Zerrspiegel [ Search ] [ Index ] [ Edit ] [ About ]

تأريخ جديدة تاشكند

Description

Автор: محمد صالح خواجه تاشكندى

IVAN RUz-1, 11073/II

Categories

Администрация Военное дело Восточные слова Географические названия Город и архитектура Еда и напитки История Климат Конфессиональные группы Кочевник Люди (Этнографическое описание) Мазар Мусульманское образование Наука Обычаи и обряды Одежда Оценка Политика Политические и общественные организации Право и судопроизводство Религия Русские слова Русское образование Самооценка Скобелев Стихийные бедствия Тимур Торговля Транспорт Ходжент Эмир, бухарский Этнические и племенные группы Язык ابو القاسم خان ايشان * اتابيك اتاقلى (محرم يساول) اسكندر ايرانى اغاچه آيم * اكرم خان توره ولد صابرخان توره مخدوم اعظم كاسانى الله قلى بيك * الله ياربيك پروانچى قوشبيگى * امام قاضى خان * امير مظفر امير نصر الله مرحوم اوتب باى قوشبيگى اورمان بيك * اوزاق (شغاول) ايشان آرتوق خواجه حاجى خليفه ايشان بقا خواجه قاضى ايشان تاش خواجه صدور تاشكندى ايشان سيد احمد خواجه مفتى ولد اخرار ايشان عادل خواجه ايشان موسى خان توره ولد سيد خان توره ايشان هادى خواجه ايلچى بيك بابابيك واللغمى ولد حكيم بيك * باباخان باباخان توره ولد خواجه يوسف بابرخان * براقخان بردى باى سركار سيبزارى بزرك خان توره ولد جهانكيرخان توره خوقندى * بوته امين بيك جورى تيلماج بيك قلى بيك محمد بى تاش بابا تاش خواجه صدور تاشكندى تاشمحمد حاجى خوقندى توخته ميش بيك دادخواه جنبل خزينه چى جوره بيك دادخواه ولد قلندر ايشيك اغاسى چنگزخان

Editor

BB

Text

Автор: محمد صالح خواجه تاشكندى

Название: تأريخ جديدة تاشكند

(دفتر ثانى)

... و خبر از مخبران رسانيده اندكه امشب بعد از نماز خفتن دو زنبورك تيرناك را بدرون شهر اندازى يكى را بطرف خيابان و يكى را بطرف شيخاوندطهور فردا بعد از نماز فجر روز پنجشنبه مايان در هر كوچه آنها آدم رسانيده بآواز بلند فرياد كنانيم كه اكنون اهل نصارا بدرون شهر و تمامى خانه هارا بآتش ميسوزه اند كفته تشهير نمانيد تاكه آشتى شدن آسان كردد بنابرين بعد از نماز خفنت يك زنبورك را بطرف خيابان ديكر را بطرف شيخاوندطهور انداخت بعد از نماز فجر از دروازه كوكچه تا بدروازه خيابان و بدروازه بيش اغاچ و حضرت شيخاوندطهور و بكوچه حضرت امام شهرت تمام يافت كه اهل نصارا آتش بدرون شهر ميداد است و مردمان پريشان حال بوده اندكه آوازه آمدن ايلچيان بمردمان رسيد و باندك فرصت كذشته بودكه از نزد ملا صالح بيك آخوند آدم معتمد خبر رسانيدكه قاضى شيخاوندطهور و عظيم آقسقال و علما و فضلا و اكابران و اعايان ولايت بخيابان بحذمت ملا صالح بيك آخوند رسيده جمع شوندكه سوال و جواب (1b¯/1a­) ايلچيان روسيه و نصارا باتفاق خواهند در انجا دادن بنابرين از هر مسجد سه كسى بخيابان رسيده از انجا كذشته به بيرون حصار بمكان فايض الانوار حضرت خواجه علم بردار چهل تن رسيده و دران مكان ايشان سيد احمد خواجه مفتى ولد اخرار شد ايشان بزرك خواجه قاضى پيدا كرديده از دست اين جامع حوادث يوميه كرفته بمجلس و در حلقه علمايان رسانيده بگوشه بنشاندند و نيز در پهلوى من بنشستند بعد از مدتى نكاه كرده كفتند ناتفاقى تا بدين منوال رسانيد حالا دفعته درين مجلس شيرنيوف آمده چه معاملات ميكرده باشد دران حال از چادر شيرنيوف و كريز نام حاكم آقمسجد رسيد و درحال آمده از قاضى حكيم خواجه و ابو القاسم خان ايشان و داملا صالح بيك و سه قاضى ديگر و باقى علمايان و چهار آقسقالان چهار ركن تاشكند را و ساير اكابران و سرداران و سوداكران و كدخدايان بلده را تنها تنها ملاقات كرده احوال پرسى نموده و همه را يك بيك نام برده و بعد ازان وعده و وعيد آشتى بطريقه التماس نموده و عهدنامه (2a¯/1b­) و شرط نامه از قبل پادشاهان خود نموده و اينها از طرف فقراى الحالى و من بعد مى نموده چهار عهدنامه بچهار اركان بلده تاشكند چنانچه بدهه بيش اغاچيان يك عهدنامه و حضرت شيحاوندطهوريان يك عهدنامه و سيب زاريان يك عهدنامه و كوكچه يك عهدنامه مفتيان و اعلامان قاضيان چهار اركانى چهار عدد عهدنامه را نوشته چنين تحرير نمودندكه مسلمانان بتعامل قديمه استوار بدين و بشرايع ملت خود برقرار باشند و مروج اديان خود باشند و زكواة و خراخ نيز بر وفق شرايع محمدى از حاصلات هر ساله مزكيات و املاكداران مسلمانان كرفته بدهند از خاشاك و چنگكاليستان و نيستان چيزى به پادشاهى نكيرد تاكه غربا و فقرا ازان بهره گيرد بتعامل قديمه و حوالى و ميدان و باغ نيز بتعامل قديمه و عساكران پادشاهى حوالى فقرارا قوشخانه نكنند و ساليانه از فقرا نگيرندكه محض ظلم است و كسى بر كسى بى وجه شرعى تعدى نكند اكر وجه شرعى داشته باشد بقاضى اسلام عرض نمانيد و محتسب وقت احتساب (2b¯/2a­) نمانيد و پركاهى كسى از كسى بى وجه شرعى نكيرد كفته همه را تفويض بشرع نموده محرران وقت بنوشتند و ديكر يك عهدنامه مشروط بشرايط و طالب آشتى شدن روسيه و نصرانيه را تحرير نموده بشيرنيوف دادند تمامى عهدنامه را حاضران مجلس مهر كرده ند و شيرنيوف و عملداران روسيه و نصرانيه نامهاى خودها نوشتندكه قاعده انها همچنين بوده و داملا صالح بيك آخوند كفتندكه اينها نيز در عهدنامه مهر نكند مايان قبول نداريم درين چين(؟) شيرنيوف به خانچه باغ تيلماج نكاه كرده چيزى كفت درحال بداملا صالح بيك نكاه كرده كفت اى حضرت داملا شيرنيوف ميكويدكه بجاى مهر مايان نام مينويسيم ميكويد كفت درين هنكام از جايم نميخيز شده كفتم كه در كتابهاى مايان در قباله ها نام نوشتن همين را ميكويند و بقانون اينها بود است فىالحال داملا كفتندكه اى پسر پيشتر آمده اين عهدنامه ها را خوب ذهن مانده بخوانى كه بعد از مايان بشمايان بكار آيد بنابرين عهدنامه بيش اغاج را از ابتدا تا بانتها خوانده رسانيديم اكثر و اغلب شرايط آن بخاطر اينست (3a¯/2b­) بعد از فراغ اين امور اولا بايشان حكيم خواجه قاضى كلان يك چكمن دوخابه و زر يقاليك ميدل واينچنين بايشان ابو القاسم خان و بعد ازان بداملا صالح بيك آخوند و بعد ازان بچهار اربابان تاشكند چكمنهاى زر يقا داده اعلام نمودكه فردا بعد از نماز جمعه بدرون شهر درامده بازار ها و سراى ها و كوچه ها ديده تا بحولى حكيم خواجه قاضى كلان رفتنى شد تمامى اعيان ولايت ازان مجلس مراجعت نموده بوطنهاى خود پيوسته نماز پشين را خوانديم

در تأريخ دوازدهم شهر صفر بالختم و الخطر روز جمعه 1272 بودكه اهل روسيه و نصرانيه بلده تاشكندرا از حكمرانان فرغانه زمين و از حكومت داران ماورءالنهر امير تيمورى در قيد تصرف باستقلال مستقر الحكومت و فرمان رواى دار الاسلامى را فرماى دارالحربى كردانيده بعد از نماز جمعه داخل اين بلده كرديده تا بحولى قاضى رسيده انعامهاى بى اندازه و تملقهاى تازه مسرور كردانيده ازان حولى به رسته ريكستان پيوسته بمردمان و بكدايان تنگه ها (¯3b/3a­) افراشته و بجحروحان و زخمداران مرحم كذاشته از ان جاى مراجعت بموضع حضرت خواجه علمدار نموده در شب از ان موضع كوچيده و از پُل سالار بشرقى آب كذشته در پستى موضع چهل دختران نزول كرد و درين شب نيز از جنوب قُرمسه و قلعه كراوچى اخبارات از فراريان اهالى تاشكند و فراريان سرداران فرغانه رسيدكه تا بتوى تپه پيوستيم بنابران شيرنيوف بآنطرف كذشته و در جوابانها اينبيت را نوشته ارسالداشتند كه بيت

زر فرستادن محمود بدان ميماند

نوش دار و كه پس از مرك بسُهراب دهند

و مردمان باهوش و كوشيش كننده كان دين بناله و بكريه از نادانى و بى تمكينى و هر زه كوى و بى پرواى و بى انديشه گى و بى عاقبتى أنها ندا كره نموده بطريقه افسوس اين ابيات را در كوچه ها ميخواندند

بيت

قند اكر خوقندده بولسه قيلماغيل خوقندغه

كنج اكلا اوركنج ده بولسه پشتُ پا اوركنج غه

و در ان ايام نصارا اعلام رسانيدكه اهاليان اين بلده ادوات حرب و اسباب جنك خواهى (¯4a/3b­) شمشير و يا تفنك و زنبورك همه را جمع كرده بدهند و محاربان و غازيان و تلاش كننده كان اين بلده تاشكندرا جمع كرده رخصت كرد و على الخصوص شراف محذوم ولد اعز ارشد(؟) احمد محذوم قراتاشى تاشكندى در زخم رخساره او مرحم فرمود و ملا حكيم جان بيش اغاچى كه محاربه و تلاش بجنك زنبورك نموده ولد محمد صادق حاجى را شيرنيوف حط بعدم تعرض و عدم دخلى روسيه و نصارا و هيچ احدى را بنوشته باو سپاريد و بعد از ان امر بتحصيل طالبان علمان مدرسه ايشان قلى دادخواه رفته فرمود ازان مدرسه برامده بكورستان حضرت شيخاوندطهور در امده مقبره ملا عليم قلى امير لشكررا ديده از انجا بمدرسه خواجه احرار ولى و مسجد جامع حضرت خواجه احرار در امده بطالب العلمان انها نيز امر بتحصيل فرمود از انجا بمدرسه كوكلداش درامده نيز رخصت فرمود از انجا بمدرسه بيك لار بيگى در امده انها نيز بتحصيل علم رخصت فرمود از انجا بمدرسه براقخان و بمدرسه موى مبارك و حضرت امام را ديده امر بزينت مساجد و مزارات نموده و بدُكانهاى و حوالى كه در خيابان (¯4b/4a­) و در قيات و بدُكانهاى لب انهار آتش افتاده را صرف خراجات باشيان حكيم قاضى تنگه هاى كموش پنج تنكه خوقند ميباشد داده فرمودكه بخانه سوخته را داده راضى بكنند ايشان قاضى بآدمان غير خانه سوخته را اندك اندك داده آنهارا به نزد شيرنيوف روبرو كرده جواب رسيده را داده اند و بعد از ان سوخته هاى حوالى و دكانهاى درون كُهنه اورده را و بسكونات انها ملا محمد سركار كاشغرى و بعبد الرحمن بيك ولد شادمان بيك كه قرار از دولت اسلامى بدار الحربى چمكنت را صرف سوخته و راضيانه سكونات را داده هر دوى آنها تنگه هاى پادشاهى را بقلندرخانه محله كاشغريان آورده تمامى خانه سخته و صاحب سكونيات حاضر كردانيده تقايض بدلين را بر وفق شرع بتقديم رسانيده خطّ شرعى را بشيرنيوف رسانيد

