهل کتاب وذمّه و درحل و حرمت آن اقاويل مجتهيدين و ائمه ايجازا ً و اختصاراً معلوم کشت و مع ذلک اين همه و قتيست که آنها درتحت امر و نهی و ذمی ِمسلمين باشند و الآن قضيّه منعکسه و مأمور و محکوم و آنها آمر و حاکم ملا خطه بايد کرد که بااين مقدار تصريح فقها اطعمه غير محتاجه بزکاة روسيه و نصاری و سور وپس خورده آنهارا مطلقاً حرام کفتن و فرش و بساط و خا نهً که سکونت کرده اند و ظروف و اوانی که ازان چزی خورده و نوشيده نجس داشتن واجرة مشاهره که عمال و منصب داران بازاءِ اعمال ازان قوم اخز مينمايند سحت محض دانستن و قضاة اسلام و مينکباشيها که برای کفايت مهمّات مسلمين بااين طائفه اختلاف و امتزاج دارند از دائرهً اعتبار خارج پنداشتن غيراز حمق وجهل بمزهب و ملّت و از درا ً بمجهتدين شريعت چي معنی دارد (33a¯/­32b) و بجزاقامت جمع و اعياد مؤمنين و اداءِ خراج مسلمين را که متون و شروح بصحت و سقوط آن ناطقه است نادُرست وغيرساقط کفتن چي حاصل ميآرد فقد اخطأت استهم الحفرة و خبطوا خبط العشوأ و قولهم المخالف لاقول الفقهأ لصرير باب او کظين ذباب فلا يلتفت اليه ولا يعوّل عليه پس موافق مسائل متقدمهً مسطوره طعام غير مزکاة نصاری واهل كتاب و سؤر و پس خورده آنها که بخمر آلوده شدنِ آن مشاهد نکرديده و ظروف و اواينی آنها که وصولِ عوا رض منجّسه معين نشده شرعاً باتفاق علما پاک وطاهربايد دانست و جوازِ دخول اين طائفه بسائر مساجد و مسجد الحرام و عدم نجس آن بقول امام اعظم آنفاً مذکور و انزال رسول خدا صلی الله عليه وسلم وفدثقيف را که آنوقت مشرک و هنوز باسلام ندرامده بود ند بمسجد مدينهً منوَّره مسطورکرديده انصاف بايد کشاد که بکدام دليل خانهً اين قوم درامده و بساطی اين فرقه نشسته را نجس و ناپاک توان کفت اين مسْله در کدام کتاب ديده و اين فرع از کدام اصل کشيده باشند وهل هذا الا تعصب ظاهر(33b¯/­33a) وقضاة حاليه را که اقامتِ جمع و اعياد و صوم و فطر و نصب او صيأ يتأمی و ضبط اموال مجانين و مفقودين وتزويج صغائر و ايامی عند عدم الاوليأ بصتح قضأ اينها متعلق ست و درين ايام دراقامت حدود و تنفيز احکام و جوهِ قاضی از ولّاة وحکام مستغنی ساخته چنانچه سبق ذکر يافت نافز الحکم و مطاع الامر دانسته و بی اجازت اينها درخبائز ديکری را تقديم نکرده بنظر تعظيم و تجيل بايد ديد چه طعن باينها مستلزم ابطال بسياری از امور شرعيه وعبادت وتخطئه علما ً دين و تجهيل سلفِ صالحين خواهد کرديد واکر قضاة وعُمّال در فيصل قضايا و احکام قدم از جادهً مستقيمه شرع بيرون نهند و طريق جور و عدوان سپرند جزاء اورا در يوم الجزاء خود خواهند ديدن لا يضرکم من ضل اذا اهتد يتم ومشاهرهً که عمال و مينکباشيها بطريق اجرت از روسيه و نصاری ميکيرند پاک و طيّب بايد دانست غريب حالتی ست اجره که برای برداشتن خمر و چرانيدن خوک و تعمير کنائس کرفته ميشود صاحب مذهب امام اعظم رحمه الله عليه پاک و طيّب ميدانند و اجره که برای رفع حوائج (34a¯/­33b) مسلمين و اخز خراج وضبط شوارع و تعمير قناطر کرفته می شود اين مضلوکان رجس(؟) و حرام ميشمارند انّ هذا ا لشئ عجاب بلکه عمال و مينکباشيهای اين ايّام جبايات سلطانی را که ظالماً بر خلاف شرع ست اکر از فقرا ورعايا بطريق سديت و معدلت اخز نمايند مثاب و مأ جور خواهند شد قال الامام الزاهد فی القنية من تولی العمل من جهة السلطان و قام بتوزيع هزه النوائب علی المسلمين بالقسط والمعادله كان مأ جورا وان کان اصله من الجهة التی يأ خزه باطلأ انتهی و فی تنقيح الحامدية قالوا ان من تولی قسمتها بين المسلمين فعدل فهو مأجور ولا يفسق حيث عدل وان کان الآخذ بالاخذ ظالماً و فی قرة عيون الاخيار قال فی الفتح و قد منا عن البزدوي ان القائم بتوزيع هزه النوائب السلطانية و الجبايات با لعدل بين المسلمين مأ جور وان کان اصله ظلماً ومخالطت ميان امم سابقه و کفره مشرکين آن ازمان و از ايام بعثت رسول خدا صلی الله عليه وسلم تا اين هنکام معا ملاتی که از وجه داد ستد وبيع وشرأ واخذ وا عطأ ميانهً اهل کتاب و مشرکين (34b¯/­34a) و ميانهً مشاهير صحابه و تابعين رضوان الله تعالی عليهم اجمعين واقع شده و درکتاب سير و تواريخ مسطور ست و احتياج به بسط و تفصيل ندارد و شرعاً جواز عيادت مرضی و تعزيه موتی اينفرقه مؤکد معنی مخالطت ست و چون از اختلاط با اين کرده چارهً نمانده و بحکم تا بعيّت دردفعنوايب و رفع و قائع وانهاءِ مهام و تفهيم مقصد ومرام هرساعت احتياجی جداکانه باينطائفه ميافتد وهر ترجمانی مأمون و موثوق نيست لا جرم بمضمون اذا ضاق الامر اتّسع و المشقة تجلب التيسر تعلم زبان ودانستن خط و کتابت اينها نيز از جمله ضروريات کشت بدان که دردين محمّدی و شريعت احمدی عليه الصلوة السلام حرج مر فوع ست و تکاليف شاقهً که برامم سابقه بود مرفوع و(أيت) کريمهً يريد الله بکم اليسر ولا يريد بکم العسر(القرأن - 2:185) و آيهً ماجعل عليکم فی الدين من حرج(القرأن - 22:76) نفی عسر و حرج با بلغ وجوه کرده ورخص شرعيه از تخقيقت اسقاط و تنقيص و ابدال و تقديم وتأخير و تغير چون قصر صلوة و جواز افطار در سفر و تيمم نزد فقدان آب و ضرر استعمال و مسح موزه و جبيره و قعود در صلوة(35a¯/­34b) نزد دوران سر وعدم قدرت بر قيام و عفوطين طرق و شوارع و تحّری قبله عند الا شتباه و طهارت سؤر و عرق حيوانات مأ کول اللحم و مانند اينها که تفصيل آن تعزّری دارد همه مشير با ين معنی ست که تسهيل و تسير برمسلمين ميدان و محل خودرا وسيع و فراخ ساختن مطلوب ست نه تشديد و تعمير وضيق و تنک کردانيدن و حديث صحيح که امام بخاری ازابي هريرة رضی الله تعالی عنه روايت کرده که کفت رسول خدا صلی الله عليه وسلم ان الدين يسر ولن يشاد هذا الدين احدالا غلبه الحديث دين را نفس و عين يسر خواندن و مؤکد ساختن مؤسّس اشارت ست ومؤلف کتاب معين الحکام الشيخ الامام ابو الحسن علی بن خليل القاضی الحنفی ميکويد فقد حسن ما کان قبيحاً و اتّسع ما کان ضيقاً و اختلفت الاحکام باختلاف الازمان و يعضّد ذلک من القواعد الشرعية ان الشرع و سّع للمرضع فی النجاسة اللا حقة لها من الصغير مما لم تشاهده کثوب الا رضاع و وسّع فی زمان المطر فی طين المطر کما ذکره محمد فی طين بخارا علی ما فيه من القزر والنجاسة و وسّع لا صحاب القروح فی کثير من نجاستها و وسّع لصاحب البواسير فی بللها و جوٌز الشارع ترک (35b¯/­35a) ارکان الصلوة وشروطها اذا ضلق الحال کصلوة الخوف و نحوها و ذلک کثير فی الشرع ولزلک قال الشافعی ر.ح. ما ضاق شئ الا اتّسع يشير الی ذلک المواطن فکذالک اذا ضاق علينا الحال فی درء المفاسد اتّسع کما اتسع فی تلک المواطن فقد ظهر انّ الحکام و الشرائع بحسب اختلاف الزمان و ذلک من لطف الله عز و جلّ بعباده و سنة الجارية فی خلقه و ظهر ان هزه القرائن لا يخرج عن اصول القواعد و ليست بدعاً عما جأبه الشرع المکرم تم کلامه ملخصا و ملفقا ً و صاحب درر غرر کفته و کم من شئ يختلف با ختلاف الزمان و المکان کزا قال الامام التمر تاشی و چون و اضح و روشنی کرديد که احکام شرعيّه باختلاف ازمنه و امكنه مختلف ميکرديده و امام قاضيخانی که از اصحاب ترجيح ست در فتاوی خود آورده ليس زماننا زمان الشبهات فعلی المسلم ان يتقی الحرام المعيّن و وفاتِ آنجناب در سنهً ٥٩٢ پانصد و نود ُ دو اتفاق افتاده والآن هفتصد و پنج سال القضاً يافته بايد فهميد که درين مدّت چه مقدار تفاوت فاحشی پيد اکرده باشد پس احوال اين امام را با وضاع زمان سابقه قياس نبايد کردن که(36a¯/­35b) هر فصل را هوايست و هر زمان را تقاضايی وآنکه در هنکام شدت كرماى صيف برای کسب برودت پوستين سمور پوشد و در غلبه سرمأ شتا جهت تحصيل حرارت يخ و آب سرد نوشد برخفّتِ عقل و قلتِ خردِ او خواهند خنديد