بعد از ان اخبارات بمتصديان و آقسقالان رسانيده همه را بلب سالار جمع كرده فرمودكه بعساكران و افواجان روسيه و نصرانيه اندك زمين نشان بدهندكه محل استقامت اينها باشد درين ميانه ملا صالح بيك آخوند راه (¯5a/4b­) و سلوك پدرش قزاق باى بى را داشته جواب داده اندكه چنان چه در زمان قاضى دوران و در زمان عاليمخان كه سلطان خواجه ولد يونس خواجه بنگى را(!) در اثناى جنك و تلاش مملكت در موضع صندوق ليك قورغان كه الحال آق تپه ميكويند دران جنك كاه سلطان خواجه بعاليمخان دستكير كرديده بعد ازان درميانه اهاليان تاشكند و خوقند آشتى بوقوع افتاده در تآريخ هيجرى سنه1222 بود است كه عاليمخان در بلده تاشكند درامده يك فرچه زمين براى اورده از قزاق باى بى طلبيده در حال اورده تل بلندى قريلماس را نشان داده و نيز ملا صالح بيك آخوند بپايمالى اهاليان شينحاوندطهوريانى شيرنيوف را آورده بر بالاى تل قريلماس بر اورده كفتند اينجايست پادشاهى قديم الايامى كفتندكانه آتش بدرون شيخاوندطهوريان ريختند و تابع محكومات خوقندى كرديدن تاشكند تا بتصرفات حكومتدارى روسيه و نصرانيه خوقنديان هفتاد [و] دو سال حكومتدارى نموده و ملا نياز محمد كه جامع تاريخ(!) شهرو خ خان ثاتى از خقيقت حوادث واقف نكرديده (¯5b/5a­) عاليم خان در بالاى محاصره جنك از تاشكند يونس خواجه بنگى را هزيمت بطرف بخارا نمود كفته بقيد كتابت آورده اين كذب محض است زيراكه تاش بابا نام مرد جرده و سياه باغبان و همسايه چهارباغ مايان و ميرآخور سلطان خواجه ولد يونس خواجه بود چنين حكايه ميكردكه بعد از وفات يونس خواجه تا بوقت دستكير شدن سلطان خواجه قريب هفت سال كذشت وقتيكه اين بلده را آشتى درميانه خوقنديان بوقوع افتاد و برادر سلطان خواجه ايشان حامد خواجه به بخارا قرار نمود هاشم خواجه نام برادرش را نيز بخوقند فرستاده اند و راقم اين حوادث در بخارا اولاد و فرزندان اورا ديديم بخبر مقررى و باقوال مدللى معلوم شد كه در بخارا حامد خواجه رفته و بعد از مرور ايام اندك اخبارات بملا صالح بيك آخوند رسيد كه با همراهى تابعان خود بخركاه شيرنيوف برسند درحال ملا صالح بيك آخوند و بردى باى سركار سيبزارى و حليم باى ميرزا ولد عظيم باى قوشبيگى خوقندى و فيض بچه تاشكندى و عظيم باى برادر قاسم باى قراتوقى تاشكندى (¯6a/5b­) و ملا قوش قزاق از جماعه سنچقلى و ساير اعيان در موضع چهل دختران آمده پيوستند درحال شيرنيوف به نزديك اينها آمده كفت كه از پاى تخت فطيربرخ بمن اخبارات از پادشاهى رسيده باعث آشتى را و در قيد حكومت آوردن تركستان زمين را بالتفصيل در نزد مردمان آندولت و خلايق بقيد تحرير در آورده باين جانب روانه نمايند بنابرين بشما معلوم نموده ميكويم كه در قيد كتابت اينچنين تحرير مينمايند كه بچندين مرور ايام و ازمان است كه درين بلده تركستان زمين حكمراناان فرغانه ظلم و جبر و تعدى بر فقرا و برعاياى اين بلده واقع كرديده از وجه زكواة و خراج باديه نيشنيان بهر طرف پريشان كرديده و زكواة سوايم و قوايم از حدا عتدال فرموده مذاهب اربعه تجويز نفرموده و از عرفيات و رسميات و تعامل قديم الايامى تجاوز نموده و اصلا التفات نورزيده و اكثر واغلب سال بتلاش حكمرانى سرهاى اكابران برباد رفته و اكثر اوقات بقول مفتنان و مفسدان و اغوا (¯6b/6a­) كران درميانه خون بنا حق ريختند و احكام شرايع و فرموده علمايان انحراف نمودند و از محبت علما و از صحبت فضلا بعيد افتاده اند و حكرانى فرغانه و تركستان زمين را اكثر و اغلب قبچاقيه و قيرغيزيه و قزاقيه و اوباشيه و بى باشيه نمودند بنابران باختيار تمام و برى مالا كلام بر دفع مضرت آنها و بآسايشتگى فقرا و مملكت عساكران و افواجان روسيه و نصرانيه و سرداران اورا آورديم و مملكتها را تفويض نحوديم كفته بكتابت فرمايند كفت ملا صالح بيك آخوند سر بتفكر برده خاموش كرديده اند آيا درين خاموش از خقيقت اين حال واقف بوده اند يا نى و حقيقت اين اخبارات چنين بوده كه در دوران توام در امان شهزاده سلطان سفيدخان غازى خاقان فرغانه و ملا عليم قلى امير لشكر غازى بهادرشهيد بملا يونس خان شغاول منشى زمان را عرايض بباركاه كردون نوال استنبول بدولتخوانه عثمانيه و عرايض ديگر بانگلستان و فرنكستان فرموده اند و فضايل انتخابى و زبده تاشكند از خزينه خاقانى كاغذهاى (¯7a/6b­) ابرشيمى بخزول كشان و هنرمندان و نقاشان دهر بلوجهاى و جز دلهاى مطلاى(!) اورا باتمام رسانيده منظور كيميا مآيژ خاقان ابن خاقان نونهال و اميرلشكر بهادر زمان رسانيده آن عرايض باركاه اسلامى را متاع نفيسه خطاى و تحفه هاى تركانى به يعقوب خواجه قاضى عسكر ولد قاضى نظام الدين پست كينتى و ميرزاجان افندى نمنكانى و عرايض دويم را بتاش خواجه صدور تاشكندى الاصل متوطن و متاهل در خوقند است اورا بفرنكستان فرستانيده بوده اند در استنبول در هنكام رسيدن اخبارات از فطيربرخ باستنبول اينها پيوسته بعد از وقوع اين اخبارات سلطان عبد العزيز خليفه خلد الله ملكه و سلطانه از حقيقت احوال مملكت تركستان زمين را از يعقوبخواجه قاضى و ميرزاجان افندى استفهام نموده مكتوبات ارسالداشتند از ايلچى خانه استنبول هر چيزيكه ديده و شنيده را از ابتدا تا بانتها رسانيده عرض بندگى و سرافكنده گى و سراپا اظهار تعذرى و اطاعت فرماندارى و مطيعى و از زبان امرا و كبرا و فقرا استلاى غير اديان بلاسبب باعث را بقيد تحرير در آورده (¯7b/7a­) با همراهى عرايض سلطان سفيدخان غازى فرغانه بباركاه كردون نوال خليفه دوران باعث الامن و الامان سلطان محمديان بعبد العزيزخان فرمانفرماى قيصرى و مربع نشين در مسند و تحت دولت عثمانى و پشواى و مقتداى همه مومنين و المسلمين و المسلمات ربع مسكون با تحفه و هداياى ايلچى بقانون رسمى ازان منازلكاه ايلچى خانه استنبول بمقرانه گرفت سلطانى رسانيده اندكه آن ايلچى خانه قريب بآت ميدان است بعد از وصول اين واقعات فرغانه زمين و تركستان زمين از حقيقت احوالات بلاد واقف و مطلع كرديده در حال همه و تمامى واقعات مشيده را از تار برق سيم آهنين كه اورا ترغراب(؟) نيز ميكويند قايمقام و نايمنام سلطانى كه اورا كون سلو نيز ميكويند در جمع پادشاهان اقاليم هفت كشور از طرف يكديكر كسى را به نزد پادشاهان يكديكر ميماندند از طرف سلطان روميه به فطيربرخ و از فطيربرخ باستنبول و هكذا برساير حكمرانان بر يكديكر ميماندند بنابرين از تار برق آهنى و از عرابه آتشى بنانميام سلطانى به فطيربرخ اخبارات(¯8a/7b­) رسانيدندكه متصديان و حكمرانان استلا غلبه بر بالاى تركستان زمين و داخل بحكمرانى كردانيدن آنها سبب چه باشد استفهام شوال از متصديان روسيه و نصرانيه و تاتاريه قايمقام و نايمنام استنبولى از آنها نموده اند فى الحال جواب اورا موقوف كذاشته علاج واقعه قبل از وقوع را دستور العمل كردانيده از پاى تخت فطيربرخ باين مملكت تركستان زمين بشيرنيوف اخبارات پادشاهى رسيده بنابرين داملا صالح بيك آخوند را آورده عبارتهاى انفعى را تقرير نموده مقتضى بجواب شده بود كه داملا صالح بيك آخوند سر برداشته كفتند كه مايان واقعات و حوادثات را تغيير و تبديل نا كرده كلامهاى حقانى را ميكويم كه از بلده آقمسجد و از طرف خلجه هر قلعه هاى ولايتهاى از تركستان زمين تا تاشكند نصرانى و روسيه بجنك و بتلاش و بمحاربه در قيد حكومتدارى آورد اكثر و اغلب آن در شب بطريقه شباخونى و بى فرصت و بى توقف و بى معامله و بى وعده و بى مهلت و بجنك و بمحاربه و بتلاش سخت و مقاتله عظيم و على الخصوص بر بالاى بلده تاشكند (¯8b/8a­) از نصف ذو الحجه تا دوازدهم ماه صفر بى آب و بى توشه و بعد از شهيد شدن ملا قلى امير لشكر بى سردار و بى سلطان و بى عساكير و بى افواج و بى لشكر و بى اعانت و بى كومك و بى كومك امير بخارا و خوارزم و اوركنج و فرغانه و ساير بلدان و قبايليه و ايلاتيه مسلمانيه محمديه و بى آلات و اسباب ادوات حرب كه بى دارو و بى قورغاشيم و فقراى و اهاليان و متوطنان بلده تاشكند تلاش و محاربه اديان نموده و بعد از نصف شب سحرى روز سه شنبه روسيه و نصارا از بالاى دروازه حيابان و از بالاى سفيل در غفلت فقرايان در امده بعد از آكاه كرديدن كوشش بمحاربه و جنك پيوسته تا روز پنجشنبه بجنك و جدال اشتغال ورزيده و باكثر عمارات آتش اقتاده و تشنه و كرسنه افتاده و غلطيده محاربه بسخت دوش بر دوش و دشمن و دوست واقع كرديده بالاخير روز پنجشنبه بعد از نماز اهل نصارا و روسيه طالب بآشتى كرديده وعده ها و عهد نامه ها كرده راغب بآشتى كرديد مايان نيز بشرط شرايط آشتى كرديديم كفته جواب دادند شيرنيوف بعنف و بعضب گفت (¯9a/8b­) هر كسى تابع ملا صالح بيك آخوند باشد به يك طرف كذرد آخوند داملا و بردى باى سركار سيب زارى و حليم باى ميرزا ولد عظيم باى قوشبيگى و ملا قوش و عظيم باى فيض بچه و غيره هفت كس را فرمود صلاتهاى روسيه درميان كرفته از قلعه چمكنت به ارابه پوشته انداخته از طرف قلعه قزيل جر كزرانيده در موضع قفال و دوم رسانيده مانده اند بعد از ان شيرنيوف و ايشان حكيم خواجه قاضى كلان را آورده همان مساوده مكتوب را داده كفت كه بعد از اتمام مكتوب اعيان و آقساقالان و سوداكران و تجاران بلده را مهر كنانيده رسانيد ايشان قاضى كلان آمده بعبد الستار نام ولد قراباش حضرت امامى را آورده فرموده اند همان آدم بيك تخته كاغذ كلان خوقندى جزول كشيده بموافق اقتدارش زينت داده از ابتداى مساوده محررى تا بانتها نوشته اعيان و اربابان و سوداكران و بى فطرتان و بى وقوفان ولايت مهر كرده و اسمها نوشته بشيرنيوف رسانيد بعد از ان مكتوب را بعبد السعيد و ايشان هادى خواجه را آورده سپاريد كه به صرف خراجات پادشاهى (¯9b/9a­) به بهانه حخ به فطيربرخ رسانيده بعد از ان باستنبول و از انجا بخانه كعبه كذشته نى شده بآن مملكت مراجعت نمودند بقطع مراحل و منازل به فطيربرخ پيوسته و مكتوب را بحكمرانان سپاريده تا باستنبول رسيدندكه از انها پيشتر همان مكتوب برضاى تمامى راغبى اين بلده تركستان زمين ازيادى و با اخبارات پيوستن شاهدين اخبار نامه ها بديوارهاى و بازارهاى و سراى هاى استنبول چسپانيده نايم مناب و قايمقام فطربورخ پادشاهى كه كونسول بلده نصارا در استنبول بوده مكتوب را باخبارات متنوعه ببارگاه كردون نوال عبد العزيزخان بسلطان روم و خليفه جميع محمدين و المؤمنين رسانيده بعد از اطلاع مضامين مندرجه آن مكتوب يعقوب خواجه قاضى و ميرزجان[!] افندى را اعلام نامه سلطان رسيدكه صورت واقعه تركستان از يادى و رسيدن شاهدان كذا و كذا بوده چنانچه واقف كرديدن اين واقعه را بدر ديوار استنبول به نظر تفكر بايد اندوختن فى الحال زبان را بدهن خاموش كشيده متحير كرديدندكه در تواريخ قيصرنامه استنبولى (10а¯/9b­) از دولت عثمانيه تا بدولت عبد العزيزخانى در قيد كتابت در اورده احوالات واقعات مشيده آنهارا بايوميه و ساليه و معاملات و محاربات بانكريز و اينكليس و فرنك و نصارا و روس و عجم و عرب و مغربى از ابتدا تا بانتها تحرير نمود است ازان مستفا و ميشودكه بعد از دوران سلطان فاتح خليفه استنبول جشن عظيم كه اورا در زمان چنگزخان قريلتاى نيز ميكفتند برپا كرديده تاجداران اقاليم سبعه همه حاضر كرديده عهد نامه ها نوشته اندكه بشرط شرايط بى وجه از وجوه و بلاسبب و بى باعث احدى پادشاهانان اقاليم سبعه تعرض بمالك يكديكر دست تطاول دراز ننمانيد و اكر بشرط شرايط تجاوز نمانيد و باقى تاجداران باتفاق تمام تنبيه احد طرف نموده بقديم الايامى برقرار نمانيد بنابرين از اقاليم چين تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان چين و از اقليم هند تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان هند و از اقليم مغرب زمين تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان مغرب زمين و از اقليم عربستان تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان (10b¯/10a­) عربستان و از اقليم عجمستان تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان عجمستان و از اقليم اسكندريه و قسطنطنيه و استنبوليه و روميه و مصريه و شاميه تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان قسطنطنيه و از اقليم روس و بلغار و مسكاب و فطيربرخ تاجداران و حكمرانان و فرمانروايان همان زمانه بران جشن عظيم و قريلتاى سليم شرف آيين و تشريف قدوم ارزانه داشتند و يا نايب منابى از جانب خود رسانيدند و اينچنين از هر اعصارهاى عظيم معلوم و مشهور از خواقين و از اميران و از تاجداران و فرمانروايان زمانه بآن بزمكاه سعادت حضور پيوسته اما از اقليم پنجم فرمانروايان ماوراالنهر و از حكمرانان فرغانه بدولت مغروريان همان زمانه و از اقليم چهارم فرمانروايان تركستان زمين كه آنرا در توارخات عجايب الطبقات دشت قبچاق نوشتند دران جشن عظيم و دران قريلتاى منفعت نسيم و ديارى نه پيوسته بنا اعليه بتاديب ثلاث بلاد بعهدنامه هاى ازيادى و در اعلام نامه هاى ازياديسكى نوشتند چنانچه مولانا (11a¯/10b­) مشفقى در ساقى نامه گفته

بيت

دريغا درين بزمكاه سرور

ضرورت فتادُ فتاديم دور

هزاران صد هزاران دريغ و افسوس كه از ان بزمكاه پُرسرور منافع اخروى و دنيوى و دينى و ملتى كه بى ضرورتى تاجداران مدعى فرمانروايان ماورا النهر و بخارا و صد هزار حيف بحكمرانان خواقين فرغانه مخالف الطبعان بى اوباش و كرور كرور ندامت و ملامت بر اولاد و ابناى چنگزخان و اولدى(!) قلى خان دشت قبچاق كه از بازوى قبضه اقتداررا يكان را يكان فرمان روامى(!) و حكمرانى و تاجداريرا بدنان امرايان فرغانيان داده ازان پر سرور دل حضور بعيد افتاده به تيره باران حوادثات يوميه دشمنان دينيه سنيه صندوق بى كينه وحده لا شريك له كويان را همچون مشبكه روزن مهدف كردانيده محل مداخله و تخارجه و مرغوله كردانيده بمراسلات حكمرانان و تاجداران بر اعلام نامه هاى ازيادسكى نوشته و براتفاق تاجداران بخارج افتاد ازين جهت (11b¯/11a­) شيرنيوف بجواب مكتوب فطيربرخ مكتوبى كه بداملا صالح بيك آخوند تقرير نموده و بعد از عدم قبول بايشان حكيم خواجه قاضى كلان فرموده بالرئ و الرغبة و بالرضا و الدعواة و دفع الظلم و الحكمرانانى والاشرار و دفع الفتين و الفساد من اهل الازيادسكى را نوشته اند و در اورون بقيد محكوم السبب از اسباب و باى شى از اشيا بحقيقت حوادث بعد از وصول عبد السعيد باى بدار الملك استنبول و يا قبل از وصول معلوم كرديده و بهر صورت اين واقعات تشهير باستنبول و ديكر بلاد عرب و عجم بافواه اهاليان بلاد اظهر من الشمس روشن كرديده حجاجان همولايتى و همبلاد ان ماورا النهر بخاريان و فرغانيان خوقنديان و تركستان زمينان دشت قبچاقيان و خوارزميان كه در استنبول استقامت داشتند و يا بتاهلى داشته اند بتكيه خانه نقشبنديه از دحام غفير برپا كردانيده زبان درازى بطعنه آن و بمذمت و سفهت و دنونت و بى ديانت و بى عاقبتى و بى انديشه گى (12a¯/11b­) و مخالف الطبع و مخالف الاديانى و مغاير مذاهبى و بى فطرتى و بى حميتى و بى شعورى اطلاق نموده اند و بعضى اكابران از روى حميت ديندارى و بهمت ملت دارى بسياست رسانيده اند بالاخير(؟) درين هنكام هادى خواجه ايشان از جانب آن زبان تعذرى كشاده از مهلكه خلاص كردانيده دران شب سراى نايمنام تاتاريان رفته ازان بكشتى درياى محيط افتاده بخانه كعبه رسيده بعد از طواف مراجعت بمدينه بروضه منوره آنحضرت صلى الله عليه و سلم نموده حجاجان همولاتيان بآنجا زبان بطعنه كشاده هميكفتند كه درين روضه متبركه شفاعت خواه امتى روز محشرى باشد ميآْيد و غير از كلام تعذرى و استغفارى ديكر تكلم نداشت حاصل الكلام بالتجا و تملق حاجيان همديارى را بضيافت و مهماندارى تكليف نموده و حاجيانيكه در عربستان تعلق دار كرديده انجا اولاد و فرزند كرده اند پسران را از دست كرفته آورده بعد از ضيافت از دروازه بيرون براورده به پسران (12b¯/12a­) اين مضيف را ميدانى كه محمد سفيد نام سوداكر است از ديار تاشكند از محلات حافظ كوهكى كه و ملا مولانا كوهكى عالم مبتحر بعلوم عقلى و نقلى بوده اند كه بر شرح ملاى حضرت مولوى جامى هراتى حواشى بسته و قواعد بحث و جدال را بدرجه عليا رسانيده سر افتحار اهاليان و عالمان و ذو فنان تاشكند و دشت قبچاقرا بر فرغانه و بر ماورا النهر و بخارا و كابلستان و سيستان و زابلستان و طبرستان و ايران و خراسان شهرت را بر فلك كنبذ لاجوردى رسانيده اين مرد خام نا تمام عامى بجاى ولايت فروشى را بمعاش دانسته اما اين مهماندارى بكديمين ولايت مايات است و از نقدينه كيسه اين اَدْون الولايت نيست كفته اين ابيات را ميخواندند

بيت

دانا بهرد يا عزيز مكرمند

لعنت بآندياركه اينها شدند عزيز

و درين هنكام سياحان اقاليم و حاجيان و طوافان بيت الله و روضه رسول خدا چنين حكايه ميكردند كه واقعات و اخبارات پادشاه اولاد چنگزخانى هلاكوخان را در قصص و در توارخات (13a¯/12b­) اين دون سرشت اقوال بد سرنوشت اصلا نديده و از علمايان و زبده فضلايان و هر نشنيده كه هلاكوخان براى فتح ديار بهر بلده ميرسيد از يكى اهالى آن بلده را حاضر كردانيده سوال ميكردكه مرا بر بالاى شمايان كه آورد اكثر مردمان خودبين و خودپسند متصدى جواب كرديده ميكفت كه خدا آورد فى الحال هلاكوخان آن بلده را بقتل عام فرموده از هفت ساله تا بهفت[اد] ساله را بدرجه شهادت ميرسانيد مكر بلده بخاراكه هلاكوخان بر بالاى فتح بلده بخارا رسيده تمامى متوطنان جمع كرديده از ميانه آنها امام قاضى خان بسن دوازده ساله گى بوده اند و كفتند كه در جواب هلاكوخان مرا فرستانيد كه باعث خلاصى عامه خلايق باشم باتفاق رخصت فرمودند امام قاضى خان بر بالاى شتر سوار كرديده در پيش خود يك بزاحفش را كرفته از ميانه مردم بطرف هلاكوخان روان شد محرمان خان رسيده كفتند اى پسر براى چه آمده كفتند بجواب هلاكوخان كفتند از توبانع تر كسى درين بلده نبودكه تو آمده در جواب (13b¯/13a­) كفتند اكر هلاكوخان سوال كند جواب ميشونود و در سوال جواب دادن ديكر است و بودن بالغ ديكر است دران هنكام بآركاه هلاكوخان رسانيدند و بعد از سلام هلاكوخان كفت اى پسر درين بلده از تو كلان تر كسى نبودكه تو آمده امام قاضى خان جواب دادندكه اى امير اكر كلان كويد ازين شتر كلان تر نيست و اكر صاحب ريش كوييد ازين بزاحفش صاحب ريش كسى نيست و اكر سوال را جواب خواهيد ازمن پرسند هلاكوخان كفت مكر اين پسررا خونش آورده بعد ازان كفت اى پسر مراكه آورد در جواب كفتند افعال بد و اعمال زشت و نافرمانى مايان آورد فى الحال هلاكوخان كفت احسنت و صدقت بعد از ان كفت اى پسر از طفيل تو همه را آزاد كردم هر چه در دل دارى طلب كنى امام كفتند دريك پوشت كاو موافق يك فرچه زمين ميطلبم در حال عطا فرمود يك پوست كاو را مثل ريسمان رشته كشيده از قبله مسجد جامع كلان قزيل ارسلان خان ميكويند تا بدروازه حضرت بها الدين نقشبند كه شهر قديم است بدرون رشته كرده اند و ازارك بخارا تا بدروازه شيركران شهر الحاقى ثانى ميكويند و بدور هر دو سفيل و بازوها(14a¯/13b­) برد رشته از چهار جهت حصار عظيم الشان برداشته يك شهر عظيم شده چهار حدود آن يك فرسخ شرعى است تا الحال اهل بخارا آفتاب براى بلده را درون شهر ميكويند و طرف غربى را با همراهى ارك و ركستان بيرون شهر ميكويند و مرقد فيض انوار حضرت امام قاضى خان از دروازه حضرت بها الدين درامده تخمينًا بسيصد قدم دراى بدست چب و بدست راست مسجد خانقاه عالى و كتاب فتاواى قاضى خانه (!) نيز از جناب فايض الانوار است اين حكايه بدان ميماندكه قاضى كلان بزرك كانه بپسر ميمانند و محمد سفيد حاجى كانه بزاحفش ميمانند و سوال و جواب كه در موقع ايراد يافت اين علم از مقوله كيف است كانه امام قاضى خان است الادراك ادراك و الدرك ادراك

بعد از حصول مدعا فراغت و بخاطرجمع پيوسته شيرنيوف ازان موضع چهل دختران در پس افتاب براى تل قريلماس بلب جوى غدير اريغى در چهارباغ ملا شمس و ملا محمود و مير يوسف ميرشكار و دانيال خواجه و قربان باى و ديكر باغهاى قياتى كوچيده آمده به تل قريلماس عمارتهاى پادشاهى (14b¯/14a­) و بچهار حدود آن خاكريزى نموده بسه 3 طرف قلعه سه دروازه نهاده بودكه روزى از روزهاى يومينه اخبارات رسيدكه در پس قريلماس اعيان ولايت جمع شوند همه مردم ولايت رسيده هجوم نموده ند بعد ازان از كهنه اورده بيرون آمده كفت كه بشمايان معلوم مى نمايم كه از هر ديار و از هر ولايت خواهى خوقندى و خواهى بخارى آيد تا بده فرسنك برامده تلاش و جنك مينمايم اكر مسلمانان ظفر بمن يابند شمايان خواهى فقرا و خواهى سپاهى بآنها يار شويد و اكر ظفر بجانب من باشد شمايان بحاطرجمع برقرار باشيد و از سوداكران و تجاران و از غير دولت آنهارا متصدى بامور زكواة و خراج و ساير امور مملكت را تفويض بالشان حكيم خواجه قاضى كلان نموده كفت اى قاضى كلان امير بخارا در بلده ديزخ آمده اند پس ازان باعيان ولايت رخصت فرمود در وقت مراجعت بعضى افاضلان و علمايان بلده در مسجد اين كمينه در امده تشريف قدوم ارزانى داشته بلب كلزار نشسته از هر امور سخنورى نموده داملا هادى اعلم كه ذو فنون زمان و اهل فتوى دوران بوده اند باين كمينه خطاب نموده كفتند كه اى (15a¯/14b­) خردمند زمانه و اى جوانمرد يكانه بآمدن امير بخارا چه ملاحظ و چه انديشه در تفكر ذهن مينماى و درين حين سر بتفكر رسانيده كفتم هر آيينه امير بخارا در كوشه خاطر اندك پاس دارى و انديشه كزارى تاجداران ما سبق و نايمنام امير تيمور جهان گرى داشته باشند اين جماعه روسيه و نصرانيه بانتقام كيرى اصليه بجهانكيرى مملكت باندك افواج بطريقه مضمون كيرى رسيده از بلده ديزخ بى اباعنان توسن را بجانب چول ميرزا بمعطوف داشته از درياى سير كذشته درميانه قلعه تركستان و ميانه بلده چمكنت كه جانب شمالى بلده تاشكند موضعيست كه اوترار نام دارد امير تيمور در انجا بعروض مرض وفات يافته دران نواحى دشت قبچاق پيوسته ادعاى اصلى صاحب ذى اليدى را بتقديم رسانيده بروحانيت امير تيمور صدقات و تلاوات و بمقبره حضرت خواجه احمد يسوى تذورات فرموده سلوك قدما و تدابير ندحارا(؟) بتقديم رسانند عجب نيست كه افواج روسيه و نصارا نيز بانديشه تدابير مملكت دارى باصلاح طرفين بلده ها و قلعه ها بطريقه آشنا بقديم الايامى (15b¯/15a­) قرار داده اتحادمندى و آشناى درما بين حكمرانان وفرمانروايان افتاده صرف عساكر و افواجان بيكديكر بتقديم رسانند آسايشته گى مملكت بر رعايا و برايا حاصل كردد عجب نيست و اكر بشرط ضروريات از ديزخ بجانب حجند كذشته تردد بهمان امور ميكرديده باشند ميشر نميشود مكر بجنك و محاربه و مجاهده سخت و بغضب و بعنف و بقهر و بكشاكشى و از خجند بفرغانه و خوقند كذرند بالكلى خاطرجمع باشيد كه هيچ فرياد رسى و دستكير از خوارزم و از اوركنج و از ماورا النهر و از فرغانه باين دشت قبچاق و تركستان زمين نميباشد كه همان واقعات مشيده كه ميانه حكمرانان ماورا النهر و ميانه حكمرانان روسيه و نصرانيه در بلده فاخره بخارا بحط مكتوبه امير بخارا بايلچيان حكمرانان روسيه و در تحرير محره مندرج نموده بوده اندكه اجازت و رخصت در تحت تصرف حكمرانى آوردن دشت قبچاق و تركستان زمين را اهل روسيه و نصرانى و اينچنين بقيد تصرف حكمرانى فرغانه زمين را تا بحدود كاشغر (16a¯/15b­) بفرمانرواى ماورا النهر بهمين مضمون طرفين قرار داده آنطرف متصدى و متصرف فرغانه ميباشند اين متصرف از درياى سير باينجانب تركستان زمين اين بود صورت حادثه در آنمجلس تحرير نموده بقيد كتابت آورده اند براى امتحان مقوله و آمدن امير بخارا را در بلده ديزخ شنيده منهز(؟) مانيكه بقلعه كروچى و بست كينت و قرمه بوده اند همه بحذمت امير بخارا در بلده خجند شتافتند و در ما بين آنها اسكندر ايرانى كه از تاشكند قرار نموده او نيز بخجند پيوسته منظور امير بخارا كرديد فى الحال اورا امر بقتل فرموده در خجند حسين تويه نام شهر سبزى را والى متصدى بلده كردانيده در انهنكام عنان توسن را بجانب خوقند معطوف داشته بدار الاماره خوقند پيوسته نزول فرموده اند شبها در عشرت و در روز ها بكفته اغواكران اكثر سرهنكان و ضياديلان قبايل را بقتل رسانيده چنانچه يوسف باى ميرزا ولد اوتب باى قوشبيكى قبچاق و عاليم بيك قيرغيز و قارى شمس و غيرهارا بقتل رسانيده بعد از آسايشتگى (16b¯/16a­) بطرف تاشكند ايلچى فرموده بخاطرجمعى و فارغ البالى اسباب و انجامها خانيه را مع زنبورك و آتش خانه و جاريه و زنان و امردان(!) و جوانان و بساط هارا بطرف بخارا ارسالداشته و از تعاقب انها مطربان و مغنيان زمانه را فرستاده بعد از انها بلده خوقند را تا قلم و كاشغر بخدايارخان تفويض نموده در قبضه اقتدارش مفوض داشته اند تا در همين ايام ملا محمد يونس ميرزاى منشى ولد ملا باباجان شهرسبزى بامير بخارا از جانب زبان فقراياى و اكابران تاشكنديان و كوشش كننده كان دين هفتادُ پنج عرايض بباركاه پادشاهى رسانيده هيچ جواب كافى اين بلده تاشكند از حكمران امير بخارا نشنيده اند بعد از تفويض فرغانه زمين خوقند امير بخارا مراجعت در بلده ماورا النهر نموده قطع مراحل كرده اند

شيرنيوف درين بلده تاشكند خبر رسانيد كه طايفه هنديه و يهوديه و جحوديه در ميان زنار نه بندد و تيلفك نپوشد و پياده نكردد كفته اعلام رسانيد بعد از مرور ايام در فصل زمستان (17a¯/16b­) برف تا ميان آدم رسيده بود كه از بلده فاخره بخارا نجم الدين محذم فرزند ارجمند خليفه نياز قلى تركمنى الاصل تاهل و تولد و متطن در بخارا است تشريف قدوم نموده اند شيرنيوف بحولى موسى محمد بى ولد بيك محمد بى فرمود بعد از سيزده روز بايلچى بخارا اجازت فرموده نيز شيرنيوف در بخارا ايلچى همراه كرده فرستاد بعد از چند روز باعيان ولايت خبر رسانيد كه در لب حوض كلان كهنه اورده جمع نمايند اربابان و سوداگران و تجاران و اغنياى ولايت و قاضى كلان حاضر شده اند درين هنكام از درون كهنه اورده باطراف لب حوض در مابين جمع غفير خلايق آمده كفت كه هر حوالى و در سراى هر كسى خواهى غنى و خواهى فقير و خواهى شاه و خواهى كدا غلامى و بنده خريد است و يا ميراثى و يا غلام زاده و يا بنده زاده داشته باشد براى خرسندى پادشاه فطيربرخ آزاد نمايندكه خرسندى پادشاه همين است و اجازت دادكه بعد از دو ساعت نجومى مقرر نمانيد (17b¯/17a­) باز بخانه درامد بعد ازان تمامى خلايق در هر جاى توف توف و كروه كروه يك طايفه سوداكران و تجاران وطايفه اكابران و اشرافان بلده بود و طايفه علمايان و فضلايان ولايت و خردمندان و ذو فنان ومهارت آكاهان تاشكند در هر كروه ثلاثه پيوسته ميكفتند ايمسلمانان و ايمومنان بلده مايان تاشكند باشيم كه ضررى و نقصانى بهمسايه كان و جواريان بدو طرف داريم كه بخارا و خوقند است بهر حال دريك دين و دريك ملتيم ازين كار ضررى نرسدكه تا الى يوم القيام بملامت و بطعنه ان طرف نمانيم و جواب كافى بموافق شرع و بمعاملات فرع آنست كه ميكوييد كه مايان پل داده حذمت غلامان را و بنده را كرفتيم هر كسى اين كلام آزادى را كفته باشد ثمن غلامان كه براى اجره حذمت داديم اكر بميان اداى معاملات نمايند خواهى آزاد كند و خواهى بحذمت فرمايند بعد از وقوف حقيقت حال فائده هيچ احدى ندارد (18a¯/17b­) بلكه اضرار الناس حرام حديث نبوى صلى الله عليه و سلم است عايد بحرمت كرديده بكافه ناس ضرر كلى ميباشد كفتند دران هنكام سيد عظيم نام ولد محمدى از ميانه جماعه سوداكران و تجاران برپاى استاده در ميانه علمايان آمده بتواضع تمام دو دست بر سينه داشته كفت كه اى مروجان دين آيين اهل محمدين حاصل المدعاى شمايان را من دانستم اما اين مردمان باز[ا]ركان و تجارانند ازين نوع خيريت مملكت بيخبرانند بكلام من اجازت داد فى شدند كه بنام اين بلده غلامان را آزاد كردند آوازه نيك نامى باين سوداكران ميماند كفته معقول كردم كفت و علماى دين و فضلاى محمدين سيد عظيم را بكوشه مجلس آورده از نظر غيراديان يهوديان مخفى داشته كفتندكه خرابى اين ولايت كفايه نميكرددكه تو باعث و سبب تحزيب ولايتى كرديدى كه اساس ستون و نشو نماى و افتخار همه ولايتها است و طنعه و ملامت و لعنت تا الى يوم القيام بكردن تو و باولاد تو ميماند و اين حكايه را نشنيده كه ولايتى بكفتار نادان (18b¯/18a­) و بى انديشه كى كفتاران و هر زه كويان خراب كرديده و از درون آنولايت يكى خردمند و ذو فنون عصر اختيار عزلت بديارى غربت بقطع مراحل به نزديك آن ولايت پيوسته در بيرون دروازه شهر قبرستان بوده ازان قبرستان سكى حامله دار بكوچه رسيده همان مردى كهن سال بكوش هوش شنيده كه آواز كريه سك بچه از شكم مادرش ميآمد اما از دو ديده مادر اشك حسرت ميباريد همان مرد خدا كوى توشه كه در دوش داشت اورا بآن سك حامله دار داده بكريه هميكفت كه اى آفريده كان حذا من ازان مخروبة الولايت روى بغربت باين ديار بدين سبب آورده بودم كه در مجلسها و در محفلها در نشستن و در تكلم كردن اطفالان و دو نان از اكابران كهنسالان كوى تبادرى و ديرى را بچوكان سخنورى ازان كهنسلان كذرانيده اند و از شومى و بى انديشه گى و بى رعايه گى اهالى آن ديار با همراهى بلده بخرابى مبدل كردانيده اكنون باوجود برداشتن بار زحمت(19a¯/18b­) بچه كان تو ناله و نالش نميكنى بچكانى كه بعرصه وجود نيامده در شكم تو بتكلم ميآيد ازين ولايت ظن غالب آنست كه از ولايت مايان خراب تر باشد عجيب نباشد كفته در شهر از دروازه قدم بدرون نهاده مراجعت بوطن مالوف نموده بنابرين از جهت اى سوداكر بچه الحال در شكم مادرى باوجودى تكلم مينماى كفته بهر طرف پريشان كرديده اند در انهنكام اجازت بآزادى غلامان رخصت فرموده اند شيرنيوف برآمده ايشان قاضى كلان و سيد عظيم را استدبار نموده رخصت كرد بعد از مرور اندك ايام ايلچيانيكه شيرنيوف در بخارا فرستاده بود بسبب تاخيران از جانب مسكاب رئسمانهاى كنفى كه سطبرى آن بآغوش يك آدمى كنجايش نميشد و درازى آن دروازه شتررا قتار مانده ريسمان را بدو طرف آن بار كرده بلب درياى سير در قلعه چناس رسانيده بدريا كشيده و دران هواى سرد زمستانى تمامى اكابران و اشرافان اين ولايت را در كهنه اورده حاضر كردانيده باشيان حكيم خواجه قاضى (19b¯/19a­) كلان را مخاطب كردانيده كفت من اراده سفر دارم تا بآمدن من شمايان و فقرايان برقرار باشيد و ايشان حكيم خواجه قاضى كلان متكلم واحد شده بطريقه استفهام كفتند درين هواى سرد در فصل زمستان بمذهب مايان سفر ممنوعست كجا ميرفته باشند در حال شيرنيوف بدست اشارت كرده كفت كه بجايى مردم كه بآنطرف آنجانب ماند اينطرف باينجانب ماند درين مين افواج عساكران سواريانرا با همراهى زنبورك رخصت داده از تعاقب آن افواج پياده صلات را فوج فوج و كروه كروه اجازت داده بسعى منازل بقلعه چناس پپيوسته ازان موضع بلب درياى سير پيوسته و بعد ازان بنواحى جزيره ميرزا چولى براه ديزخ در موضع كول بوياقچى پيوسته نزول كرد بعد از آرام اندك از انموضع كوچيده برباط ميرزا نزول كرد و بعد از قرار اندك بسرعت تمام شباخونى زده بصبح دمى در موضع اوچ بلاق پيوسته و انجا قرار نموده سواره صلاتان را بهانه جوى سوداى ضرورياتى بازارجاى ديزخ كه بيرون قلعه بود در بازار (20a¯/19b­) درامده هر چزى كه ضروريات بود از دكاكين پرسيده بطلا طم افكند يعقوب ايرانى كه حاكم آن قلعه بود دروازه ها را محكم كرده نوكران ديزخ را منع نمودكه امير بجنك رخصت نفرموده آخيرالامر ازان طرف راه ثمرقند(!) و اوره تبه سردار الله يار بيك و عبد الغفار ديوان بيكى اوره تبه گى و نوكران قرشى گى از دو طرف پيوسته اشتغال بمحاربه و بتلاش پيوستند و يعقوب ايرانى از قلعه بيرون نيامد و باوجود عدم اعانت بتلاش و بجنك تا ميرزا رباطى پيوسته بتعاقب كشيدند و شيرنيوف ازان مكان سبب و باعث نآمدن ايلچيان و بطلب ايلچيها بتعاقب كسى را به نزد آنها ارسال داشته بقطع مراحل بموضع بوياقچى كولى پيوسته افواج روسيه و نصرانيه را در انموضع قرار داده امر بتوفراق قورغان فرموده سواريانرا مع آتش خانه و زنبورك و افواج پياده صلات را نزد آنجا كذاشته باندك افواج داخل بلده تاشكند كرديده مقيد باشتغال مملكت كرديده قاضيان و علمايان بلده را شبى ازشبها بكهنه اورده برده بطريقه مهمانى از هر طرف سخنورى نموده سوال نمود بجواب (20b¯/20a­) شيرنيوف و ايشان حكيم خواجه قاضى كلان بجواب آن كلمه لفظ "سن" را استعمال نموده اند شيرنيوف سوال كردكه اى قاضى كلان چرا "سيز" نميكويد معنى هر دو كلمه چيست ايشان قاضى ازين سوال اضطراب كشيده در مجالس علما دفعة جواب دادند كه مايان در كفتكو كسى را بزرك داشتنى باشيم "سن" كفته با او تكلم ميكنيم چنانچه خداى تعالى را بزرك داشته "سن" ميكويم كفته جواب دادند در انهنكام زبده دوران و ذو فنون زمان داملا هاى و اعلم تاشكندى تكلم نموده كفتند كه واى ايشان قاضى كلان اينجواب نميشود زيراكه مردمان اهل شهر و فارسيه در وقت تكلم بيكديكر "سيز" ميكويند و مردمان اوزبكيه و ايلاتيه "سين سين" ميكويند چنانچه در ديوان خمسه امير شير على بتخلص نواى از ابتدا تا بانتها "سين سين" نوشتند در بدل كلمه "سيز"

اين ابيات امير نوايى را خواندند

بيت

اوز خلقونگنى توزكيل بولمه ايل اخلافيدين خرسند

كيشى فرزندى هركز بولمدى هيچ كيشيگه فرزند

درحال شيرنيوف بداملا هادى اعلم استحسان نموده از مترجمان معلوم كردانيدكه جواب در موقع سوال موافق (21a¯/20b­) افتاده احسانهاى پادشاهانه ادا نمود