ودرين زمان لايق ومناسِب حال اهالی فرغانه و ترکستان آنکه وجود قضاة و منصب داران حالي را که دارالاسلامی اين مملکت و جريان سرچشمهً احکام شريعت از خواص شرف منصب واعمال آنها ست مغتنم شمرده و حواله بودن فيصل مهمّات و قطِع منازعات و مخاصمات بشرع شريف از جمله ً نعم جليله و عطايأ جزيله دانسته لوازِم شکر و ثنا بجا آرند و در توقير و احترام تکاسل و تغافل نور زيده طلب انصاف و معدلت نمايند چه در ترک تعظيم و استخفاف آنها تحريک فتنه ايست که تسکين آن بآ سانی مُيسَّر نخواهد کرديد و قضيّه رُبَّ قولٍ اوردک مورد القتال اوردك مورد القزال النصب العين داشته از سرزنش و طعن آنها زبان کشيده دارند ومعلوم ست که فرضاً اکر منصب داران از تقلّد عمل ابا نمايند و قبول منصب نسازند حکام و وُلاة نصاری اين ممالک را مفت و رايکان از دست نداده(36b¯/­36a) فيصل قضايارا بسوديه و ديکر امورات ملکيّه بيکی از روسيه تفويض نموده و ان وقت ولايت درخلال دارالحرب شده افسوس و ندامت فائده نخواهد داد.ع يومئذ يندم عزابهم * الدخول فی دار الاسلام خلود فی دار السلام

و بارباب منا صب و عظمأ روسيه دراموريکه از دين و ملت دور نميسازد و از شاهراهِ شرع بيرون نمی اندازد طريق اطاعت و فرمان برداری پيموده و از فتنه و فساد و بغی و عناد دور بوده جبايت و مؤنات رسميه را که غير از دادن چاره ند ارد بدون منا قشه و مجادله ادا نمايند