در شهر دهم ذو الحجه شب يازدهم در وقت مردان سحرى زلزله عظيم درين بلده تاشكند پيدا شد كه بمضمون آيه كريمه كه اذ ادكت الارض و كادكان بوقوع پيوسته يازده كنبذهاى مزارات و كنبذ مسجد جامع حضرت خواجه احرار ولى كن فيكون كرديده اكثر مردمان اهاليان در غفلت بزير عمارتها مانده اند و در زير كنبذ مدرسه براقخان چهار ملا بچه طالب العلم بهلاكت رسيده تا نيمساعت بخومى عايد كرديد و خصوصا در اخير مرتبه تخمينا بچهار دقيقه تزلزل نمودكه هر آيينه بچهار دقيقه ديكر ميانجاميد در عرضه زمين هيچ قايم الارض باقى نميماند بعد از آسايشتگى تا قريب يكماه اثر حركت زمين در شبها بمردمان شب زنده معلوم ميگرديد و ديگر در فصل حمل در اواخر شهر ذو الحجه بودكه از طرف فطيربرخ اخبارات رسيده مراجعت شيرنيوف معلوم كرديده مردمان اين ولايت در مسجد اوراز على باى در ركستان و در جوى بار مستجمع كرديده ايشان قاضى كلان و سيد عظيم و اعيان ولايت بدروازه سراى شاه بيك نشسته بمردمان جهلا (21b¯/21a­) و هر جايى و صحرايان و باديه نشينان بازارى را كفتند كه هر چيزى سيد عظيم بشيرنيوف كفته بعد ازان بشمايان نكاه كرده چه ميكويد اكر كويد شمايان بطرف سيد عظيم نكاه كرده آرى آرى جواب دهيد كفتند در انحالت شيرنيوف در انجا پيوست خطى كه ايشان قاضى و سيد عظيم بعبد الستار فرموده طيار كرده بود آنخط را به نزد شيرنيوف خوانده سيد عظيم باين طرف نكاه كرده مردمان بلاعدد خمع غفير جهلا همه بيكباره آرى آرى را بآواز بلند كفتند بعده آن مكتوب را مهر كرده و مردمان را نامش را نوشته اورا بشيرنيوف داده از دروازه تخته پل و از محلات سبزاريان كذرانيده از بيرون دروازه بتعاقب كشيده اند و بمرور(؟)ايام اندك در تاريخ غره شهر محرم الحرام سنه 1283 بودكه از قلعه اورون بر وينه نى رمه نوسكاى نام جاندرال روسيه ونصرانيه در بلده تاشكند پيوسته اشتغال بامور محاربه و جنك مقيد كرديده افواج پياده صلات روسيه و نصرانيه وسواره صلاتان را با همراهى آتشخانه و زنبورك از درياى سير كذرانيده بتوفراق قورغان بوياقچى كول رسانيده استحكام آنموضع را تبليغ رسانيده (22a¯/21b­) بودكه آوازه آمدن امير بخارا بطلب غزات كمر غيرت و شمشير حميت در ميان بسته بغلغله و دبدبه كوس داورى امير تيمورى را بفلك اخضرى رسانيده بعامه اهاليان ولايت و توقسان ايكى اوروغ ماورا النهر و خراسان ببلده ثمرقند پيوسته و نره شيران زمانه از انجا تا ببلده ديزخ پيوسته بودندكه روز جمعه بعد از اداى صلواة جمعه ذو فنون دهر و خداقت آكاهان عصر و فطانت مآبان دوران و ذكائت انتسان آوان و فاضلان و علمايان و الامن و الامان بمسجد اين كمينه بلب كلزار صحبت بعارفانه و بزم اشعارانه ايجاد نموده از هر فن و فنون كتاب خوانى و نكته دانى را بدرجه عليا و سخنورى را باينمرتبه رسانيده از يكديكر به طريقه استفهام مسئلت نموده اند كه آمدن امير بخارا بطلب غزات چه مصلحت مى بينى حاضر ان مجلس سر بتفكر نهاده مقتضى باين كمينه كرديده كفتند هر چه بخاطر آيد اولا شما فرمايد درحال كفتم اى احبابان محافل اكر آمدن حكمرانان ماورا النهر بقواعد قانون حكمرانان ماضى بطلب ادعاى جهانكرى و تخليص مساكنان و اسيران دشت قبچاق اين اراضى در جلاد مافى الضمير (22b¯/22a­) حكمرانان ماورا النهر و فرغانه باتفاق بى نفاق و بنيت خالص الاعتقاد باشند اين معاملات اولى ماورا النهر است بى مهابت و بى سياست امير تيمورى و بى تدابير ميرزا الغ بيكى ميسر نميشود مكر براى المعالجات اين امور عظيم و درجات علياى سليم اولا ميبايدكه از بلده ديزخ تا به لب درياى آمويه در دفترهاى و در ديوانهاى پادشاهى از امير نصر الله مرحومى جنت مكانى تا دوران امير مظفر باعث الامن و الامان در مابين اهاليان و مساكنان و متوطنان ماورا النهر از يك لك تا كرور و مليان فاجر و اشرار مفسد و قطاع الطريف و بدكردار و زشت افعال و ناشايسته اطواران كه همه آنها عند الشرع بموجب القتل بثبوت پيوسته تمامى آنهارا دو دستش را بر دوش بسته بمقابل روسيه و نصرانيه بى ادوات و بى آلات حرب در پيش انداخته بى جنك و بى تلاش بدرجه شهادت رسانيده بعد ازان از بالاى لاشه آنها تكاوران دلاوران و دليران مانند سيل كذشته آمده محاربه و مجاهده و بجنك و بتلاش مقيد كردانيده اميد از كرم مفتح الانواب دارند عجيب تيست كه درين ميانه دعاى مظلومى و ناتوانى بهدف اجابت مقرون كردد عجب نباشد (23a¯/22b­) و الا از بلده ديزخ بكذرد و يا درين بلده ديگر و يا بموضع بتدابير مملكت دارى توقف نموده بماهى و يا نصف او كذرد بسبب و باعث آن پريشانى در خلايق افتاده بعضى بهانه توشه و برخى بهانه امور زنده گى بهر صوف و نواحى انتشار يابد بعد از وقوف اين احوالات روسيه و نصرانيه بر آنها پيوسته آغاز مقدمه نمايد احوال چه نميباشد و العلم عند الله كفتيم در حال محرران زمان و كاتبان دوران اين مقوله را مع تواريخ اشهر ايامى بقيد كتابت آورده اند كه صورت واقع اين بود تحرير يافت درين فرصت از طرف قلعه اورون برون كالجناويس كا كوبرناطر باينديار پيوسته ازينجا ببلده چناس پيوسته بعد ازان از درياى سير كذشته در موضع بوياقچى كول پيوست درين فرصت امير بخارا ببلده ديزخ پيوسته بعد از مرور ايام ازان بلده رجوع براه بلده اوره تبه نموده لشكران بى كران را بموضع ميده يولغون كذاشته باركاه پادشاهى را بنواحى اوره تبه برپاى داشته امر بغزات فرغانه و خدايارخان فرموده مبارك نامه پادشاهى را ارسال داشته بفارغ البال (23b¯/23a­) طرح بساط استراحت و فراغت انداخته بعيش و بعشرت و طرب و لغود سرور و نشاط پاى دراز كشيده بحباله ازدواج هر شبانه با كره را بقيد نكاح آورده حاصل المدعا كردانيدند و عساكران فرغانه با خاقان خدايارخان زمانه از دار الاماره خوقند برامده از درياى كذشته بدشت قريه شهيدان كه در پهلوى كوهست در موضع يكاتوت نزول فرمودند بعد از چند روز ازان موضع در فصل نوروز عالم به قميش قورغان آمده نزول فرمودند هر چند از امير بخارا بنام خدايارخان هر روز عنايت نامه تكليفى به پيوستن بنزد امير بخارا آمده خدايارخان مطلقا استماع نور زيده التقات ننمود تا باينوقت اهل روسيه و نصارا از احوالات و اخبارات طرفين واقف كرديده از توفراق قورغان بوياقچى كول لب برلب درياى سير بالاى آب آهسته بر آهسته روان شده بمقابل آنها نزديك رسيده توقف نمود شب در انجا قرار يافته بعد از صبحدمى در تاريخ شهر صفر پرخطر و الختم و الظفر در سنه 1284 يكهزارُ دو صد هشتادُ چهار بودكه محاربه و مجاهده در مابين غازيان و محاربان (24a¯/23b­) اهاليان ماوا النهر و روسيه و نصارا چنان بوقوع پيوست كه بنام هر واحد از افراد سرهنكان و سرداران ضياديل و قبايل چنانچه بنام الله ياربيك پروانچى قوشبيگى از جماعه منغيرت عمربيك دادخواه ولد عالم بيك از جماعه يوز از بلده ديزخى (!) و عبد الكريم پروانچى و عبد الغفار بيك ديوان بيگى اوره تبه گى و ساير سرداران توقسان ايكى اوروغ ميانكالى مباركنامه و عنايت نامه رسيدكه بى اجازت شير على بى ايرانى حاكم ثمرقند و بى رخصت يعقوب ايرانى حاكم ديزخ مقاتله و محاربه ننمانيد بنابرين تمامى توقسان ايكى اوروغ ماوا النهر منقلب الرئ كرديده كفتند كه مايان بفرمان ايرانيان حذمت نميكنيم كفته بهر طرف پريشان كرديده دست تطاول بآيستن كوتاه ازمحاربه و مجاهده كشيده گروه گروه طايفه كرديده بهر موضع بلندى برامده بيكديكر در كفتكو بوده اندكه دران فرصت سواريان روسيه و نصرانيه با همراهى دو زنبورك بر بالاى تل بلندى بر آمده دو زنبورك را بدو طايفه بخاريان كه در پس سربازهاى و زنبوركهاى اهل بخارا بود بآنها زد سواريان بخارا روى بهزيمت نهاد بعد ازان اهل نصارا و روسيه (24b¯/24a­) آتش به پور مشك داد و از تعاقب آن پياده صلاتان روسيه بآواز بلند هورا برداشته بيك دويدن بر بالاى زنببورك هاى بخاريان پيوسته بر بالاى زنبوركها سوار شدند بعد از فرو نشستن غبارات اهل روسيه و نصارا نكاه نمودند كه ديارى درين دشت درميدان محاربه نماند است منهزمان در بازار قوشون پيوستند و اهل بازار اجناسهاى و متاعهاى خودرا كذاشته آنها نيز روى بهزيمت نهاده اند و لشكرانه كه در لشكركاه بوده اند آنها نيز هزيمت نمودند و امير مظفر بخارا در يكپاى موزه و پاى ديكر بى موزه سواره كرديده مراجعت نموده اند در لشكركاه خزينه و دفينه و شتران و اسباب در يكه ميخ كذاشته چادر و سرا پرده و خركاه و بساط و اسباب و كليم و ديك و ادوات طبخ لشكران و اهل بازار بتمامهم بجايش كذاشته هزيمت نموده اند و الله ياربيك و عمربيك دادخواه با همراهى نوكران در عقب آنها بعضى اسباب و مركب و خزاين و زنبورك و داروخانه و آتشخانه وضرورات پادشاهى را بمردمان فرموده باخود آهسته بر آهسته برده اند و بعضى مردمان اهل قوشون بر بالاى اسب سواره ديده اندكه عنان ريسمان اسب در يكه ميخ محكم بسته بر بالاى اسب استاده تازيانه ميزند (25a¯/24b­) و نميدانند از كمال ترس كه اسب محكم بسته كجا ميروند و ريسمان آنها را قطع نموده و بعضى پياده منهزمان نميدانندكه كجا ميروند آنهارا براه راست روان كردند و بعضى مردمان از تشنه گى و پياده گى بهلاكت رسيده كوياكه حشر برپاى كرديده هر كسى بحال خود مبتلا كرديده خيزان و افتان تا شام و خفتن بنواحى قريه ضامن و بنواحى دشت پيشغر رسيده قرار كرفتند و دران ايام اهل روسيه و نصرانيه آهسته آهسته از لشكركاه بخارا و از بازارجاى اهل بخارا جبر كرفت كه از مردمان ماورا النهريان هيچ ديارى نمانده آشها و نانها در طنور استاده و متاعهاى و اجناسهاى بازار در دكانها برقرار و اسبها و شترها و كاوها و كوسفند ها و ارابه ها در قراركاهش استاده از تدبيرى و فريبى خالى نباشد كفته بملاخطه او هام بقريب آنها نه پيوسته بعد از كذشتن دو روز تمامى آنهارا كرفته بصلاتان قمت نمود بعد از شش روز بودكه متاعها و اجناس نفسيه و تنكه و طلاى وكتابهاى و جواهرات لعل و زمرد دو ياقوت وچايهانى لونقه و مركبهاى عراقى و شتران نرسرخين موى و كاسه هاى چينى خطايى و جامه هاى شال (25b¯/25a­) كشميرى رفونى و بساطهاى رنكارنك و بجامهاى آلتون و كموش و زنبورك و تفنك روزى يكشنبه در يكا بازار كهنه در محله ترك آورده بفروختن در بازار آورد و درين هنكام در بازار رسته چاى فروشى در دكان مير رحمت چاى فروش اوره تپه گى با بعضى محبان دين و دوستان با تمكين اشك حسرت از ديده نمناك ريخته نشسته بوديم كه درين چين يكى از صلاتان روسيه بحال من نظر كرده كفت اى آشناى دينوى اين اشيارا دستكركه بشما از روى دوستى عطا نمودم كفته بدامنم پرتافت و نظر كردم يك هميانى كرباسى دهم اورا كشاده بدامنم ريختم كه تمامى آن جوهريات از لعل و زمرد و زبرجد و الماس و ياقوت در حال كفتم اين اشيا به من دركار نيست شمايان بگريد آنها نيز بناله و بكريه كفتند بمايان حاجت نيست بعد ازان نظر كرده از دكان عبد المومن خواجه ولد محمد رسول خواجه طبيب را فرياد كرده كفتم اى فرزند جوهرشناس اين جواهررا بگرى كه وقتى باشد كه بكار آيد از ميانه چهار دانه برداشته دادم كه اين جواهررا به او بينى بعد از ديدن كفت بقيمت آن چه دهم كفتم يك (26a¯/25b­) طلاى خوقندى درحال عطا فرمود من اورا بصلات روسيه دادم درحال دست از ثمن كشيده كفت اى ملاى محمدى جواهررا خود بكيرى و الا به ثمن نميدهم كفتم اين برادر منست باوجودى بالتجاى تمام كرفت و كفت اين جوهر را مفت و مجانا داده بودم اكنون ثمن را بكيرى من كفتم رضاى من در همين است نظر بروى من كرده اشك از ديده اش ريخته بالتجا تمام كرفته تيلفك از سر بدست كرفته تواضع كرده بتعاقبى برفت و بعد از آسايشتگى اين حوادث يوميه بكذشتن اندك روز اخبارات از افواج روسيه و نصرانيه پيوست كه بعد از انهزام لشكريان ماورا النهر ازان موضع ميده يولغون افواج نصارا و روسيه از پايان اوره تپه كذشته ببلده خجند نزديك پيوسته بمجرد رسيد اين خبر ببلده خجند حسين (؟) تويه حاكم خجند بود ولايت را بفقرايان خجند كذاشته مراجعت به بخارا نمود و فقرايان ارسال اخبارات بدار الاماره خوقند بفرمان رواى خدايار خانى رسانيده ند و اندك نوكران طالب غزات ارسالداشتند تا پيوستن آنها افواج روسيه و نصرانيه رسيده محاصره پرشديد نمود (26b¯/26a­) و فقرايان بلده خجند دروازه هارا مسدود كردانيده بتلاش دين كوشش نموده بمقيد كرديده محاربه و مجادله سخت بسه شب و روز بوقوع پيوسته آخر الامر از دو طرف حصار به زنبورك و تفنك تيره باران نموده برج هاى حصار را ويران كرده به تير زنبورك و پورو موشك خلايق را بى سرشته كرده از رخنه هاى حصار قدم تداخت نموده بودكه فقرايان خجند به يكباره گى صغير و كبير از پير تا جوان از شيح تا شاب مقيد بمجادله و محاربه سخت كوشش نموده چنان پنجش به يكديكر نمودندكه بر بالاى تلاش يكمرده تا ده زنده بدرجه شهادت رسيده دوش بر دوش آغوش برآغوش بيكديكر افتاده از بى فرياد رسى و بى دستكيرى و بى اعانتى و بى مددى و بى ادوات اسباب حرب جهاد دينى و تلاش اخروى را بطريقه ويرانه و جهاد اكبر ميازرانه را بلغا كما بلغ رسانيده كوشش نموده اند باوجود آن اهل روسيه و نصرانيه بمردكانش نكاه نا كرده تخمينا يك صد و پنجاه صلاتان نابود كرديده آخر الامر از دو طرف رخنه حصار درامده در شوارق و كوچه هاى كه سرآن مسدود است اهل روسيه و نصارا به تير زنبورك و تفنك تيره بارانى نموده قرار كرفت بعد از (27a¯/26b­) حصول مدعا اهاليان خجنديه و مابين روسيه و نصارا عهدنامه ها بوقوع افتاده اهاليان خجنديان بشروط و شرايط را وابسته بشرايط بلده تاشكند كردانيده آشتى بوقوع افتاده حاطرجمعى اطمينان القلوب كرديده اند

در تاريخ سنه 1284 يكهزارُ دو صد هشتادُ چهار بودكه در اواخر فصل ثور در شهر ربيع الاول بودكه اهل روسيه و نصرانيه از افواج متكثره عساكران از بلده خجند برامده براى محاصره بلده اوره تبه سرعت نمود و دران روزى از روزهاى فطراتى بلده خجند از مسجد بيك محمد بى بسعى اقدام در كوچه كلان تاشكند قدم نهادم كه يكى از ملازمان روسيه و نصرانيه كه لباس نصرانى در بردارد و اسب عراقى در زير پا دارد و بجام آلتون و كموش ولكام دارد بسرعت تمام در مقابل اين جامع حوادث يوميه پيوسته السلام عليكم اى علماى محمدى گفت درحال سر برداشته جواب سلام ادا نمودم بعد ازان سوال نمودكه در حق جهاد و محاربه تلاش فقرايان اهالى خجند چه ميكويدكه بى خزينه و بى اسباب و بى دوات حرب و بى اعانت عساكران بخارا و خوقند و بى سردارى (27b¯/27a­) و بى سرهنكى جبر و ظلم و جهالتىرا ارتكاب نموده خونهاى بناحق ريخته فرزند را از پدر و مادر جدا كردانيده اين كيردار از انها از جمله غزات باشد يا نى و آسايش را ملاحظه نا كرده وديوان حضرت خواجه حافظ شيرازى را در دبيرستان سواد خوانى نخوانده باشندكه

بيت

آسايش دو گيتى نفسير اين دو خرف است

با دوستان مورت بادوشمنان مدارا

و كفتم ايها العلماى نصرانى فرزند كدام ديارى كه از تكلم تو كلامهاى فصيح ظاهر كرديده در جواب كفت از خاكپاى شيرازم كفتم شيرازيان بر مذاق شيخ سعدى اند در جواب كفت متصف بر اسم سعدى اند و نه خير برصفت سعدى بعد ازان كفتم اى سايل سوال در حق خجنديان كردى در ملت و مذهب مايان غزات و جهاد در شريعت غزاء محمدى صلى الله عليه و سلم بعد ازان پيوستن دشمن دين بسواد بلده بر ذمه هر فرد از افراد(!) محمدى و بر عموم فقراكان صغيرا او كبيرا و كان قادرا فى الجهاد فرض عين است بنابر از اينجهت تلاش اديان خود كرده اندكه زهى سعادت دراين اهاليان خجنديان است كه نيكنامى انها تا بانقراض عالم باقى ميماند (28a¯/27b­) درحال كفت بلى مرحبا رحمت باو و بر اجداد و آباء شما كه بچندين علماى محمدى را پيوسته سوال نمودم جواب شايسته از انها نشنيده ام بعد ازان از روى قاعده آداب كفت نام واسم شريف را بكويند كه بياد آورى نوسيم درحال كفتم نويشته باتمام رسانيده كفت در سيادت ميوه يكشاخ شجريم و كل يك كلستانيم كفته اين نيت نجيب هندى شاعر را بخواند

بيت

خانه زا ديك كلستانيم از ماعار چيست

انكه رخسار ترا كل كرد مارا خار كرد

بعد ازان اشك حسرت از ديده اش بريخت درحال من اين بيت را خواندم

بيت

به نيك و بد چنان خوكن كه بعد از مردنت

عُرفى مسلمانان بزمزم شويد و هند و بسوزاند

بعد ازان آه پردرد از دل كشيده كفت بكدام امور اشتغال داريد مسجد را نشان داده كفتم تعليم براى دين و امامتى پنجكانه درحال كفت زهى سعادت بران انبياى آدمى كه كوشش آباد دارين و مروج اديان رسول ثقلين دارد بعد ازان دست تطاول نموده پنج تنكه خوقندى داده كفت طفلان دبريستان خانه را (28b¯/28a­) آزاد فرمايند كفته التماس تعذرى نمودكه درديدن دبيرستان خانه ملال خاطر نشود بو بينم كفتم ممكن است از مركب فرو آمده بلب كلزار مسجد نشسته فرحمندى بران حاصل كرديده اين حديث نبوى صلى الله عليه و سلم را بخواند شرافت المكان بالمكين بعد از قواعد مهماندارى از هر فن و فنون و كيفيت از اقولات و افعالات امير بخارا چه مى فرمايى جواب دادم در نصيحت نامه شيخ عطار ولى مذكور است كه چهار چيز است كه در دولت پادشاهى زيان دارد ازين خالى نباشد

اول آنكه به پيوستن روسيه و نصارا را اندك شماريده خندان شدند

دويم با فقيران صحبت نه داشته اند

سيوم خلوت در زنان داشته اند

چهارم دل آزارى داشته اند

ازين وجه از دل مردان خدا افتاده باشند عجب نيست

در تأريخ عجايب الطبقات ذكر علامات قيامت را بطريقه استيفأ احاديث و اخبار قريب بصد علامت است آنرا مولانا برهان الدين از جد بزركوار خودكه مولانا معين الدين است نقل كرده و در كتاب ارشاد المسلمين ايراد نمود است انچنين بعض علامات نيز بوقوع پيوست كه

اول آنكه بيت (29a¯/28b­)

در سال غرف اكر نميرى بينى

ملك ملك ملت دين بر گردد

دويم آنكه در سنه 1283 در بستم شعبان بودكه در نصف شب سپاره هاى آسمان چنان شعبده ها ريخت كه تا بچهار ساعت نجومى عايد كرديد

بعد از ان عجايب الطبقات را آورده نود يك علامات اورا خواندم علامات قيامت انيست

اول سهل انكاشتن صلواة

دوم خيانت كردن امانت

سوم غبن كردن در بيوع

چهارم مداهنه كردن اهل قضات در قضاى يا شرعيه و اخذ رشوه

پنجم بنياد ايوان وقصر را بزروه عليا بر افراشتن و الوان بنقوش آراستن

ششم از صدق و صواب روى بكذب و خطا آوردن اكثر و اغلب آدمان از سنن و آداب سيد انس ُ جان صلى عليه و سلم انخراف نموده بمتابعت نفس و هوا روى آوردن

هفتم اغنيان زمانه دين وسنن سيد المرسلين را از بهر دنياى دون فروختن

هشتم ارباب جهل را بر اصحاب فضل تقديم كردن

نهم بى هنران را بر خداوند منفعت ترجيح نهادن

دهم جهال ارذال را در كفايت مهمات پيشواى كار و كدخداى اهل روزكار شمردن (29b¯/29a­) يازدهم خلايق زمان خالق را عصيان ورزيدن

دوازدهم سخن درست علمارا بسمع قبول اصفا نفرمودن

سيزدهم وعظ و نصيحت را در كوش راه ندادن

چهاردهم در كشتن اهل اسلام كوشش تمام نمودن

پانزدهم اولاد در حقوق و الدين كوشش كردن

شانزدهم طالب نرخ بلند و احتاكار شدن

هفدهم انبارها از غلات مملو ساختن

هژدهم بدرويشان تنگدست خداى پر است دانه ازان انعام نا كردن

نزدهم جهان روشن از ظلمات كفر تاريك كشتن

بستم روز فراخ بر اهل صلاح از جور و ظلم تنك شدن

21 اقوام بد عهد و عهود بيع در مساجد بستن

23 حفاظ قرآن را بالحان مغرورى و زمزمه سرودى خواندان و اعراب آنرا كما ينبغى مرعى نا داشتن

24و در اظهار فاما بر حكم اوامر و نواهى آن كار نا كردن

25 عوام عمامه هاى نيكو بستن و لباسهاى فاخره در بر پوشيده خود را برشان عالمان بر ساكنان عرصه جهان عرصه كردن

26 ساده دلان روزكار برحليه ايشان مفتون شدن

27 مردان او زنان جامه هاى (30a¯/29b­) رنگين و ملابس ابريشيم پوشيدن

28 و عدل و انصاف از ميان مردمان مرفوع گشتن

29 و جور و اعتساف شيوع پذيرفتن

30 و مردم بر منكوحات خود سوگند بسيار خوردن

31 موت ناكهان شايع گشتن

32 مردم از اخذ مرابحه كوشيدن

34 زنان و مردان بجهت فربهى با كل دارو و معاجين اقدام نمودن

35 رفقا بايكديكر طريق رفق نا سپردن و در اذأ و اهانت كوشيدن

36 اكثر مردمان در دست مشترك ها زبون گشتن

37 و اكثر مردمان اهل غربت كشيدن

38 و مردمان بعذر و مكر حيله سپردن

39 اكثر اوقات اوراق اشجار از كثرت برق سوختن

40اولاد در معاونت و الدين نكوشيدن

41 اهل ملوك و سلطان جابر و جاهل شدن

42 مردمان صحبت فجاررا اختيار كردن

43 علما حيله آموز و فتنه انكيز كشتن

44 ارباب جهل از براى ديوان حيله تلقين كردن

45 سخن چينان بسيارشدن

46 مردمان در جمع مال رغبت بسيار نمودن

47 بمال بسيار فخر و مباهات كردن

48 تعليم علم را (30b¯/30a­) بفاسقان و دونان و سفيهان و احمقان كردن و آنهارا دوست داشتن

49 از درويشان و فقيران و عالمان اجتناب فرمودن

50 عالمان و فاضلان و معلمان دين نادر الوجود بودن

51 مردم خرقه پوش و شيخ تراش و سالكان بى معاش و مدعيان قلاش و سجاده نشنيان بى علم و متصوفان خودبين و مدعيان بى تمكين بسيار شدن و در لباس صالحانه در بر كردن و در سيرت مفسد

52 متجهدان بر طاعت خويش اعتماد كردن

53 مصاحف را مطلا بزر و بنقره زينت دادن و حروف اورا بزر نوشتن

54 مناره هاى بلند و رفيع بر افراشتن و استحكام و ترفيع آن كوشيدن

55 حرام خوران بامر اذان مفوض كرديدن

56 مردان و زنان مغينه و كنيزكان مطربه طلب كردن

57 بازار قماربازان رواج كرفتن و آموختن نرد و شطرنج را از جمله و اجبات شمردن

58 اهل تجاران بازار در بيع و شرا زياده كرفتن و كم دادن

59 زوجين را باوجود عهود مناكحت بينهما محكم باشد بايكديكر عقود مبايعت (31a¯/30b­) بستن

60 و مردان و زنان بزنا مبتلا گشتن

61 باران بى محل از آسمان نازل شده اكثر منازل و عمارات منهدم كرديدن دهقان از كشت زراعت معطل ماندن و ايام وليالى (؟) بتعجيل كذرد و اعمار خلايق كوتاه گشتن و مردان قليل و زنان بسيار شدن و اين علامات و نشانه را اكثرش بلكه همه را بظهور پيوسته و علامات ديكر تحزيب بلادست كه هر بلده بسبب از اسباب خراب گردد و تفصيل آنرا از كتاب مطولات بايد ديده ملاحظه و مطالعه بايد نموده شود علاماتى كه من بعدى بوقوع مى پيوندد آنها نيز از نود يك علامت مندرج و از انهاست اول از انجمله كه بظهور نه پيوسته اول آنكه خروج امام حضرت مهدى است كه علامات آثار ظاهره باهره جناب عالى از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وسلم بخبر تواتر رسيده باقوال مخبران خبر متواتر است كه حليه حضرت امام مهدى در كنيت و در آثار علامت مثل سيد الثقلين انس ُ جان است كه يكى علامات باهره ايشان آنست كه يك قطعه ابر بر سر ايشان سايه افكنده بنداى بلند از بالاى ابر فرشته (31b¯/31a­) فرياد كرده بگوش ابناى آدمى حاضرين غايبين رسانيده ميكويدكه هذا مهدى آخر الزمان و ساير علامات از كتب احادث و تفاسير بايد نظر تامل انداختن و تاباين علامات و آثار خواندم و سايل اشك حيرت از ديده ها ريخته كفت كه اى زبده محمدى و اى ذو فنون سيادتى و اى مروج و معلم دين خداقتى

امروز تا فردا اخبارات بلده اوره تپه بسمع اشرف عالى خواهد رسيدن كفته وداع فرموده بودكه مردى از ميانه روسيه و نصرانيه از بازار خبر رسانيدكه روسيه و نصرانيه بلده خجند مراجعت نموده بر بالاى بلده اوره تپه پيوسته محاصره شديد نموده و عبد الغفاربيك و فقرايان بلده تا نماز عصر و شام كوشيش بليغ و جهاد و محاربه عظيم نموده اند بعد از ظلمانى ليالى دست تطاول باستين فراغت كوتاه كشيده قريب نصف شب باران شديد بلاى از فلك بوقلمون كجرفتارى همچون سنكسار باريده و دران شب ديجور بفرمايش جاندارال دو فوج روسيه ونصرانيه پياده صلات بمقابل حصار بلده اوره تپه كه دو طرف آن بلده زمين بلندى است و عمارتها و حوالى و بازار (32a¯/31b­) آن بزمين پستى است ازان صوب بلندى و فوج از دو طرف بلندى بازنبورك و تفنك نوبت بنوبت چنان دران بارانى بر بالاى بلده تيره بارانى نمود است كه تا دم تيغ آفتاب الامان خواسته عبد الغفاربيك مع پسران و تابعان هزيمت بطرف مچائيان كه آنجماعه را الحال فى زماننا فرغانى كويند تا بقريه كوه پنجه كنت ثمرقند مى پيوندد بآن نواحى اختيار عزلت نموده اند و بعد از سرشته بلده اوره تپه باندك مرور ليالى افواجان روسيه و نصارا بفرمايش كوبيرناطر اورون بر از بلده اوره تپه مراجعت نموده بقطع مراحل ازنواحى قريه پيشغر كذشته بنواحى ديزخ پيوسته نزول كرد بعد از وقوف اين اخبارات امير بخارا از بلده ثمرقند الله ياربيك را با سپه سالاران و سرهنكان توقسان ايكى اوروغ و از جماعه اهل كابل يك سردار جَرْنَىْ با فوج متكثره بازنبورك متعدده ببلده ديزخ پيوستند قلعه ديزخ همچنان مستحكم بودكه بخاكريز آن دو ارابه كردون ميكرديد و بازوهاى رفيع داشته بود و از بيرون آن باز قلعه ديكر داشت كه اورا شينك ميگفتند و همه دروازه (32b¯/32a­) هاى اورا مسدود كردانيده يك دروازه كه در تك ارك از طرف شمال بود اورا كذاشته و تمامى برجهاى قلعه زنبوركهارا شنانيده استحكام قلعه را به تبليغ رسانيده قرار يافتند و از انجانب اهل روسيه و نصارا پيوسته هر روز به تير زنبورك بجنك پيوستند اخرالامر سرداران امير بخارا و سرهنك اهل كابلستان بحاكم ديزخ كه يعقوب ايرانى بود از روى تدابير جنك و تلاش كفتندكه نوكران بهادران و مبارزان بخارا و مجاهدان و محاربان كابلستانرا اجازت فرمايى در بيرون قلعه مايان مقيد بجنك و تلاش كرديم و از درون شمايان اشتغال ورزيد و خيريت ازطرف بيرون معلوم گردد نيز ازين معنى واقف كرديده از بخارا و از ثمرقند مبارزان طالبان غزات كه چنانچه عمربيك دادخواه ولد ميرزا عالم بى از طرف قلعه ينگى قورغان ساى بويى و از قلعه چلك پيوندد قوى ترين جهاد غزات كردد عجب نباشد كفتند در جواب يعقوب ايرانى مفسد كه مافى الضمير آن از اول تا باخير فطرات دولت امير تيمورى بود گفت از امير بخارا بنام من مباركنامه ارسال داشتندكه هيچ ذى نفس بيرون قلعه برامده جنك (33a¯/32b­) نكند واصلا بزايد كفته عنايت نامه را نشان داده بخواند الله يار بيك و سردار جَرْنَىْ بكريه و بناله كفتند اكر صلاح دولت همين كفته باشند اين مصلحت عين نا صلاح دولت است كه بد طينتان و مفسدان و اغواكران و غلامان دون و ندماى بى دين اين معنى را به امير معقول كرده اند گفته بجنك مقيد كرديده اندكه مطلقا بسه 3 شب روز آرام نكرفته چنان توب و تفنك اندازى مقيد كرديده اندكه اهل نصارا و روسيه ششدر كرديده كوشش بزمين لقب كنى نموده بقلعه شينك پيوسته كوشش محاربه نمودند و از بالاى قلعه ديزخ مسلمانان مجاهدان نزول بقلعه شينك قدم مبادرت رسانيده چنان محاربه سخت نموده اندكه دوش بر دوش آغوش بيكديكر افتاده از مرده طرفين خندقهاى حصار مالامال و لبالب كرديده از بالاى مردكان اهل روسيه و نصارا افواج پياده صلات و سواريانرا و زنبوركهارا كذرانيده به پورموشك آتش داده بر بالاى حصار بر آمدند و سركار جرنى با افواج كابلى بتوبخانه برج حصار (33b¯/33a­) استاده آنمقدار جنك و تلاش به تير زنبورك و تفنك و شمشير و جبه مقيد كرديده اندكه تمامى آنها بدرجه شهادت رسيده هيچ مردى از كابلى ها نماند و بعد ازان الله يار بيك بانوكران و مع پسر يكه الحال بخط نو مزلفى نرسيده بود اينها مقيد بمقدمه جنك و محاربه كوشش نموده ندكه آخر الامر الله يار بيك با فرزند خود تنها مانده از بازوى حصار قدم مبادرت به نزد نورچپشمى به برج حصار پيوسته مجاهده سخت و محاربه و مبارزانه نيك بختى مينمود و كاهى بسرعت سرهنك ازان برج ببازوى سفيل پيوسته به پور و به تيرهاى چاچمه آتش ميداد و ازان مكان بشتاب تمام باز به پيش قرة العينى بقدم دليرانه پيوسته بعضى را بشمشير و كاهى به تفنك و زنبورك مقاتله بليغ مينمودكه نورچشمى او از كمال محبت پسرى دو دست بگردن پدر نهاده ناله و زارى برداشته تولا نموده اميد طلب رضا از پدر حواست و دران هنكام هر دو بگريه و بناله بوده اندكه فاذا جاء الاجل يَسْتاخرون ساعة بوقوع پيوسته به نداى (34a¯/33b­) تير قضا و قدر هر دو معا لبيك جواب داده بر دوش پدر پسر افتاده بدرجه شهادت حقيقى رسيده روح شاهباز بلند پرواز هر دو بسراى رضوان در زمره شهدا ماضيان كه كوشش كننده كان دين آيين محمدين صلى الله عليه و سلم پيوسته ملاقات عالم روحانى بملا الاعاى علوين كرديده كوى جهادرا بچوكان سبقت از مجاهدان زمانه معا در ربود بعد از وقوف اين احوال يعقوب ايرانى مفسد دون و غلام بى دم و بدبخت و اژكون و خسران الدنيا و المحشرون بهيچ احد از افراد غازيان و مجاهدان و شهيدان و زخمداران اعانت و مدد و نه برتشنكان آب و نه بگرسنكان معاش و بر مردكان شهدا كفن و نه بسوختكان آتش خاك پوش و نه دست پا افتادكان را كوش ازان مردار بى طينت نرسيده و ناله فرياد زخمدار انرا گوش كرش نشنيده از بالاى حصار دين ريسمان بپايان انداخته بهزار حيله خود را همچون سكان بدست پاى چهار پايه قطع راه نموده بمقدار هزار قدم از حصار دين آيين از بى ديندارى بعد افتاده بعد ازان (34b¯/34a­) مؤ كلان متعين از ايرانيان مركب رسانيده بهزار مشقت از تير ناكهان روسيه و نصارا از مهلكه جان اورا خلاص كردانيده ند نوكرانيكه و مجهدانيكه و غازيانيكه از نواح بلده ثمر(!) و توقسان ايكى اوروغ ميانكالات و مبارزت آكاهى عمربيك دادخواه حاكم چلك بود يعقوب ايرانى شيعه مفسد منافق بدبخت بآنجا پيوسته مراجعت براه ينگى قورغان ساى بويى كه از بالاى كوه براه ايلان اوتيكه ميانه دو كوه و راه باريكست دران موضع رسيده بودكه شجاعت آكاهى عمربيك دادخواه كه بعمل بى و ايشيك اقاسى و سردار مقدمه اللشكر بود يعقوب ايرانى درانموضع بسراپرده آن شجاعت كيش معركه آراى دورانديش درامده سلام كرد بعد از سلام پس از اداى رسوم مهماندارى عمربيك دادخواه زبان طعنه و سنك لعنت و ملامت و مذمت و ندامت بر صدف سينه سنكين بد طينت يعقوب ايرانى مثل فطرات بارانى رسانيده كفت كه اى ايرانى بچه شيعه رافضى غلام بستُ پنج طلاى بخارى خريده از شومى و بد افعالى و ناشايسته (35a¯/34b­) كردارى تو و شير على ايرانى غلام شيعه مفسد بدكردار كه حاكم ثمرقند است بوقوع پيوسته شد اول آنكه مسلمانان اهاليان دشت قبچاق و تركستان زمين و بلده تاشكند تا بلب درياى سير مغلوب كرديده اسير غيراديان و در محكوم روسيه و نصرانيه كرديدند دويم آنكه امير بخارا بسخن هر دو مفتنان اغواكران فريفته كرديده از موضع ميده يلغون هزيمت واقع كرديد بنابرين ازينجهت بلده خجند و بلده اوره تپه و بلده ديزخ باهاليان بلدان بخاك تراب كرديده چندين هزار مسلمانان بتلاش دين بشهادت رسيدند و باقى آنها اسير شده در زير تخت حكومت غيراديان كرديدند و على الخصوص اين ننك ناموس تا الى يوم القيام باقى ماندكه تاجداران ماورا النهر از امير تيمور تابايندم هزيمت باين درجه نشده ...

... (36b¯) بر ضماير باديه پيمايان برو بحر و خواطر رهروان منازل دهر وعصر و اضح و لايح بادكه در تآريخ نه صدُ هشتادُ نه بود ميان نواب خلافت مكان ظل السبحان اعلى خاقان عبد الله خان بن اسكندرخان به سى 30 هزار نفر مرد جنگى و اينچنين نواب درويش خان و باباخان ابنين براقخان و ساير اولاد نواب مذكور و جميع برادران باپنجاه سلطان و چهارصد هزار لشكران تاشكند و تركستان و دشت قبجاق و فرغانه در مقام موضع ساى بويى مقابله يكديكر جنگى واقع شدكه نواب صاحب قران عبد الله خان غالب آمده و سلطان دشت قبچاق و تركستان و تاشكند و فرغانه مغلوب كرديده چندان ازان (37a¯/36b­) لشكريان بقتل رسانيدندكه از كشته و پشته گشته چنانيكه تا يكماه در جويبار ساى بويى و ديزخ در بدل آب خون جارى گشته گفته اشارت بآن كوه خط نوشته ايلان اوتى را منشيان تواريخ خوانان دهر ملا محمد يونس ميرزا باشى ولد يولداش ايشيك اقاسى از جماعه ايلاتيه يوزيه كه ملا محمد يونس مشهور ملقب به فلو بود اشارت بآنكوه مكتوب خط كرده به نزد سردار مبارزت آكاهى و شجاعت آثارى عمربيك دادخواه و اكابران حاضران دركاه باتمام رسانيده كفتندكه از شومى و از بدكردارى تو و شير على ايرانيين ما فرمانفرمايان اراض ماورا النهر و سرداران توقسان ايكى اوروغ در عوض و در بدل اين اعلام نامه هاى ظفرى بلند آوازه گى اكنون سرنگونى و سر افكنده گى و هزيمتى و مذمتى و لعنتى الى يوم القيامتى ابدى من بعدى را در توارخات و شاهنامه ها و در سنكپاره ها ظفرنامه ها را بلعنت نامه ها و هزيمت منهزمان در دوران و در ازمان امير مظفر بى ظفر مينوستند گفته عمربيك دادخواه تيغ ازيننام كشيده حمله نمود حاضران باركاه اورا بآغوش كرفته از مهلكه خلاص كردند اين بود صورت واقعه تحرير يافت (37b¯/37a­) و اكثر مردمان رهروان و باديه پيمايان ديار و بلدان و امصار بجانب ثمرقند و بخارا و خوارزم و ايران و هندوستان و كابلستان و بلخ و بدخشان و كولاب و قرشى و شهرسبز و اوره تپه و خجند وخوقند و مرغنان و اندجان و نمنكان و بناكنت كه الحال شهرخيه ويرانه كويند و تاشكند و تركستان از انموضع ايلان اوتى كزرنده است همان سينه كوه را بيكديكر اشارت كرده آن خط مكتوب را نشان داده ميكويندكه اين مكتوب در سينه كوه لعنت نامه است كه از پادشاهان قديم الايام اراضى ماورا النهر و دشت قبچاق لعنت نامه بود است كه ازين موضع نه پادشاهان ماورا النهر و نه پادشاهانه دشت قبچاق و فرغانه بطريقه خصومت بيكديگر قدم تخارج نموده نكزرند و الا لعنت الى يوم القيام را نوشتند كفته مذاكره نموده ميگزرند كه اغلاط عامه است كيفيت واقعه تحرير در سينه كوه همان بود و نه در افواه مردمان كذرنده موضع ايلان اوتى بوده بنابرين از حقيقت ان مطلع كردانيده تحرير نموديم لعنت نامه گويى آنها كذب مخص است و دران هنكام آواز صداى كوس كوچ بركوش هوش نوكران عمربيك (38a¯/37b­) دادخواه از انموضع ايلان اوتى كوچيده در موضع ينگى قورغان ساى بويى رسيده نزول فرموده اند و دران ايام روسيه و نصرانيه شهدا بلده ديزخ را ارا به كشهاى تاشكند و فرغانه و مردمان آنولايت را فرموده جنازه آنهارا خوانده دفن كرده مرده كشان قوم بهر و احد ازاربند شهدارا يافته اندكه ادناى در ازار انها پنج طلا ده طلا تا صد طلا استوار داشته بودند بعد از فراغ شهدا حصارهاى وقلعه هاى ديزخ را تا سينه آدمى رسانيده همواره بزمين كردانيد بعد از ان زنبوركها تفنكها و اسباب ادوات سپاه كرى مسلمانيه را و غنايم پادشاهى را به ارابه ها و بشتران بار كرده بطرف بلده تاشكند فرستاده و از تعاقب آن كوبيرناطر اورون بر و جاندرال اورون برى نيز به بلده تاشكند پيوستند و افواجان صلاتان روسيه و نصرانيه غنايمهاى بلده ديزخ را در اورده ببازارها بفروخت كمربند آلتون و كموش و شمشير هاى آلتون و مرصع اصفهانى و موزه و جامه هاى دوخابه رزدوزى رفون كشميرى آنهارا نيز آورده بفروخت اكثر مردمان اهل دين بعد از ديدن آنها (38b¯/38a­) طاقت نياورده باشك حسرت و ندامت بحوالى مراجعت نمودند