در تواريخ معتبره ديده باشند که در ايام ظوهور چنکيزخان و اولاد و احفاد او در ولايت ترکستان و ماوراءالنهر و طهارستان و خراسان و سيستان و فارس و عراق و مازندران از قتل عام و تخريب بلاد و تعزيب عباد آتش انواع فتنه و فسادی که اشتغال يافت و خان ومان اکثر سکان ربع مسکون خاکستر ساخت تزکر آن هنوز خاک بر ديده سورور می بييزد و خار در پراهن نشاط می ريزد الحمدلله که الآن عشر عشيران بوقوع نيامده و مع ذلک آنها مشرک و به مسلمان (37a¯/­36b) اشدٌ العداوة بود و اينها نصاری واقرب بمجبت الله تعالی فعال لمايريد ست کاهی بنده مظهر جلال برعبادِ خود مسلّط می سازد وکاه علم استيلأ مصدر جمال می افرازد لا يسًيل عما يفعل وهم يسئلون (ألقرأن - 21:23) درامورات دينويه چون منع و اعطا و قبض و بسط و مانند آن کفر وايمان و طاعت و عصيان را مدخلی نيست رضاو تسليم می بايد من لم يرض بقضائی و لم يصبر علی بلائی فليطلب ربّاً سوانئ حديث ست قدسی و اکر اعتراضی رسد که حديث الجهاد ماض الی يوم القيامة محکم ست و قايل نسخ و تأويل نيست کويم درين چه شبه است امّا تکاليف و احکام شرعيه را شرائط بسيار و اعزار منبحه و مسّوغه سقوط بيشمار ست صاحب دارالمختاركفته و شرط لوجوبه القدرة علی السلاح لا امن الطريق فان علم انه اذا حارب قتل و ان لم يحارب اسر لم يلزمه القتال ولان الطاعة بحسب الطاقة و مؤلف فتاوی هنديه ميکويد و امّا شرط اباحته فشيًآن احدهما امتناع العدو عن قبول مادعی اليه من الدين الحق و عدم الامان بيننا و بينهم و الثانی ان يرجؤ الشوکة و القوة لاهل الاسلام باجتهاده او اجتهاد من يعتقد (37b¯/­37a) با جتهاده وان کان لا يرجو القوة و الشوکة للمسلمين فی القتال فانه لا يحل له القتال لما فيه من القاء النفس فی التهلکه . و از اينجا صريحاً معلوم شدکه بدون رجا و عِلم بر ظفر و شوکت مسلمين جهاد و قتال جائز و حلال نبوده و يلضياً غرض از جهاد محض ازها ق واتلاف نفس نبوده اغراز دين و دفع شر از مؤمنين مطلوب ست خواه بمقاتله حاصل کردد و خواه بمسالمه و موادعه و خواه باخز و خواه باعطا که جهادِ معنوی و کتب فقهيه باين مضمون مشحون ست و فی الدر المختار و يجوز الصلح علی ترک الجهاد معهم بمال منهم اومنا لو خيراً قال ابن عابدين ای بمال نعطيه لهم ان خاف الامام الهلاک علی نفسه و المسلمين بای طريق کان و از فرط جهل خودرا هدف بندقه تفنک سا ختن و عريان بدم شمشير تيز تاختن ونفس بتهلکه انداختن را هيچ کس از جهاد شرعيه نشمرده