روزى از روزهاى حوادث يوميه كوبرناطر اورون بر باهمراهى مترجم اورون برى كه اورا در اورون بر مفتى ميكفتند از جماعه تاتارى و پدر يونس مترجم كه اورا بيك جورى تيلماج ميكويند كوبرناطر باهمراهى آن مترجم درون بلده تاشكند درامده پياده در بازار ها و در مدرسه ها در امده تماشا كرده مردمانيكه در انجا حاضر باشد آنها ميكفته است كه شمايان عرض ندارد چرا عرض نميكنيد آنها ميكفتند عرض نداشته كى چه را عرض كنند ازان مدرسه ها كذشته بمدرسه ايشان قلى دادخواه پيوسته بمزار فايض الانوار حضرت شيخوندطهور درامده بلب حوض كلان لنكر در ميدان فايض آلاثار يونس خان پادشاه در لب جوى آب كواراكه از چشمه جنات النعيم خبر ميداد دران سبزه زار باين مردم حوادث يوميه پيوسته مترجم سلام داد بعد از جواب سلام كفت ايها العلما محمدى كوبرناطر ميكويدكه متوطنان و فقرايان بلده تاشكند از احوالشان چرا عرض نميكنند درحال كفتند بلى راست كفتى فقرايانيكه (39a¯/38b­) درين بلده تمكن دارند اين مردمان عرض داد ميكردند دادخواهيكه داشته اند بفرياد رسى ميكرد هنكامى شدكه مشكلى بر سر هر دو افتاد و مقتضى بدادخواه حقيقى نموده داد و فرياد كرده اند از مجيب الدعا جواب قال الله تعالى قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الافرارا شنيده اند بناءا عليه مايوس كرديده بدادخواهان روسيه و نصرانيه عرايض فرياد رسى را دست آويزى خودها داشته آكاه و واقف كرديده اندكه دادواهان اين طايفه بنى اصفريه بصورت ظاهرى آراسته و لباس زيبا پراسته اول آنكه كوش دارد ناشنواست و چشم دارد نا بنياست و زبان نا كوياست و باوجود آن در هر خانه خالى از ثلاثه دادخواهى نيست و از كمال خاموش فرياد رسى هم نيست بنابرين عدم قدرت باعث توفيق دست دراز بآستين كوتاه كشيده در كنج زاويه خرابه و بهر ويرانه كليم نا اميدى بر سر كشيده اين ابيات ميرزا بيدل را مشاعره و مذاكره نموده دفع سوداى و فكر دينى دارند

بيت

بتى دارم هركز نشنود صبح بنا كوشش (39b¯/39a­)

مسلمانان بلاى جان من شد لعل خاموشش

بعد از اتمام اين جواب بيكديكر بزبان روسيه وانگريزيه (!) كفتكو نموده بزبان روسيه خيرباد نموده ازان ميدان فايض الانوار برامده بصوب كهنه اوده مراجعت نمود و نيز درين تأريخ بعد از مراجعت كوبرناطر و جاندارال اورون بر بقلعه چلك عمربيك دادخواه را منصوب كردانيده و بلده ثمرقند بشير على غلام ايرانى كما سابق الايام تفويض نموده اند و اسكندر خان كابلى و شهزاده كابلى بابرى كه اورا امير مظفر ازبلده تاشكند در بخارا برده بود هر دو سرهنكان بابرخانى را با همراهى چهار صد كس كابلى بحضرت نوراتا نور مرقده فرمودند سرهنكانه كابليان بافواج كابلى بآتشخانه پادشاهى و زنبوركها بسرعت تمام بقطع منازل بحضرت نوراتا پيوسته مقيد بلوازمات محاربان اشتغال ميورزيده اندكه مبارك نامه مخافى بنام حاكم نوراتا محرمان امير بخارا در راه آورونى بودكه آن فاصد را با همراهى مكتوب كابليان و ملازمان نوكران بنزد اسكمدرخان و شهزاده كابلى تاشكندى (40a¯/39b­) رسانيده مكتوب امير بخارا را مكشوف كرده اسكندرخان و شهزاده ديده اندكه مضمون مندرجه حاصل كلام آن بود است كه امر بحاكم نوراتا فرموده اندكه اسكندرخانى و شهزاده را در بند كشيده بطرف بخارا به نزد امير ارسال نمانيد اين واقعه را هر دو معا ديده واقف كرديده همان شب بتمامى اهل نوكران كابلى اعلام فرموده بعد از اداى صلواة فجر بعادت قديمه معهوده مسلح كرديده بطريقه سلام پادشاهى بباركاه حاكم نوراتا پيوستند بعد از سلام همه بموافق عمل بارون قرار كرفته بودندكه اسكندرخان اشارت بنوكران كرده كفت برويد و دسكيرد اين زنفاوه بچه كوفك اوغلى را كفته بيكباره همه تيغ از نيام كشيده نوكران حاكم نوراتا را از دم تيغ كذرانيده بدرجه شهادت رسانيدند و حاكم اورا بقيد بند نموده تمامى اسباب و ادوات پادشاهى را و زنبورك و تفنك و اسباب معيشت و زاد راحله و دارو و قورغاشيم را بشتران و مركبان بار نموده بسرعت تمام بقطع مراحل براه ديزخ بمنزل آق تاغ پيوسته نزول فرموده اخبارات بحاكم ديزخ (40b¯/40a­) به نزد روسيه و نصرانيه رسانيده ازان موضع كوچيده بدامن كوه و براه چول قطع مراحل و منازل نموده قريب بچاه باديه نشينان آندشت پيوسته بودندكه از نواحى قلعه چلك عمربيك دادخواه و نوكران ثمرقند بلب چاه پيوسته دهان چاه مستحكم كرده انتظارى نوكران اسكندرشاه و شهزاده ميبردندكه ازان جانب نوراتا پيوسته اميد از آب چاه منقطع كرده مطلقا نزول بمنازل نا كرده مقيد بمقدمه كابلى نموده دست تطاول بمحاربه و جنك نموده براى قطع اميد ثمرقنديان حاكم نوراتا را بدهن زنبورك بسته بزنبورك آتش داد تانيمفرسخ افتاده بدرجه شهادت رسانيدند بعد از وقوف اينحالات ثمرقنديان دست از تطاول جنك بآستين كوتاه كشيده مراجعت بطرف بلده ثمرقند نموده اند بعد از فراغ تشويش اسكندرخان و شهزاده بطريقه فارغ البال ببلده ديزخ پيوسته و ازان بلده در موسم نوروز عالم بودكه با همراهى نوكران و افواجان و اسكندرخان و شهزاده كه داماد حضرت (41a¯/40b­) ميان خليل نشاورى بود معا باين بلده تاشكند پيوسته قرار يافته اند در بازارها و در كوچه ها نوكران كابليانرا و جوانمردان و نو مزلفان اين بلده تاشكند بمذلت سرزنش ازين فعال نا پسنديده اقوال آنها مينموده اند و بعضى مردمان كابلى كه جهالت جبلى ذاتى داشته اند طاقت نياورده بجنك مى پيوستند بعضى علمايان و اكابران اين تاشكند بتوسط افتاده ميكفتند مذهب اقوام در ملت مايان حرام است در مكافات مذهب افتاده ايم كه اهل بخارا و فرغانه نيز در مكافات مذهب كرفتار شدند و اشك ندامت از ديده ها ريخته براى اينها دلدارى مينموده اند و ازطرف اهل كابل نيز علمايان و دانشمندان آنها پيوست بزبان ملايمتى و تعذرى تحريك زبان نموده بما قدر الله حق قدره گردن نهاده ادعاى يكدينى و يكملتى و اتحادمندى بابرخانه را بلغا كما بلغ رسانيده هميكفتندكه

مصراع

آب اكر صد پاره گردد باز هم آشنا است

اين بود صورت واقعه تحرير يافت

در تأريخ 1284 يكهزارُ دو صدُ هشتادُ چهار (41b¯/41a­) بودكه تركستان كينرالى كوبرناطرى آديوتانت فون كاوفمان اختيار سفر مجزم ببلده ثمرقند نمود و نيز اخبارات بسردار اسكندرخان رسانيدكه نوكران اهل كابل را جمع نموده بسفر ثمرقند با هم روند اين كوبرناطريست كه بعد از رفتن كوبرناطر اورون بر درين بلده تاشكند پيوسته بود بعد از مهياى اسباب سفرى قدم تخارج بصوب بلده ثمرقند نموده در موضع ساى بويى نزول فرموده مردمان جماعه ايلاتيه و قبايليه نواحى كهنه شيراز بر بالاى مله بلاغى پيوسته باندك مقدمه محاربه روى بهزيمت نهاده از چول كهنه شيراز كذشته بآق تپه پيوستند افواج روسيه از مله بلاغ كذشته بخشت كوفروك شيراز پيوسته نزول فرمود ازآنجا كوچيده بى اق تپه پيوسته از انجا كوچيده در موضع قراقلفاق نزول فرمود اين اخبارات پر اندوه ببلده بخارا افتاده تمامى اهل طلبه مدرسه بخارا بلواى عام واقع كرديده طوفان يوميه يوما فيوما در طرفى افتاده بجاى فطرات ابر بارانى حوادثات ليلى و نهارى پياپى تنزل نموده و از طعنه غيراديان (42a¯/41b­) و مذاهب و اژسنك هر ره كويان دون دل صاحبدلان مردان حق همچون روزن مشبك ميكرديد