شعر الكل جديد لزة غيراننی* اخال جديد الموت غيرلزيز*

قهستانی درشرح نقايه و شيخ زاده در مجمع الانهر آورده و العمل يدليل القلب واجب عند فقدان غيره مُدّعيانِ لزومِ جهاد (38a¯/­37b) درين ازمان تأملی فرمايند که مقابله را مماثله ضروری ست و الاّ روباه درمحاربه پلنک البته مقتول ست و موش در مقابله کربه بی شک مأکول و مماثلت درين باب بطول قامت و ضحامت حاصل نميآيد بلکه مساوات در علم قواعد عسکر که از فروع حکمت علميه است چون نصب رؤسا برای ضبط احوال و تهيّه لباس و اسلحه مناسب مقاتله و امثال آن و علم يقال كه از فروع علم عددی ست چون کيفيت ترتيب عسکر در حروب و کيفيت بستن صفها از جفت و طاق و تعين عدد صفوف و عد د ِر جالِ هرصف وشکل و هيست صفها از مثلث و مربع مدوّر و اهيللجی و مستطيل موافق اقتضای معرکه و محل وامثالِ آنها و تصريح نموده اند که بی رعايه اين امورشاهد ظفر روی نخواهد نمود چنانچه در غزوه موته بعد از شهادتِ زيد بن حارثه و جعفر طيار و عبدالله بن رواحه رضی الله عنهم و هزيمتِ مسلمين چون علم بخالد بن وليد رضی الله عنه رسيد بو اسطه تغير تعبيه بلشکر کفار فيروزی و نصرت يا فتند پنجهً استيلأ انها تافتند و در اعداد و تهيّهً اسباب و آلات حرب ميبايد جسارت شيرير عظيم (38b¯/­38a) الخلقه کردن دراز و جرأت باز برکلنک قوی الجثه دور پرواز باستظهار ناب و اظفار و استعانت مخلب و منقارست و خداوند جلّ و علا فرموده و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة آلآ اي علامهً زمخشری و بيضاوی و نسفی غيرهم از مفسرين بروايت عقبه بن عامر رضی الله عنه که کفت سمعت رسول الله صلی الله عليه وسلم يقول علی المنبر الا ان القوّة الرمی قالها ثلاثا قوت را برمی نقسير نموده و بنابر آنکه در آنی اوقات بهترين آلات جهاد تير اندازی بوده خدا و رسول مجاهدين را بآن امر ساخته و درين ايام که زبدهً اسباب محاربه توب و تفنک ست تعليم استعمال آن قواعد محاربه و قواينن مقاتله و ترتيب صفوف و ساقه و مقدمه از معلِم کامل لازم و ضرور و بی تهيّه اين امور بچوب و وچقماق و کارد و مزراق به پرخاش و جنک فئه تام وشاکی السلاح روسيه که همه کار ديده و رزم آزموده اند اقدام نمودن تن بکشتن دادن و سربدهانِ اژدها نهادن ست بايد دانست که سلاطين طائفه روسيه از قديم الايام تاباين زمان هميشه صاحب قوت و شوکت و در محاربات مظفر و منصور و بابناء جنس خود غا لب (39a¯/­38b) و فايق بوداند چنانچه در ايام جهانگيری اسكندر و قتيکه قنطال روس آمده کنجه و بردع و توابع اينهارا قهرًا وقسراً مسخًر ساخته نوشابه راکه ار قبل سکندر فرمانروای آن مرزبوم بود اسير کرده برد اسکندر بقصد انتقام بولايت روس لشکر کشيده و قنطال نيز در مقابله ميدان مقاتله آراسته و ايام محاربه اين دو پادشاه بغايت دراز کشيده دلاورانِ عساکر روسيه بنوعی اظهار شجاعت و مرد افکنی نمودند که جنک جويان جنوبی اسکندری که بهادران ربع مسکون پای مقاتله اين ها نداشتند از مقاتله شجاعان روسيه سپرغجه بر روی کشده نزديک بآن رسيد كه صرصر شکست و قرار بنای ثنات و قرار آنهارا منهدم کرداند واقعاً هيچ پادشاهی از پادشاهان روی زمين مثل امپراطور باسکندر جنک و مقاتله و ميدانداری نکرده چنانچه در تواريخ معتبره مرقوم و مسطور ست ناچار اسکندر بنفسنفيس خود بمعرکه درآمده حضرت فتاح ذو المنان بمحض فضل و کرم فتح و نصرت داده وچون اسکندربخزينه قنطاال درآمده کاغز اقچه هارا که آنوقت از پوست بوده ديده آفرينها کرده فرمود سلطنت و حکمرانی زياده ازين چه خواهد بود که پوست پاره کهنه را از نقره و طلا (39b¯/­39a) رايج کريها کرداند واکر کسی را درين نقل شبهئه بدل رسد از خمسه شيخ نظامی کنخوی سکندرنامه را مطالعه نمايد ابواب تصديق بررويش باز خواهد کرديد و بنده تايب از ابتدأ و اقعئه آق مسجد تا ايندم که قرب پنجاه سال ست دراکثر محاربه که ميانه روسيه و سلاطين مسلمين اتفاق افتاده حاضر بوده وشدت و بأس مقاتله اينفريق را مکّرر ديده از پياده اسب و استر عاری از مغفر و جويوش بودن روسيه بعقل ناقض مردم فرعانه و ترکستان محاربه را آسان نموده بغرور نيندازد فلا يغرنک الدّبأوا ان کان فی المأ و شيخ نظامی عليه الرحمه دراسکندرنامه ميفرمايد. نظم

بخرکوش خفته مبين زينهار که چندان که خسپد دود وقتِ کار

جکر خوردن آيين روسان بود می و نقل کارِ عروسان بود

وجناب امير کبير معدلت کستر ملا علی قلی اميرلشکر شهيد سعيد که بشهامت و شجاعت و حسن تدبير ورسوخ عسکر و مکائد حرب و قوت مصابرت در تحمل آلام طعن و ضرب و کثيرة جنود مجندة و عدد وو فورآلات محاربه وعُدد و نفاذ حکم و فرمان و بثات قدم و جناب از سلاطين دثت قبچاق و ترکستان معتاز و مستثنی بود با آنهمه صبر و اجتهاد که اکر (40a¯/­39b) بکوهِ فولاد می کرد ازيخ بر ميکند بنابرآن که در اسباب و آلات مقاتله و علم بقوانين محاربه با اينقوم مماثلته مساوات نداشتيم بر شر ذمه قليله اينها ظفر و استيلاً تمام نيافتيم وسر پنچهً شوکتِ اينها نيافتيم و معلوم نيست که بعد ازين عشر عشيرآن غيرت و جلادت از کسی ظوهور نمايد و بنده تايب در همان اوقات علم يقين حاصل کرده و جزم نموده که با فرقهً روسيه ميدان مقاتله و محاربه آراستن فوق طاقت و قوّت اهالیِ ماوراء النها و ترکستان بوده صلاح کار و خيريت اينها مقصور در مصالحه و مسالمه است امّا ازان روی که ساده لوحی بر مزاج سکنهً اين ديارغالب ست رأی حقير بهيچکس مقبول و مستحسن نيفتاد حتی جناب امير محمد يعقوب بيک غازی که عقل ابنای زمان خود بود بسمع رضا وقبول نشنود و جناب امير رعيّت پرور امير مظفر بمجرد مطالعه مقدمهً جهادِ روسيه از کمال خردمندی مضامينِ خاتمهً اورا در يافته و بلوم لا يًمين که نعاق غراب و بناح کلاب ست التفاتی نفرموده بامپراطورِ روسيه طرح موادعه انداخته بنای مصالحه مستحکم ساخت و الآن مدت سی و پنجسال ست (40b¯/­40a) اهالی فاخره بخارا و شهرسبز و حصار و کولاب در ظلال آن معاهده از تاب آفتابِ حوادث و ثوائبِ زمان درامان و اولادِ آنجناب دران کشورفرمان روا و حکمر انند فجزاه الله عن جميع المسلمين خير الجزأ کاش سلا طين ترکستان نيز اقتداء آنجناب نموده قدم براه موافقت مينهادند و ابو اب مسالمه ميکشادند تا ولايت و سلطنت از دست نميدادند و مردم فرغانه و اندجان در ايّام فتنهً عبدارحمن افتابچی و فولادخان قوّت بازوی روسيّه و صعوبت محاربهً اينها براًیالعين مشاهده نموده تجربه حاصل ساخته اند با انکه دران هنکام والی و فرمانروا واسلحه دافعهً نکايت اعدا ا با خود داشتند و الآن جمعيت به پريشانی و آن اسباب به بيسمانی تبديل يافته کجا فردی ازا فرادّ اايندياررا زهرهً آن مانده که لواِی عناد افرازد يانایِ عصيان و تغين نوازد لا يلدغ المؤمن من حجرمرتين حديث ست صحيح من جرب المجرب حلت به الندامة مثلی صريح و رعيّه اين و لايت که بردأ عقل ارتدا و بکسوت تميز اکتسأ نموده لباس حمق و بيجردی بپوشيده اند و شراب جنون و بي هوشی ننوشيده شامت خاتمهً مخالفت و وخامت عاقبت (41a¯/­40b) منازعتِ روسيه را ميدانند و آسايش و امنيت و فراغ ورفاهيت خود ميشناسند امّا در ين ديار اجلاف و اوباش و سوفيه که بدتراز کلاب سوقيه اند بسيارند و غير از ايقادِ نواير فساد کاری ندارند فقرای سرکوفته ً پای شکسته که ازعهده ضبط عيال واطفال خويش بيرون نميآيند بزروهً زجر و منع اين قسم اشرار آشفته حال از کجا برايد و بامر و نهی اين فرومايکانکهِ کوش کشا يد و خود روشن ست كه پراستن چمنِ مملکت از خارِ آزارِ مفسدين و آراستنِ کلزارِ ولايت با ستيصالِ شوکِ فتنهً متمردين نه مستطاع دست مکنت عجزهً فقراست بلکها تمام اين مهام خا صهً سرپنجه ً قهر و غلبه سلاطين و امراست چنانچه محمد علی مفسد شيخ مينک تيپه که اولاً مفلوکی بود مشغول تراشيدن جرخ و دوک کان غز افا ستيتس و بعد ازان کوس مرشدی بلند آوازه ساخته بدانهً اطعامِ طعام دام تزوير نهاده و عوامِ کالا نعام را کرفتار و رام نموده و راذيل واسافل طوائف و قبايل بخانقاه و لنکر او هجوم آورده و از غايت بيخردی خرافاتِ آن جاهل را خوارقِ عدت دانسته و چون حکام و امرا (41b¯/­41a) روسيه با و جودِ مشاهدهً ازدحام و جمعيّت اوباش و منفرقه بمنع آن پرداختند و فارغ البال کسسته مهارش کزاشتند ورعيّه را از نخوت تکبّر جا هلانهً او کجا ياراکه سخنی کويند و طريق پند و موعظ پويند لا جرم حمق و بلاهتِ ذاتیِ که داشت يوماً فيوما ًقوت يافته طائر خيالات فاسده بر آشيانهً دماغش يبضه نهاده هوای ِسلطنت بر سرِ بيمغزش افتاده بعد از ارتکاب زهد و پارسايی بمضمون صام حولاً ثم شرب بولاً در سنه ١٣١٤ هجری موافق سنه ١٨٩٨ ميلاديّه عيسوی گرد فسادی انکيخت و خا کستر فتنهً بيخت که چراغ اسلام بينور و کافهً مسلمين از سر منزل آسايش دور ومصرِا مينّت خراب و نيل فراغت سراب شده جمعی مصلوب ومزبوح و بسياری بخنجر جلا و نفی بلد مجروح و خود نيز بافضحيت صلب سبب القاط اين فتنهً هايلهً عظيمهً نائمه بمضمون حديث شريف الفتنة نائمة لعن الله من ايقظها رواه اسيوطی فی الجامع الصغير بزبان رسول کريم ملعول و مطرود کشته غرتِ عاجله و سعادتِ آجله برباد داد لاماءک لبقيت ولاحرک ابقيت وا هالیِ اندجان نيز بعلّت (42a¯/­41b) قرب جوارمدتها شکنجه بوتيخ وسرزنش کشيده ند و ديدند آنچه ديدند و اکر شيخ جاهل مضل و خواص اصحاب اوفی الجمله از علم نصيب وارعقل بهرهً ميدانست که بمقابلهً امبراطور روسيّه که طول و عرض عرصه قلمروش ازمساحتِ وهم واند يشه بيرون ست و عددّ شکرِ مسلح باتوب و تفنک آتشبار از قطراتِ امطار افزون وابلاغ وقايع و اخبار بتارِ برقی و احضارِ عساکر جرار از اقطارِ امصار بکردون دخانی نسيت بسرپنجهً اقندارش اهون واسهل ازارتداد طرف و ابصارست با معدودی از مفلوکانِ بسير و باسلاح و سرمايه مسواک و عصا علمِ مقاتله افراختن و بميدانِ محاربه تاختن از كمال حمق و جهالت سر باختن ست و خودرا پيخردی و بلاهت بچاهِ هلاک انداختن و ايضاً انقلاب عصابه ثعبان اعجاز موسوی واحياءِ موتی وا براءِ اکمه خاصيت انفاسِ عيسوی و امدادِ بملا ئکهً کرام خاصهً غزواتِ احمديست صلوات الله عليهيم اجمعين و درمحاربات کدام يک از انبيا و رسل عليهم اسلام عصا سنانِ جان ستان و مسواک تفنک آنش فشان شده که بکرامت (42b¯/­42a) اين مُفسِد نيز خواهد شد باين نوع هزيانات بجز آن جاهل که زبان خواهد کشاد و بغير فرضهً حمقا کی دامن ناپاکِ او بمرشدی و شيخی کرفته کهِ کوش خواهد نهاد و ازبي علمی و نادانيست که جمعی از معاهدين و موادعين و بيخبر خفته را که اضرار وايزاءِ انها شرعاً موجبِ تعزيرست درشبِ تار بيجنايتِ شرعيّهً بغير حق بقتل رسانيده نفسِ خود و جمعی از مسلمين را بچاه تلف و ضياع افکنده مصداق کريمهً ليحملنّ اثقالهم واثقالاً مع اثقالهم (القرأن - 29:13) کرديد آری ثمره بی چراغ علم و معرفت سبيل زهد و شيخوخت سپردن مأزور غير مأ جور مردن خواهد بود و بندهً تائب دران اوقات بيتی چند بقلم آورده بود درين جا ثبت افتاد:

بدت نا ر ذات اللهب من الف ربوة

ٍ با يراء شيخ السؤعن زند فتنة

ِ تحرق بالايراء و الله محرقه

واحرق بالضراء قلب البريّة

ِ اثار علی البلدان غيماً فغطّها

بظلمة غم فاختفت لوح فرحةِ (43a¯/­42b)