شعر

جراحت انسان لها التيام

و لا يلتام ما جرح اللسان

بوقوع پيوسته اكثر خداقت آكاهان بادين و با تمكين بكناره ولايت و انزواى غربت و عزلت كوشه گيرى نموده عرض حالات بقاضى الحاجات حقيقى را بتقبلى نمودند و دران هنكام علمايان بخارا از مدرسه و خانقاهى اسباب و ادوات حرب بكتف خودها برداشته از كمال بى انديشه گى و بى ملاحظه گى و بى تدابيرى مصلحتهاى آنها به هيچ مراتبه قرار نكرفته ايشان بقا خواجه قاضى را بتعدى تام از حوالى بر اورده در پيش انداخته اند و يك طايفه آنها در كوچه ريكستان در امده در تك ارك بخارا پيوسته بآواز بلند ايها المجاهدان و غزا كننده كان امير مظفر در پيش مايان افتاده بغزاى ثمرقند رفاقتى كنند فهو المراد و الا عند الشرع اولا اورا غزات كرده بعد ازان به ثمرقند كفته هجوم مانند نجوم كردا كرد گرديده از ميانه آنها ملا يوسف نام طالب العلم (42b¯/42a­) اولا قدم دليرانه بزينه ارك نهاده بنداى بلند ايها الامير بخارا بغزات برايى و الا اولا ترا غزات بايد كفته سنگى كه در بغل داشت يكى آن را كرفته حواله بدروازه نموده بزد يساولان باركاه دروازه را پوشانيده اند دران احوال امير بخارا واقف كرديده نديمان حاضران باركاه را فرموده طالب العلمان را فريب داده كفتندكه بارك الله غزات بنام شمايان شد درميانه علما و امير اصلاح كرديم كه روسيه و نصارا به نزديك بلده ثمرقند رسيده شمايان مقدمه اللشكر كرديده قدم مبادرت پيش نهاده به ثمرقند پياده مراجعت نماييد و از تعاقب امير بخارا آتش خانه و سربازان را فرموده برابر شمايان به ثمرقند ميدرانيد كفته بطوفان آتش آبهاى ملايمت رسانيده براه ثمرقند ارسال داشتند و از تعاقب آن دو فوج سرباز را با همراهى زنبورك و سردار حاجى ميلى باى و عثمان سردار را فرموده اندكه از تعاقب علمايان به بلده ثمرقند پيوسته بضرب توب و تفنك قتل عام (43a¯/42b­) فرمايندكه بتنبيه به من بعديان كردد فى الحال حاجى ميلى باى و عثمان مقيد بفرموده عالى كرديده بقطع مراحل از تعاقب آنها پيوسته بعد از استراحت شبابه در بلده ثمرقند بعد از صلواة فجر بعد از طلوع آفتاب زرين تاب دو فوج كرديده از دو كوچه ثمرقند نفمات (؟) سربازى و شاديانه كوس جنگى را بنوازش در اورده از طرف ارك قدم مبادرت برسته بازارى در ميانه سه مدرسه كه مدرسه طلا كارى و مدرسه ميرزا الغ بيك و مدرسه شيردار پيوسته مقيد بمقدمه جنك كرديد درين ميانه از هر طرف طالبان العلمان دين پيوسته نيز مقيد بجنك پيوستند درين هنكام يكى كبراى ثمرقند كه املاك دار وقت بود بطريقه الچيانه در ميان افتاد فى الحال طالب العلمان دين اورا كشته ببلوى عام قدم مبارزت نهاده بجنك پيوسته از طرفين آنمقدار بشهادت رسيدندكه آخر الامر ناكاه و فراكنده گى و نا تدابيرى و نا سردارى اثر نموده هزيمت بهر ولايت نمودند بعد از آسايشتگى از اطوار ناشايسته امير بخارا اكابران و اشرافان و علمايان (43b¯/43a­) و فضلايان و فقرايان بلده ثمرقند منقلب الافعال و الاطوار كرديده مرده هاى طالب العلما اديان محمدى از هر ديارى و از هر بلدى بى صاحب و بى ولى را تكفين و تجهيز كرده جنازه بآنها خوانده و بكيريه و به نوحه و بزارى و به ناله بدخمه ها رسانيده كور گردند و بعد از تسكين اين حوادث روسيه و نصارا از طرف قراقلفاق مراجعت بصوب درياى كوهك كه اورا درياى زرافشان نيز كويند بلب آن پيوسته نزول فرمود و نيز حاكم ثمرقند شير على شيعه ايرانى بنوكران ثمرقند و ميلى باى حاجى و عثمان با همراهى توبخانه و سربازان نيز از دروازه شاه زنده برامده بر بالاى كوه چوپان اتا نور مرقده كه در زمان و در دوران امير تيمور و تا زمان بابرخان و شيبانى خان و تا عبد الله خان در تواريخات و در ظفرنامه تيمورى بآن درياى زرافشان پل سنكين خشتين مشتمل بدوازده رواق و دوازده كلدسته ناك بوده بعد از زمان عبد الله خان بايام فطراتى آن قنطره كاشين كارى در فطرات (44a¯/44b­) زلزله ثلثان آن فطرات يافته بابرخان نيز از شيبانى خان در بالاى آن سر پل هزيمت يافته بكرامات حضرت خواجه احرار ولى اور بابرادر بالاى آن سر پل شنيده اينست قول مناقب خواجه احرار ولى بنابرين آن تل را در كتابها سر پل نوشته اند فى زماننا كوه تل چوفان اتا ميكويند بر بالاى آن هجوم ورزيده ند تا بكذشتن اهل نصارا و روسيه از كمال نادانى دست تطاول دراز بمقدمه جنك بكفنه شير على ايرانى درنك نموده اند از يكجانب اسكندرخان و ازيك سوى روسيه و نصارا بعضى افواج صلاتان نصارا قدم به خشكى نهاده بعضى آن درون آب بود كه اهل كابلى با همراهى اسكندر خان قدم پيش دستى به خشكى نهاده بيكباره گى مقدمه نموده بنوكران شير على ايرانى پيوسته آتش به زنبورك و تفنك داده بهر قدمى پيشتر نهاده تيره بارانى نمود اهل ثمرقند و ايلاتيه ميانكالات از وجه دل آزارى شير على ايرانى و از امير بخارا مطلقا التفات بغزات نا كرده مراجعت بدرون بلده ثمرقند نموده اند شير على ايرانى نيز تاب نآورده (44b¯/44a­) به يك مقدمه كابل روى بهزيمت نهاد يك فوج روسيه و نصرانيه مقاتله به عثمان سردار نمود و يك فوج ديكر به ميلى باى حاجى نموده اكثر مردمان اهل كابل و نصارا از تعاقب منهزمان تا بآب مشهد پيوستند و نيز سردار عثمان و ميلى باى حاجى بتعاقبى اندك اندك محاربه كنان براه باغ شمال افتاده از مرقد فايض الانوار خواجه ابو منصور ماتريدى كذشته بلب دريا بويى براه قلعه كته قورغان افتاده اند و از پس شير على ايرانى كابلى و نصارا روسيه بكوچه حضرت شاه زنده بدروازه ثمرقند پيوستند جماعه ايرانيه كه متمكين مطوطن در ثمرقند بود آنها استقبال و متابعت را پيش كرفته و از دروازه برامده بدرون بلده ثمرقند تكليف نمودند فى الحال قدم مبادرت را اهل روسيه و نصارا بدرون نهاده برسته بازار ها آتش داد تا بدروازه ارك پيوسته بعد ازان آتش را پست كردانيده امان داد و بعد از فراغت ايام اندك به فرمايش كوبرناطر افواج روسيه و نصرانيه را سرسته نموده امر مراجعت بصوب كته قورغان (45a¯/44b­) فرموده عازم و جازم اختيار سفر بآن نواحى نموده بقطع مراحل و منازل بآن بلده پيوست عمربيك دادخواه كه حاكم كته قورغان بود مقيد بمحاربه نمود اهالى آن بلده با ايلاتيه مخالفت نموده اند بنابرين عمربيك دادخواه بنوكران خود دست تطاول بتلاش دين دراز نمود آخر الامر عاجز بمحاربه و مجاهده كرديده بنوكران خود كاهى بجنك و كاهى بتلاش از بلده كته قورغان براه قريه جام قدم نهاده بنواحى بلده شهرسبز نزد حكيم بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه پيوست در تاريخ 1275 يكهزارُ دو صدُ هشتاد پنج بودكه از اواخر ثور تا اواخر جوزا روسيه بلده ثمرقند و كته قورغان را تا زيره بُلاغى از حكومت امير مظفر بخارى بر اورده در تحت تصرف حكومت خود دراورده بفارغ البال اشتغال مملكت دارى بودكه امير مظفر بخارى ببلده شهرسبز نزد بابابيك واللغمى(؟!) ولد حكيم بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه ولد قلندر ايشيك اغاسى عنايت نامه مشتمل بعهود و وعود و اظهار ادعاى يكوحدانيت و يك ملتى و يك مذهبى و يكدينى (45b¯/45a­) و يك ديارى بقيد كتابت در اورده كه از پاس دين آيين محمدى صلى الله عليه و سلم يكجهتى و اتحادمندى را بتقديم رسانيده و هوادارى حكمرانان ماضى و اراضى رعايه دارى نموده از بلده شهرسبز به ثمرقند كذشته محاربه و محاصره نمانيد مايان نيز از طرف بلده كرمنه بجنك مى پيونديم كفته ارسال رسول نموده اند بعد از وصول مرسل اليه بنزد بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه اخبارات بتوقسان ايكى اوروغ قبايل امير تيمور رسانيده اخصار بباركاه كردون نوال آق سراى كردانيده اين افعال و اعمال و اطوارى شايسته وسيله دارين و زرايع نيكنامى از قرن من القرنين اخروى و دنيوى را در ميان نهادند بمجرد استماع اين مژده خوش نويد كينه وعداوتى و نفاق ما فى الضمير نا اتفاقى ظاهرى و تلاش مملكت دارى و حكومت دارى و فرمانروايى را باتفاق پاس ديندارى كردانيده يك زبان و يك بدن كرديده فى الحال كمر جهاد برميان استوار داشته كفتند كه فرزند ارجمند ارشد اعز نور الابصار و قرة العينى جناب شهزاده و ملك زاده عبد الملك خان را بنوكران (46a¯/45b­) قرشى نيز از راه قرشى و از يننواحى بصوب ثمرقند كذرانيده بدل پرى مايان باندك اعانت كافى و شافى و باعث تفاخرى ميگردد كفته مرسلان را بحذمت امير بخارا كردانيده از شاه تا بدرويش و از كبرا تا صغرا كمر غيرت و جهاد و غزات در ميان داشته از دار الاماره بلده شهرسبز ببلده كتاب به نزد جوره بيك دادخواه پيوسته ازان بلده براه عقبه تخته قرچه پيوسته ازان عقبه كذشته قرار دران بشب نموده بعد از اداى صلواة فجر روسيه و نصارا از بلده ثمرقند برامده براه شهرسبز بر سركوفروك انهار درغم رسيده ازان پل نيز كذشته براه قراتپه افتاده باندك منازل كرفته بودكه جماعه پنجه كيتى و اورگوتى سد راه روسيه و نصارا كرفته بغزات و محاربه و جهاد پيوستند افواج روسيه و نصارا سواريه صلات با همراهى زنبورك مقيد بيك تير چاچمه زنبورك پنجه كينتى و اورگوتى را بتعاقب كشانيده و از تعاقب آنها سواره صلاتان به تيراندازى پيش ميبردكه آز انجانب بابا بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه نيز بنوكران شهرسبز و بلده (46b¯/46a­) كتاب از موضع قراتپه قدم تكاورى مبادرقى كذرانيده بمقدمه محاربه و مجادله و مجاهده تلاش دينى و جنك اديان را بلغا كما بلغ پيش دستى نموده تبليغ ميرسانيده اند و نيز باشارت بابابيك واللغمى و جورا بيك دادخواه ميربچه حاكم يكه باغ عبد الرحيم بيك نام بنوكران يكه باغ بمحاربه جهاد و بقدوم مبادرت و مبارزت بطريقه مبارزانه رسانيده از هر طرف تلاش دين نموده پنجه كينتى و اورگوتى را تخليص داده از شش جهت نصرانيه و روسيه را از بالاى تكاورى پياده و سواره از قراتپه براه ثمرقند كذرانيده تا يك فرسخ پيش انداخته به تير تفنك و تلاش به درنك نموده بجاى رسانيده اندكه اهل روسيه و نصرانيه بر بالاى يك تل بلندى برامده پياده صلاتان را بچهارحدودش حصار نموده سواره صلات و زنبورك را در ميان كرفته توقف نمود مبارزان و بهادران و سرهنكان و سپه سالاران و سرداران شهرسبز تا صلواة عصر و شام ازچهار جهت تلاش و كوشش نموده اند بعد از تبدل عالم نورانى بظلمانى حوكمرانان و فرمانروايان و اكابران و اشرافان و قبايلان و ايلاتيان توقسان ايكى (47a¯/46b­) اوروغ شهرسبز و بلده كتاب و دياريكه يكه باغ تدابر مصلحت محاربه را در ميان نهاده اند بعضى قبايل و ايلاتيه خيريت آبرومندى كفايه است بتعاقب كشيده فردا بعد از صبح بربالاى روسيه و نصارا بجنك خواهيم پيوستن و بعضى دليران و بهادران و معركه آرايان كار بين و حاكم مير بچه يكه باغ عبدالرحيم بيك و محمد قلى توقسابا ولد سبحان قلى يكاباغى اينها اتفاق گرديده بجوره بيك دادخواه عرض نمودندكه تلاش دين را رايكان از دست اقتدار آبرومندى نقدينه را كذاشته به نسيه فردا چشم داشتن عند الشرع و بين العرف تجويز دارد يا نى كفته باين اتفاقى برقرار بوده اندكه از انجانب اخبارات رسيدكه نوكران شهرسبز بقوش خانه اول در موضع بالاى تخنه قراچه و موضع قراتپه پيوسته نزول فرمود بعد از استماع اين اخبارات ميدان جنك و مرده و لاشه معركه آرايان شهدا دين را بنابر تا موس و تنك سواريان مجاهران در پيش كرفته اين اكابران بلده نيز بسرا پرده و چادر وخيمه ها پيوسته نزول فرموده استراحت ليالى را تمامى مجاهدان دين برقرار كرفته بعد از اداى صلواة فجر (47b¯/47a­) قراولان راه اخبارات رسانيدندكه روسيه ونصارا ازان قراركاهش كوچيده بشاه راه بلده ثمرقند افتاده بلب انهار درغم پيوسته قرار يافت فى الحال درين هنكام تمامى غازيان بلده شهرسبز و بلده كتاب و يكه باغ و ساير اقلاع و قبايل ايلاتيه بيك باره گى بتكاوران عراقى سوار كرديده از تعاقب روسيه و نصرانيه سرعت نموده بر سر پل انهار درغم پيوستند كه آن پل را فقرايان بلده ثمرقند ويران كرده روسيه و نصارا در انموضع رسيده پل انهار را بجستجوى چالاك درست كرده بطرف ثمرقند كذشته بودكه از پس نصارا حكيم بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه پيوسته بتعاقب بيكديكر كه روسيه و نصارا به ثمرقند درامده از محلات كذشته باورده بلده ثمرقند درامده محصور كرديده مقيد بجنك شد و از تعاقب روسيه مجاهدان و غازيان و بهادران ويران و معركه آرايان ميدان شهرسبز و بلده كتاب و بلده يكه باغ و ساير قبايليه و ايلاتيه از دروازه ثمرقند قدم مبادرت تداخت نموده بكوچه روح آباد پيوسته قوش وپلز و چادر (48a¯/47b­) وخيمه را در حواليهاى آن كوچه كذاشته از تكاور پياده كرديده به نزديك تك قلعه ارك قراركاه را بتمامهم كرفته به تفنك اندازى اشتغال بليغ مينموده اندكه از طرف مغرب قبله ثمرقند عمربيك دادخواه بنوكران خود پيوستند و نيز از تعاقب آنها نوكران بلده قرشى باسردار عبد الملك خان ولد ارشد اعز امير مظفر و سرهنكان وسپه سالاران و مبارزان و بهادران و طالبان غزات پيوسته از راه بخارا بيرون ارك بلده يك طرف قلعه ارك را آنها و طرف ديكر را عمربيك دادخواه و از طرف مشرق از درون ثمرقند قبايلان و ايلاتيان توقسان ايكى اوروغ ميانكالاتى و جناب مرشد پناه هادى و رهنماى جز و كل و سجاده نشين باركاه حقيقت و مسلك السلوك طريقت و پشواى طالبان معرفت و سيادت آكاهى و فصاحت انتخابى و مبارز جوكان وحدت وسپه سالار يكاتازان باركاه صمديت طواف خانه خداوندى و سياح روضه احمدى اولاد اعز ارشد حضرت محذوم اعظم كاسانى ثم الدهبيدى حضرت عمرخان ايشان حاجى الحرمين را (48b¯/48a­) سردار سرهنك خودها كردانيده از قريه دهبيد شريف از دروازه پاى قباق بكوچه چرمكران قدوم مبادرت رسانيده از چهارحدود قلعه ارك محاصره شديد نموده چنان به تير اندازى و تفنك اندازى كوشش دين و تلاش ملت متين نموده اند كه هر آيينه از بالاى حصار ارك دانه خشخاش نمايان شود فى الفورا اورا تفنك اندازان چهار حدود محاصران بيكباره گى به تير اندازى در برابر تير تفنك چون بيضه تا بآسينه عنقا بقله كوه قاف ميرسانيده اند بدروازه خانه ها آتش و بقلعه ارك از هر طرف رخنه ها انداخته دست تطاول بكريبان دشمن دين رسانيده ليلا و نهارا تلاش اديان محمدى صلى الله عليه و سلم را كما بلغ به تبليغ ميرسانيده اند كه نيز امير بخارا سركرده هاى بخارا را با همراهى سرداران بلده ديزخ بلده اوره تپه و خجند و خوقند و از ديار تاشكند كه بطريقه فرار پريشان كرديده بملازمت امير بخارا دران بلده بوده اند با همراهى ميلي باي حاجى و عثمان سردار و شش هزار سربازان جان بازان و بست عد (49a¯/48b­) زنبورك و توب خانه و آتشخانه و چه مقدار طالبان غزات پياده سواره را از بلده كرمنه بصوب نواحى زيره بلاغ رخصت بامر غزات فرمان داده و از تعاقب اينها نيز بامر غزات از بلده غجدوان تا ببلده خطيرچه توقسان ايكى اوروغ ميان كالاتى به دو طرفه زرافشانه را فرمان رسانيده بانديمان خود ببلده كرمنه توقف نموده اند و حاجى ميلى باى و عثمان سردار و با سربازان سواره پياده و توبخانه و آتش خانه و باسركرده هاى امير بخارا و غازيان و مجاهدان دين بسرعت مراحل و بقطع منازل بى سكونت و بى آرام نواحى زيره بلاغ از راه كلان باديه پيمايان برو بحر و رهروان دهر بود ازان راه پيوسته از پل انهار كذشته از قوتور بلاغى حاجى ميلى باى بدست چب مايل كرديده بموضع زيره بلاغ نزول فرمود و عثمان سردار بدست راست مايل كرديده نزول كرد و سرهنكان بخارا از بالاى عثمان كذشته بدامن تلهاى كوه نزول فرموده اند و قبايلان ايلاتيه بلده خطيرچه و توقسان ايكى اوروغ ميانكالاتى تا بلده غجدوان (!) و هفت تمن بخارا درياى زرافشان و نهر پى بمقابل زيره بلاغ از طرف شمال پيوستند بعد از اداى صلواة عصر و شام و خفتن (49b¯/49a­) باندك استراحت و حاجى ميلى باى زنبورك ها و توب خانه ها و سربازان معلمى كه قريب يكنيم هزار مرد جنگى را بطرف شمال زيره بلاغى كزرانيده تا صبحدمى فلك اخضرى اخبارات مصلحت محاربه جنك را بسرهنكان بخارا و بعثمان رسانيده بتدابيرمجاهده جمع كرديده از هر سرداران قبايل استفهام آبرومندى را استفسار نموده اند سرداران فرغانه و تاشكند و اوره تپه و جماعه يوزيه كفتندكه سواريان از هر سوى تازباز نموده بهر طرف كرديده تلاش نمايم سربازان و طالب غزايان پياده مجاربه نا كرده بر قرار باشند تا واقف و آگاه كرديدن غزات كننده كان بلده شهرسبزيان كه هر آيينه محاربه نموده بلده ثمرقند را بدست آرند مدعا ثابت شده بعد ازان بنصاراى كته قورغان بجنك و مجاهده كوشش نمايم درحال توخته ميش بيك دادخواه كه از جماعه قلماق بود كفت از شهرسبزيان بتعاقب ماندن مردن اولى و آبرومندى غزات را اولا و ابتدا را بنام خود ها كردانيم بعد ازان بديكران و دران هنكام از (50a¯/49b­) تاشكنديان رستم بيك دادخواه و كداى بى و يولداش بيك و موسى محمد بى و يوسف على خواجه و از بلده فرغانه فيض سركار و از اوره تپه عبد الغفار ديوان بيگى و ساير اكابران مجلس را منقضى كردانيده بچادر و بسرا پرده خودشان مراجعت نموده اند و در هنكام صبحدمى بودكه روسيه و نصارا از بالاى كته قورغان بسرعت تمامى بر بالاى حاجى ميلى باى سرهنكان سواريان رسيده بجنك پيوست به يك مقدمه نصارا عبد الكريم فروانه چى و توخته ميش بيك قلماق و ساير سرهنكان بخارا توقسان ايكى اوروغ و مردمان هفت تمن بخارا بتعاقب كشيده روى بهزيمت نهاده اند و سرداران فرغانه و تاشكند و جماعه يوزيه هر چند التجا و التماس كرده اند كه از طرف شمال نصارا بالا تر قدم مبادرت را مايل بمشرق كردانيده تلاش دين نمانيم و اكر نزديكه كند دورتر باشيم و باز رجوع بتلاش كنيم مطلقا به بخاريان معقول نافتاده براه كرمنه افتاده اند از ننك و ناموس بالا تر تكاوران سرعت نموده مقيد بمحاربه و مجادله (50b¯/50a­) و جهاد نموده اند بعد ازان روسيه و نصارا بر بالاى حاجى ميلى باى جنك مغلوبه نمود ونيز حاجى ميلى باى همراهى سربازان خود به ترتيب معلمان صف در صف كرديده يك صف آن تفنك اندازى نموده درحال آنها بزمين پيوسته و صف ديگر نيز تفنك اندازى نموده و درون هر فوج حاجى ميلى باى بزنبوركهاى چاچمه آتش داده قدمهاى مبادرت را پيش كرفته جنك رستمى و بهادرى مى نموده اندكه درين هنكام عثمان يك زنبورك مدلل باشارة جنك طرفين نشان داده بزنبورك آتش داد سربازان خود بنداى كرناى فرياد نمودكه بالا برامده مقيد بجنك كردد بمجرد شنيدن آواز كرناى تمامى سربازان عثمانبراى محاربه بر پهلوى كوه بيكباره گى دويدند و مردمان بى دل و بى ترتيب و اصلا روى مجادله و محاربه و جنك را و روز بنزدرا نديده گيهاى توقسان ايكى اوروغ و هفت تمن بخارا همچو زاغ و زغن روى بهزيمت نهاده بطرف كرمنه مراجعت نموده اند بعد از وقوف اينحالات روسيه و نصرانيه بيكباره گى بر بالاى (51a¯/50b­) سربازان حاجى ميلى باى دويد و حاجى ميلى باى با همراهى سربازان آغاز تفنك اندازى و زنبورك اندازى نموده همچنان محاربه سخت نموده اندكه مرده هاى طرفين در جنكاه انبوه كرديده حيلولة الارض بينهما واقع كرديده تا بدو ساعت بخومى هيچ احدى از احدى واقف نكرديده اهل روسيه و نصرانيه غلبه نمود حاجى ميلى باى از جهت لا علاجى بتعاقب انتظارى كشيدكه عثمان مدد و اعانت نرسانيد بقول اقاويلان ثقات در همان غزات قريب و هزار آدم تا از سربازان وطالبان غزات بدرجه شهادت رسيده اند و سردار عثمان از ان پهلوى تلهاى كوه نيز مراجعت نموده و سركرده هاى فرغانه و تاشكند بتعاقب آنها درنك نموده توقف كردند روسيه و نصارا كه از احوالات مشيده ثمرقند واقف شد بعد ازان بتدابير مملكت دارى كوشش نموده مرسلات مندرجه بوعده و وعيد و ايلچهاى خوش طلافت با مقيد بحذمت امير بخارا ارسال داشته مصالحه در مابين چنان و چنين بوقوع افتادكه (51b¯/51a­)ازموضع زيره بلاغى با محكومات بلده خطيرچه و قرشى و شهرسبز تا بلده حصار و شهر كولاب و ديار دارباز مع محكوماتش و از درياى آمويه از زمين خراسان بلده كركى و قلعه چارجوى مع محكومات تا اوركنج بشرط شرايط بر تقدير آنكه كدامى اين بلده هاى مذكوره نمرد و كردنكشى و نافرمانى نمانيد باعانت تمام بامير بخارا ازان حكمرانان ستانيده در قيد حكومتش در اورده فى شد بشرط آنكه نيز امير بخارا از خراج و از زكواة آن بلده بروسيه و نصارا باج هر ساله مقررى و معينى رسانيده فى شد و نيز بطريقه مملكت دارى و مراساى دينوى از روى آشناى باجازت عامه به تجاران ولايت و رونده آينده ولايت بمتاع و قماش از هر جنسى برابر است كه دانه هاى بقدر حاجت بمحكومات روسيه و نصرانيه و يا بر افواج عساكرانش كه باطراف جوانب محكومات بيكديگر كذرد بقدر احتياجش اعانت و مدد رسانيده فى شد و عهودان طرفين را باتمام رسانيده بوده اندكه اخبارات متواترى (52a¯/52b­) بامير بخارا در بلده كرمنه رسيدكه بعداز هزيمت يافتن حاجى ميلى باى و عثمان سردار حكمرانان بلده شهرسبز و عبد الملك خان با همراهى سرداران بلده قرشى و محاصره شديده بلده ثمرقند را كذاشته از عقبه تخته قراچه بآن طرف كذشته در موضع منازل قوش تپه نزول فرموده بقول مخبران منهزمان غزات كه در حكمرانان شهرسبز و به سرداران قرشى انچنين خبر داده اندكه حاجى ميلى باى در جنك كاه تخمينا بده هزار آدم را هيچ احدى باقى نكذاشته تمام نمود و سردار عثمان و سواريان هزيمت يافته و فراريان بيكديكررا بقتل رسانيده بنابر تلاش حكومت دارى و نيز امير بخارا اختيار هزيمت ببلده ديكر نموده اند و باقى مردمان غزات كنندكان قبايل اصناف اصناف و انواع انواع و كروه كروه يكى را پادشاه خود ها برداشته ادعاى مملكت كيرى افتاده اند كفته اين اخبارات رسانيده اند و بمجرد استماع اين اخبار و باوجود يحتمل الصدق و الكذب نوكران و سرداران و سرهنكان و صنادلان(؟) ايلاتيه (52b¯/52a­) از جماعه منغرتيه(!) چنانچه خداياربيك نام كه از جماعه منغيرت و سردار و سرهنك آن جماعه ايلاتيه درحال كفت كه از قديم الايام از شاه مراد واللغمى تا بايندم حكمرانى و پادشاهى از جماعه مايان از بلده قرشى در تخت بخارا بحكمتدارى نشسته السابقون السابقون اولئك هم المقربون مايان قريب در الترين حكومتداريم كفته عبد الملك خان ولد اعز ارشد امير مظفرخان را در نمد سفيد(؟) شنانيده چهار كوشه اورا چهار قبايل و كوشه اول را قبايل امير تيمورى طراغايى برداشته دويم را علمايان و فضلايان و مشايخان بلده شهرسبز برداشته كوشه چهارم را قبايل منغزتيه برداشته تاج خسروانى بر سر نهاده كوس سلطنت فرمانروايى مهابت را بنوازش دراورده بصوب قرشى بادعاى جهانكيرى و مردمان را فرمان بغزا و جهاد فرمان داده بدبدبه شوكت بكشوركشاى مراجعت بنواحى بلده قرشى عازم و جازم كرديده قطع مراحل و منازل را بسرعت تمام طى كرده داخل بلده قرشى كرديده (53a¯/52b­) عرض داد فرياد رسى و مملكت دارى را كما ينبغى بتقديم رسانيده اعلام نامه جهاد را بصديق توره و ارسلان توره ولدين كيناسرى توره دشت قبچاق اولاى قلى خانى رسانيده اندكه از نواحى كرمنه بدروازه بخارا خلايق را امر بغزات فرموده تاز باز و چپاول پادشاهى نمايند بفرموده عبد الملك خان اقدام نموده از نواحى ينكى قورغان خطاى تا بقريه حضرت خواجه ابو الحسن خرقانى قبايل توقسان ايكى اوروغ ميانكالى را جمع نموده عنايت نامه فرمانرواى امر بغزات را باقلاع ميان كالات رسانيده از ظرف خواجه ابوالحسن خرقانى از درياى زرفشان كذشته بنواحى كرمنه پيوسته تا بقلعه كرمنه غارات و تاراج كرده توقف نمود