وخاض غمار الجهل للدّررا وماً

فکم من دماءٍ دون مرماه طلت

ولوحل ما با لا ند جان من العنا رؤس الحبال الشا مخات لد کت

فلما اکتسی الشيخ العتو مجا هراً سری قاصدًا بالحمق نحوالمنية

فزاق و بال الصنع با لصلب عاجلا اجل لا يجازی البغی الا بعجلة

فيا قوم هبُّو او انظروا کيف ناکساً هوی من جزوع الصلب فی حفر هلكة

فمن را م بالتقوی حطاماً دنيةً فقد باع روضات الجنان بد منة

چو شيخ مينک تيپه از بس حماقت زد بجان آتش

فتاد از شعله اش بر پنبه زارِ خانمان آتش

زبرق خرمن امنی که اين مفسد پديد آورد

مبا د از کهکشان پچد به قطب آسمان آتش

پیِ تاريخ دودِ فتنهً او مهً تايب

نکارد واه افزون زد بشهر اندجان آتش

و غرض از تحرير اين واقعه آنکه کافهً انام را در حادثهً شيخ مينک تيپه تامل تمام کرد نيست و عبرتِ کاهل کرفتنی چه اکرآن جاهل قدم از حد خود بيرون ننهاده در زا و يهً خداجويی و دعاکويی برقرارِ سابق (43b¯/­43a) استقامت ميکرد نزد روسيه و مسلمين روز بروز پاياً عز و اعتبارش ار تفاع يافته مصلوب دار هوان و بلا نميکشت و معتقدآن او باش بی سرو پا اکر طريق فضولی نه پيموده کوشهً خانقاهِ درويشی و پچاره کی غنيمت ميدانستن اينمقدار تشويش و تفرقه بحال خود و اتباعش راه نمی يافت و مبتلاً عناء قتل و جلا نميکرد ديد ان الله لا يغير مابقوم حتی يغيروا و اما با نفسهم (القرأن - 13:11) وظيفهً رعيّه و فقرا ترک بغی و عناد و ملازمت فرمانبرداری و اطاعت ست و نصيبه سلاطين و امرا التزام لطف و شفقت و مداومت نصفت و معدلت و هر کس را پايهً خود شناختن و پای از اندازه بيرون ننهادن علامت سعادت و خردمنديست فرحم الله امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره

تذنيب حشيشه که الآن درالسنه عوام به بنک اشتهار يافته چونکه اسکار وافتار واضرار و ظاهر بد يهی ست علما فتوی بحرمت او داده مؤلف در مختار ميکويد و نقل عن جامع الفتاوی و غيره آنّ من قال بحّل البنج و الحشيشة فهوزنديق مبتدع يعنی نقل کرده مصنف در مختار از جامع فتاوي و غيرآن بدر ستيکه هرکس اجواين خراساني (44a¯/­43b) و حشيشه را حلال کويد پس آنکس زنديق و مبتدع ست و قال نجم الين الزاهدی يکفر و يباح قتله و امام زاهيدی کفته مستحِل آن کافر و قتل اوجائز و مباحست و شارح و هبانيَّه نيز بحرمت حشيشه جزم کرده چنانچه کفته شعـــــــــــــــــــــــــــــر

وافتوا بتحريم الحشيش و حرقه

وتطليق محتش لزجر و قرّر وا

لبا لعه التأ ديب و الفسق اثبتوا

وزند قة للمستحّل و حرّروا

وابن عـابدين در ردالــــــمختار نوشته قال فی البحر وقد اتفق علی و قوع طلاقه ای آکل الحشيش فتوی مشائخ المذهبين الشافعية و الحنفية لفتواهم بحرمة و تأ ديب با عته حتی قالوا من قال بحله فهو زنديق کزا فی المبتغی بالمعجمة و تبعه المحقق فی فتح القدير يعنی کفته ست در بحر رائق و بتحقيق متفق ست بروقوع طلاق مستعمل حشيشه فتوی مشائخ مذهبين شافعيه و حنفيّه بنابر فتوی دادن مشائخ مذهبين بحرمت حشيشه و تأ ديب فروشنده و بايع ان حتی کفته اند هرکسيکه اورا حلال کويد ذنديق ست و همچنين درکتاب مبتغی و تبعيّت کرده اين قول را محقق ابن الهمام درفتح القدير وذنديق مرديست که شرعاً توبهً اورا قبول ناکرده بقتل ميرسانند (44b¯/­44a) وحکی القرا فی و ابن تيمية الا جماع علی تحريم الحشيشه و من استحلّها فقد کفر وقال انما لم يتکلم فيها الا ئمة الاربعة لا نها لم تکن فی زمنهم و انما ظهرت فی آخر المائة السادسة و اوّل المائة السّابعة حين ظهرت دولة التتار و حکايت کرده قرافی و ابن تيمية اجماع را بر تحريم حشيشه و کفر حلال شمارندهً آن و عدِم تکلم ائمِه اربعه درشأن اين کياه از انجهت ست که درزمانِ آنها نبوده و درحين ظهورِ دولتِ تتار در آخرمائه سادسه و اوّلِ مائه سابعه ظاهرشده و فی الدر المختار و الافيون لانه مفسد للعقل يصد عن ذکر الله و عن الصّلوت لکن دون حرمة الخمرفان اکل شيًا من ذلک لا حد عليه وان سکر منه بل يغرر بما دون الحد کزا فی الجوهرة يعنی و حرام ست افيون عصاره خشخاش ازا نجهت که مفسد عقل و باز دارنده است ذکر الله تعالی و از صلوة لکن حرمت او دون حرمت خمرست که قطعی پس اکر خورده شود چزی ازين حد برون لازم نميکردد و اکرچه سکر آرد بلکه تعزير داده ميشود کمتر ازحد و ابن عابدين دررد المختارمی کويد مراد فقها از اسکار افيون (45a¯/­44b) و حشيشه تغطيه عقل ست نه سکر معروف که ان از خصايص مسکر مايع ست و امّا وعيدی که درحق مسکرات و ارد شده اينها نيز داخلند بنابر علتِ اشتراک در ازاله عقل که مقصود شارع ابقاءِ آن و مدارِ تکليف بر آن ست مثل اين است برَش مرکب از اجواين خراسانی و افيون كه ادمانِ آن مفسدِ غقل و تن ولون و مسقط سهوتين وشکننده قوتها ست و الآن ضرر کثيری ازان بمردم رسيده و شيخ نور الدين علی بن جزار المصری بحرمت برش تصريح کرده و کتاب قمع الواشين فی ذم المبرشين درا بثات حرمت برش تأليف نموده ميکويد وثبت عند اصحاب الهمة ان البرش مسخ هزه الامة و چون حرمت اين اشيا و حکم مستحلين اينها بقول فقها معلوم کشت و اطبّا نيز مضر قوایِ باطنيه و ظاهريّه و حس و ادراک و ارواح و محدث دق شيخوخت ولاغری بدن وزردی ِ رخسار و تقليل فهم و فکر و بدخلقی و اکثر اوقات مغموم و محزون بودن و باندک چزی خائف و هراسان شدن و ضعف قوت باصره و سامعه و شامه و ذائقه و قلب و کبد و معده وکرده و مثانه و باه احداث نفع و قولنج و عسر البول و انداختنِ خود و جهال بسوءِ عقيده (45b¯/­45a) واباحت و زندقه وامثال اينها کفته و فی الواقع ازاحوال و اوضاع مستعملين آثار و امارات اين بليّات روشن و هويداست که نه مستند و نه هشيار ونه درخوابند و نه بيدار نه مشغولند و نه بيکار بلکی مرک را از زندکانی اين طائفه ننک و عارست عجيب تراينکه مردم حرمتِ اين اشيارا شنيده و حالّ معتادين آنهارا از تغير الوان و نحافت ابدان وغلبه منکوبيت و مفلوکيت برأی العين ديده و مشاهده نموده مع ذلک عبرت وا نتباهی نيافته باکل و تناول انبرغبت تمام مبادرت ميفر مايند و مفرح ومزيل غم و اندوه ميشمارند السعيد من وعظ بغيره خرد مندانست نقد عقل و سرمايه دانش درسوداي تناول اشيأ خبيثه از دست نداده از اعتياد و استعمال آن احراز و اجتناب برخود واجب داند تا از نشأ سعادت دينوی و اخروی محروم نکردد فامّا تمتن يعنی تمباکو که الآن با نحاء مختلفه مستعمل اکثر اهالی و متوطنان ربع مسکون ست چون از حشايش و ادويه جديده ظاهره در سنه ١٠١٥ هجری و درمفردات صيدله متقدمين مذکور نيست بنابر عدم تيقن بر منافع و مضار(46a¯/­45b) و خواص و آثار ان ارآ وا قوال علما مضطرب افتاده بعضی مسکر و مفترد دانسته قايل بحرمت شده و برخی بعلتِ راايحه کريهه فتوی بکراهت داده و جمعی نظرًا الی الاصل و لعدم دليل الحرمة و الکراهة راهِ اباحت کشاده چنانچه انجم غزی و شارح و هبانيه بحرمت رفته وشيخ اسماعيل نابلسي و شيخ مسيري فتوی بمنع داده و مؤلف" در المنتقی" نيز جزم بحرمت کرده لکن لا لزات بل نهی السلطان و شيخ عمادی الحاقا بالثوم و البصل مکروه شمرده و شيخ علی بن محمد بن عبدالرحمن الا جهوری درحل آن" غاية البيان بحل شرب مالايغيب العقل من الدخان " تأليف نموده و فتوی علمأ معتمد و ائمّه مذاهب ار بعی نقل ساخته و الضياً شارح هدايه سيد العارف عبدالغنی النا بلسی رساله " الصلح پن الاخوان فی ابا حة شرب الدحان " تأليف کرده و درانجا و دربسياری از مؤلفات حسان خود اقامةً طامة کبري بر قائلين حرمت و کراهت نموده که اين هردو از احکام شرعيّه است و دليلی لابدی ست و برين مدعا دليلی نيست و اسکار وافتار او بثبوت نرسيده بلکه منافع و فوايد اومشاهد و معاين ست (46b¯/­46a) و بر فرض اضرا بربعض امزجه تحريم برکل لازم نمی آيد چنانچه عسل باصحاب غا لبه الصفرا مضر و مرض بل مهلک ست ومع ذلک بنص قاطع شفا و بعلت تضرر صفرا و با ن هيچ کس حرام و مکروه نتوائد کفتن احتياط نه درآن ست که بحرمت و کراهت چزی حلال حکم کرده بخدا افترا نمايند بل احوط حکم باباحت ست که اصل در اشيا ست کما صرح به المحقق ابن الهّمام فی تحريم الاصول و رسول خدا صلی الله عليه وسلم که مشرعند در تحريم خمرکه ام الخبائث ست تا نزول نص قطعی توقف فرمودند لايق و سزاوار بر مسؤل اين چز آنکه کويند مباح الاصل است امّا رائحه اش مکروه طباع ست بس مکروه طبيعی ست نه مکروه شرعی و بکدام يکی امرين سلاطين تمسک توان نمود امر ترک تناول يا امر باعطاء مکس که حقيقت امر با ستعمال ست و حلا انکه مراد از اوّل الامر با صح اقوال علما ست از کجا که منع سلاطين جائز اثبات حکم شرعی نمايد و حلال را حرام کرداند انتهی کلام ملحضا و مؤلف فتاوی حامديه درضمن سوال ازحل و حرمت تنباکو جواب الشيخ محی الدين احمد بن محی الدين بن حيدر الکردبی الجزری را مفصلآ نوشنه خلاصه او اينکه ائمه که (47a¯/­46b) فتوی بحرمت تنباکو داده اند مجتهد نيستند تا تقليد آنها نمايم و از مجتهد ديکرِ حرمت اورا شفاهًا شنيدن و يا درکتب و دفاتر مجتهد ديدن انها بثبوت نرسيده و ضابطء فقها در تحريم شارع ست از تناول يا اسکار يا استقزار و هيچ يکی از اين امور در استعمال تنباکو معلوم نيست بس بچه طريق فتوی بحرمت دادن آنها جائز و تقليل برما واجب خواهد شد الی ان قال اکر ثابت شود در تنباکو اضرار صيرف خالی از منافع ان هنگام افتا بتحريم او جائز و الاس اصل حلالی اوست که در افتا به حلّيت او دفع حرج از مسلمين است که اکثری بتناول ان مبتلايند بآنکه تحليل ابسر واسهل از تحريم ست و اکر کويند که بدعت است چه محزور که بدعت در تناول ست نه در دين و اثبات حرمت امری ست غير که مدعی اورا نصير نيست و رسول خدا صلی الله عليه وسلم مخير نشدند ميانه اين امرين مکر انکه ايسر اورا اختيار ميفرمودند نعم اکر ببعض طباع احداث ضرر بين نمايد بآن شخص حرام ست و اکر نفع رساند و قصد تداوی کند مرغوب و اکر نفع ضرر معلوم نکردد مباح تم كلام (47b¯/­47a) ومنصف غير متعصب بعد از مطالعه اين اوراق بر حقيقت حال وقوف وا طلاع خواهد يافت ونور وضوح بر ضميرش خواهد تافت هذا آخرما اوردته فی الباب الاول وصلی الله علی سيدنا محمد خاتم الا بنيأ و ايضاً جدری يعنی چچک تلقيح و تطعيم يعنی ايم و پيوند کردن که حکما و اطبّاءِ آوروپا بهزاران جد و جهد يافته و مکررا بتجربه رسانيده بعد از ان اشتهار داده اند نعمتی ست که خداوند عز و علا بواسط حدس و تجارب انطائفه بکافهً بنده کان خود عطا فرموده قدر او دانسته و شکرانه بجا آوردن و در مداوای ساير امراض بدار الشفا و بيت الحکمة رجوع نموده لازم ضروری ست عجب از بعض جهلا که با وجود مشاهده منافع آندم ازانکار ميزنند و بتلقيح و رجوع بدار الشفا مبادرت نمی نمايند و خودرا از متوکلان ميشمارند نميدانند که معنی توکل چست و استعمال ادويه منافی توکل نيست بلکه عدم استعمال آن از کمال جهل و بی دانشی ست مثلا درشدت تشنکی و کرسنکی با وجود قدرت برنان و اب نه سرد از تأکل و تشرب اما آرد به تشنکی و کرسنکی بميرد هيچ کس از متوکلان نخواهد شمرد بلکه بسبب القاء نفس بتهلکه کنهکار و بزه مند خواهد مرد (48a¯/­47b) و رسول اکرم صلی الله عليه وسلم امت مرحومهً خودرا اقولا و فعلا باستعمال دوا امر و ارشاد نموده اند چنانچه حديث شريف تداو و اعباد الله فان الله تعالی ما خلق داءً الا و خلق له دوأ الا السَّام و الهرم والسام الموت و حديث عليکم باسنأ والسنوات و حديث فی حبة السودأ شفأ من كل داء الا السام برين دعوي شاهد صادق ست و امّا فعلا پس تداوی رسول صلی الله عليه وسلم جراحتی را که در غزوه احد رسيده بود اولا خاکستر حصير سوخته و ثانياً باستخوان پوسيده نزد ائمه حديث شهرتی دارد وسيد جمال الدين هروی که از ثقاة محدثين ست در رو ضة الا حباب ذکر کرده و در فصول عمادی آورده که حضرت موسی عليه الصلوة و السلام نوبتی بيمار کرديده عظمأ بنی اسرايل کفتند اکر فلان دوارا استعمال نمايند شفا حاصل ميکردد حضرت موسی عليه الصلوة و السلام فرمودند دوا نميکنم تاماداميکه الله تعالی بدون استعمال دوا عافيت نبخشد پس مدت بيماری دراز کشيده باز قوم استدعأ دوا نمودهند باز از قبول ابا نمودند الله تعالی و حی فرستاد که قسم بعزت و جلال من که تا استعمال دوايی (48b¯/­48a) ننمايی شفا نميدهم پس در نفس موسی عليه السلام خوفی طاری کرديد پس الله تعالی و حی فرستاد ميخواهی که حکمت غامضه مرا بتوکل خود باطل کردانی منافع و خواص را باوراق واصول واشيا غيرمن که وديعت نهاده است و يکی از انبيا عليهم السلام از علی که عارض کرديده بدرکاه خدای عز وعلا اشتکا نمودند بخوردن بضيه و يکی ديکر از انبيارا بخوردنِ کوشت امر نموده و کقته اند که اين دوعلت ضعف باه بوده و روايت کرده شده ست که جمعی به پيغمبر خود از قبح صورت اولا د اشتکا نمودند الله تعالی وحی فرستا د که زنان حامله خودهارا درماه سوم و چهارم ازحمل بخوردن بهی فرمايند پس معلوم شد که حضرت مسبب الا سباب جلت قدرت سنت خودرا بربط مسببات با سباب جاری ساخته از برای اظهار حکمت کامله وادويه اسباب ست مسخر حکم او تعالی مثل سائر اسباب چنانچه نان دوای کرسنکی و آب دوای تشنکی و سکنجبين دوای صفرا و سقمونيا دوای اسهال ست اينقدر فرقست که علاج کر سنکی و تشنکی بنان برکافی ناس معلوم ست و روش و علاج صفرا به اسکنجبين را بعضی خواص (49a¯/­48b) ميدانند امّا و قتی که تجربه حاصل شد اين نيز مديهی ميکردد و همهً اينها بتسخير مسبب الا سباب و تدبير رب الارباب ست جلت قدرت پس در استعمال انها هيچ بأس و باکه نيست با نظر بسوی مسبب نه نظر بسوی عمل طبيب و طب و هزا آخر ما او رد ته فی هزه الر سالته و من الله التوفيق و الا عانته و صلی الله علی سيد نا و مولانا محمد و آله وا صحابه اجمعين و الحمدلله او لا و آخرأ حرر فی شهر جمادی الثانيا من شوهور سنه ١٣٢٣ فی بلدة قوقند