در ان ايام فطرت توامان جناب سيادت مآب فقاهت انتخاب زبده دودمان خداقت و خلاصه نكته سبخان فطانت و سجاده نشين شرايع رسالت و رونق افروز و قايع اصالت مفسر و محدث و محقق دوران و قاطع خصومات شرعيه (53b¯/53a­) شرعيه ازمان متبحر علوم عقلى و نقلى و كشاف علوم اعتقاديه و منطقيه و حلال مفلقات تدوينيه و الحكميه و الفتويه اعنى ايشان قاضى الاسلام محمديه شريف خواجه ايشان ولد اعز ارشد پادشاه خواجه ايشان زيباچى مرحومى را امير مظفر بخارا در كرمنه منصوب بقاضى بلده نموده بود و باوجود هموالايتى و همديارى قطع التفات نموده املاك روزكارى را صديق توره بتاراج رسانيد و قتل را عند الشرع بتجويز نداشته دلايجوزى را پنداشت و بهزار مشقت خلاص يافته ايشان قاضى را حصول تمكن منازل بى منازل اخرى ممكن لكن لم يقع بوقوع پيوسته نه چاره توقف ببلده كرمنه و نه مراجعت در بخارا دست نداده بنابر ملاحظه قواعد كليه كه دفع ضرر از نفس عند الشرع بخود تجويز داشته ارتكاب شق ثالث را اراده نموده اندكه اين نيز قاعده علوم منطقيه است ازينجهت كوچهارا و فرزندان را در سراچه انداخته از بلده فاخره دارالاسلامى بخارا مراجعت بدارالنصاراى (54a¯/53b­) تاشكند سرعت نموده در ايام فصل ميزان در تاريخ يكهزار دو صد هشتاد پنج بودكه قدم مداخلت ببلده مولودى تاشكند رسانيده استراحت وزريدا اند و بعد از وقوف اين حوادثات امير مظفر فاخره بخارا براى دفع آشوب فتنه و فساد از روى وعده و عهودات و باشرايط و مشروبات مكتوب بر بالاى مكتوب در بلده ثمرقند به كوبرناطر فرستاده اندكه اوفوا بعهدكم عمل نموده از بلده قرشى عبد الملك خان فرزند مرا كرفته ولايت را خالى كرده بما سپارد و نيز بابا بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه بشرط تمرد ولايت شهرسبز و بلده كتاب را كرفته ولايتهارا خالى كرده سپارد و متمرد ان را باينجانب رسانيده باج مقررى محصولات هر ساله ولايتها ازينجانب بكيريد كفته پى در پى مرسلات از امير بخارا ببلده ثمرقند بكوبرناطر و ساير سرداران روسيه و نصارا رسيد بنابر كوبرناطر يك فوح سواره صلات را بازنبورك و آتشخانه و يك فوج پياده صلات را از بلده كته قورغان براه قريه جام بر بلده قرشى فرمود روسيه و نصارا بسرعت تمام بر بالاى بلده (54b¯/54a­) پيوسته آغاز مقدمه جنك نمود اهالى قرشى و قبايل منغرتيه از كمال بى سرشته گى و و نا اتفاقى و بى وقوف نبُردى بيك مقدمه قدم بهزيمت نهاده اند و عبد الملك خان بنوكران خود كاهى بتلاش و كاهى بجنك و محاربه نموده مرده هاى طرفين را درميدان جنك كاه كذشته بانوكران خود و نمك خواران نديمان خود عنان توسن را بصوب بلده شهرسبز معطوف داشته داخل بلده شهرسبزيان كرديده تاج حكمرانى بر سر نهاده و لباس فرمانفرماى را در بركرده اتفاق يكدينى و ملتى را بسرهنكان بلده كه بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه بلغا كما بلغ بشرايع محمدى رسانيده آوازه كوس غزات را بچهار حدود و مملكت بنداى بلند بگنبذ سقف لاجوردى ميرسانيده اندك باران حوادثات فطرات يوميه در ترشح ازد يادى تزايدا باريده از بلده ثمرقند از طرف كوبرناطر مرسلان و از نزد امير بخارا نيز مرسلان با مكتوب از تعاقب همديگر پياپى ببلده شهرسبز بباركاه آق سراى امير تيمور كوراكانى پيوست كه عبد الملك خان را بدار الاماره بخارا ارسال نمانيد (55a¯/54b­) و الا تعين محاربه را اشارت فرمانيد كه بلا درنك پيوستيم بنابرين از تداريك مملكت دارى جناب عبد الملك خان را بنوكران خود از دار الاماره شهرسبز بتوابعات بلده بدرون كوه از بالاى يكاباغ كذرانيده بقريه تاش قورغان كه ازان مكان امير تيمور كوراكان خروج كرده جهانكيرى و فتح بلدان نموده بنابر ملاحظه قدم جاى تيمورى را متبرك شماريده بالوازمات زنده كانى در انجا كذاشتند و جواب هاى تدابيرى بمرسلان داده تا مدت ايام ده روزه رد بدل نموده بتعاقب كشيده بلده يكاباغ را براى دفع فتنه و فساد و باصلاح مملكت دارى بمحكومات امير بخارا كذاشته اند و باوجود آن تشنه كانى امير بخارا سيراب نكرديده تدافع امراض استسقاى امير بخارا معالجه تشنه كانى نافتاده عثمان ايشيك اقاسى مردى را به ثمرقند ارسال داشتندكه ازان بلده نيز از روسيه و نصارا با خود برده عبد الملك خان را باينجانب برسانى بفرموده عالى عمل نموده از بلده ثمرقند دو نفر روسيه (55b¯/55a­) و نصارا باهمراهى خود ببلده شهرسبز رسانيده بعد از وقوف احوال مشيده امير بخارا قبايلان توقسان ايكى اوروغ به نزد بابا بيك واللغمى و جوره بيك دادخواه بدار الاماره امير تيمور كوراكانى بمهمانخانه رحيم خانى در زير بلند رواق آق سراى حاضر كرديده كفتند كه در دوران امير تيمور كوراكان تابايندم آينده كانيكه از ممالك و از اقاليم در پناه اين پيشتاق بلند رواق آق سراى پيوسته اورا هيج احدى اورا داشته از تعاقب به طلب رسيده را نسپاريده اند بهر حال و بدين منوال حرمت مهمانى و بتلاش ديندارى آنست كه بزا دراحله و بغرت مراسله از دروازه شهر براورده خيرباد مينمايم مخير است كه ارتكاب از ثلاث مرحله يكى اختيار نمانيدكه صاحب اختيار و الاقتدار و الاجاه رفيع المقام و الشرفند كفته اسلحه اسباب سفرى را مهيا ساخته از دروازه مغرب براورده بر سر راه سه سوكه مشتمل براه ثمرقند و بخارا و كته قورغان بود در الموضع رسانيده اركان سرهنكان بلده شهرسبز چنانچه بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه (56a¯/55b­) و باقى سرداران قبايلان و ايلاتيان و اشرافان و علمايان ولايت و سجاده نشنيان نقايب از تكاوران خود را فرود آورده وداع را بخيرباد رسانيده هميكفتندكه

رباى...

...در ان هنكام ملا يونس خان ميرزاباشى منشى دفتردار ولد ملا باباجان شهرسبزى عرايض رفاقتى معرض سرير تقبلى رسانيده بتكاور باد پيمايى سوار كرديده همركاب قمر ركابى عنان توسن را بجانب مغرب كذاشت و شاطر خوش رفتار مسمى ملقب بكاته بيك و كنيت آن ميرزا رفيع بخارى قديم الحذمت را در ركاب داشته احرام باديه پيمائى بر و بحر و رهروانى جراير و شهر را درميان استوار داشته بسير تمام بمراحل و منازل را قطع نموده بعثمان ايشيك اغاسى ميگفتندكه اول ببلده ثمرقند پيوسته كوبرناطررا ديده بعد ازان بحذمت جد بزركوارى خواهيم پيوستن و باين كفتكوى و مذاكره بر سرد و راهى پيوستندكه يكى آن (56b¯/56a­) بميانكالات و بلده خطيرچه و كرمنه و ديكران ببلده ثمرقند و كته قورغان ميرسد دران منزل نزول فرموده بعد از استراحت اندك نغمات كوچ را بنوازش در اورده اسباب دوات سفرى بمركبان نهاده فرمان بمحرمان و نديمان ندا در داده اندكه ايها الغازيان اُقتُلوا المنافقين كفته اول عثمان ايشيك اغاسى را در زير ثم تكاور عبد الملك خان خاقان بقتل رسانيده اند بعد ازان ملازمان روسيه و نصرانيه را رسانيده قتل نموده اند بعد ازان عنان تكاوران را بصوب بلده خطيرچه كذاشته از طرف مغرب زيره بلاغى بسرعت تمام بدريا آباد درياى زرفشان نزول فرموده ازان آب عبور كرده و تاج حكمرانى را بر فرق كلاه فرمانفرمايى نهاده مناديان بنداى بلند زمانزمان عبدالملك خان شهزاده خاقان جهانكيرى دوران كويان قدوم تداخلت را بر بلده خطيرچه نهاده بدارالاماره پادشاهى درون ارك نزول فرموده فى الحال حاكم بلده خطيرچه كه رحمت چه بى نام دارد اورا با همراهى دو نفر سركرده امير بخارا حاضر كرده بقتل رسانيد بعد ازان فرمان مباركنامه (57a¯/56b­) ببلده كرمنه بنام صديق توره رسانيده اندكه از تمن خام رباط تا موضع رباط ملك وتا بقريه بوستان غارات و تاراج نمايند بعد از وصول مباركنامه صديق توره بخام رباط پيوسته ازان موضع تا بتمن اوزولوش كه اين اسم از حضرت خواجه احمد يسوى تركسانى يادكار مانده اين مثل مشهور است هفت تمن بخارا و در كتاب رشحات مناقب بزركان منقول بود ازان موضع اوزولوش مايل برباط ملك و چول ميرزا كرديده بودكه از راه بوستان عساكران امير بخارا و سرهنكان فاخره و سرداران جماعه ايلاتيه يوز از بلده اوره تپه گى و سپه سالاران تاشكندى و سرداران فرغانه گى ازان صوب پيوسته نوكران بخارا در جنك بر بالاى رباط ملك مقيد بتلاش كرديده اند نوكران صديق توره بمحاربه مبارزانه را پيش دستى برده اكثر نوكران بهادران بخارا را اسير وزخمدار و بقتل رسانيده تخمنا يك فراسخ شرعى بتعاقب رسانيد درين هنكام اكابران بلده اوره تپه گى (57b¯/57a­) و تاشكندى و فرغانه گى بسر هنكان بخارا اعلام رسانيدندكه فرصت جنك و محاربه همين است اشتغال بجنك نمايم سركرده هاى بخارا جواب داد ماندكه بفرمايش بدولت اشتغال بجنك مينمايم درحال يكى سرداران ايلاتيه كه سفر شيطان نام داشت به سرهنكان بخارا كفت بعد از كذشتن روز عيد حنارا بكسهاى زنانت بمان كفته توسن را بآنجانب معطوف داشته بنوكران اجازت فرموده بدب تكاور نموده مقيد بجنك كرديده يكطرف نوكران صديق توره را روى بتعاقبى كردانيده درميانه اوزولوش و خام رباط نوكران صديق توره نزول بآب زرفشانى نموده بآنجانب دريا كذشته بنوكران صديق توره با هم پيوسته باز بلب دريا پيوسته بعضى دلاوران اوره تپه گى و تاشكندى و فرغانه گى در آب و بعضى در خشكى بيكديكر محاربه نمود اكثر لاشه مسلمانان بدريا رفت آخر الامر سرداران اوره تپه گى و سرهنكان تاشكندى و مبارزان فرغانه گى بكوشش بليغ نوكران صديق توره را غالب گرديدند و فراريان (58а¯/57b­) و منهزمان اين اخبارات را در بلده خطيرچه رسانيدند سيد عبد الملك خان تمامى خزاين و دفاين از املاكداران و اربابان بلده خراج و زكوة را كرفته بمركبان و شتران بار نهاده بآسايشتگى از بلده تخارجى نموده عنان تكاور را بنواحى دشت نوراتا نور مرقده كذاشته از انجا بدامن موضع ميخ واز كوه فرهادى كه محل تصويرات صورت شيرين است از سنك تراشيده بدو طرف كوچه باغ كرده زينت داده ازان نواحى كوه كذشتند ازان صوب صديق توره پيوسته باتفاق تمام نوكران را جمع نموده بهفت ريك خوارزم افتاده بسرعت تمام ارتكاب راه اوركنج نموده تبكاپوى(؟) بر و چول و دشت رهنوردى نموده شب و روز پياپى سرعت نموده نزول به لب دريا آباد بدجله(!) آب امويه فرموده استراحت ورزيده اند

و در اخبار اختراعات اهل ايران چنين مستفاد ميشودكه جناب سيد عبد الملك خان بعد از آسايشتگى و خاطر جمعى پيوستن شهزاده عبد الملك را خاقان بلده اوركنج و خوارزم واقف گرديده مستقبلان (58b¯/58a­) تا بلب درياى آمويه رسانيده و مهماندارى و ضيافت خوارى و عزت دارى را بمرتبه عليا رسانيده تكليف بدارالاماره خوارزم نموده خاقان زمان تا ببلده هزاراسب باستقبال سيد عبد الملك خان تشريف قدوم ارزانى داشته بعد از پيوستن طرفين از تكاوران بزمين وابسته آغوش محيت جانبين درهم كشيده كاهى بناله و كاهى بكيريه و كاهى غبارات كدورات سفرا از جبهه عاطر و از كرد آيينه در مقاطر را بزبان شيرين و ملايمتى و جرب اللسان الطافى تازه روى و پاك از طينت و الافحاض ادراك كردانيده چون شير شكر آميزش بيكديكر كرديده همعنان و همركاب بمهمانخانه خوارزمى نزول فرموده پاى اندازى و مهماندارى را بدرجه عليا رسانيده سر مهمانان غربت افتاده كانرا بمرتبه افتخارى رسانيده زمان زمان براى دلدارى خاقان خوارزم بحذمت سيد عبد الملك خان پيوسته نيازمندى مينمود

و بقول اقاويلان همركابى كه ملا يونس خان ميرزاباشى منشى شهرسبزى بعد از آمدن باين بلده تاشكند حفظ عن الاقات و الكزند در مخصل و (59а¯/58b­) و در مجلس در زير ايوان نه منظر اخضرى كجرفتار بوقلمونى و بيمدارى چنين و چنان نكته دانى و قصه كذارى مينموده اندكه سرهنكان و سرداران قبايلان تركمنيه از هر طوايف چنانچه از جماعه ايلاتيه يومتيه و جماعه تكا و جماعه ايرسارى و جماعه بياد و جماعه قراقلفاق و جماعه قيات و غيرها سرداران قبايليه بحذمت سيد عبد الملك خان پيوسته مقتضى بتكليف مهماندارى كرديده از خاقان خوارزم اجازت طلبيده عنان توسن را معطوف بصوب مورشاهى جهان داشته بسرعت تمام قطع مراحل نموده منازل از منزل هاى قبايليه نزول فرموده آن قبايلان تركمنيه نيز مهمان داريرا بمرتبه عليا رسانيده استراحت ليالى را بفارغ البالى آرام كرفته بعد از اداى صلواة فجر باورون شهزاده سيد الملك خانى حاضران باركاه بموافق منشور بصندل مربع نشينى برقرار بوده اندكه اكابران و سرهنكان قبايل تركمنيه بعد از سلام شاهنشاهى عرايض بنده گى را بسرير تقبلى جهاندارى همچنان رسانيده اندكه از قلعه سرخن حكمرانان (59b¯/59a­) و سرداران ايرانيان بمهمى براى مملكت دارى باين نواحى باستقامت ليالى بوده ست اكر اجازت فرمانيد بآستان فلك فرساى تيمورى رسانيده و عتبه بوسى را تحصل ورزيده باجازت عالى بمهمان دارى نيز مقيد كردد شهزاده عبد الملك خان سر به تفكر زانو رسانيده مساهله و تكاسله نمودند

و بعد از اتمام مهماندارى قبايلان تركمنيه بركاب شهزاده سيد عبد الملك خان را هباتان ثقات متعده كذاشته زاد راحله اسباب برو بحرى و مشك ها پرآب كردانيده رخت سفرى را بر شتران نهاده عنان توسن را بصوب بلده بلخ كذاشته بخيرباد تركمنيانرا بوداع سپاريده چنان براه روى و قطع باديه پيمايى جرايرى تبكا پوى رسانيده بجايى رسيده بتعاقب نكاه كرده اندكه بعضى سواره و بعضى پياده و بعضى در راه افتاده قريب بده نفر نوكران بدين منزل پيوسته (60а¯/59b­) نزول فرموده اداى فروضات پنجكانه را بوضوى خاك پاك تيمم نموده باتمام رسانيده باندك استراحت ليالى و در وقت مردان سحرى شروع باداى صلواة فجر اول دو كانه سنت بنينا عليه السلام و التسليمات نموده براى امامتى فروض ملا يونس خان ميرزا را اشارت نموده اقتدا كردم بامام حاضر كفتند بعد از اتمام فرض يزدانى بجانبين داده ملا يونس جان توجه سينه را بر سينه سيد عبد الملك خان نموده پشت بقبله كرده بعد از اداى وظيفه ورود بجناب سيد عبد الملك خان نكاه بطريقه انتظارى كشيده هميكفتند كه ايها السردار مستجاب الدعا اين حالت اضطرارى است اشتغال بدعا فرمانيدكه بدركاه قاضى الحاجات مستجاب افتد درحال دو دست بدعا برداشته دو قطره اشك حسرت از ديه برخساره شهزاده غربت افتاده باديه پيمايى بر و بحر رسيده بودكه فى الحال درين هنكام نسيم غبر بهشت وزيده پرچه ابر از آسمان پيدا شده باران رحمت باريدكه زمينهاى پستى از باران بلندى مالامال كرديده و دشت و بيابان (60b¯/60a­) و مركبان و تكاوران وحشيان و آهويان دشت سيراب شده مشك هارا و سبورا پر آب كرده ...

... شهزاده نونهال بشيرين كوى بطريقه مطايبه بميرزا ربيع شاطر ملقب كاته بيك بخارى الاصل قديم الحذمت كه الحال در قيد حيات باقيست و متمكن درين بلده تاشكند است از روى اعتمادى بآن ميكفتند اكنون بيك رفتار شاطرى و باين شكم پسرى انشا الله ببلده جارجوى رسيده نزول فرمايى ميرزا ربيع شاطر تعظيم كيانى چنكيزخانى را تا بجنك رسانيده ميكفت كه قدم اول را برداشته ببلده چارجوى رسانم درين حال نغمات داورى را بفلك اخضرى رسانيده ازان باديه بى پايان كوچ بر كوچ نهاده بقطع مراحل ليلى و نهارى بى قرار و بى آرام باركاب شاطر تيز رفتار بنواحى چارجوى نزول (61а¯/60b­) فرموده محاصره شديد قلعه چارجوى را نموده مباركنامه باكناف و اطراف قلم روان بلده رسانيده سفينه هاى درياى آمويه را بجانب چارجوى كشيده از آينده كان بلده ممنوع كردانيده اشتغال جنك و امور مملكت ورزيده احسانهاى پادشاهانه بقبايلان اتراكيه عطا فرموده فرياد رسى مظلومان از ظالمان ستانيده كوس داورى را بفلك اخضرى رسانيده دبدبه سياست را بنواحى دشت و برتوابعات ارصه موريان ميرسانيده اندكه امير بخارا ازين اطوار واقف كرديده فى الحال نوكران بخارارا فرموده بسرداران اهل قبايل اتراكيه لبابيه لباسهاى فاخره و عمل و منشور خانيه رسانيده اند بمجرد پيوستن اين اخبارات مواهبت انجام اكثر قبايلان اتراك كه از كمال بى تمكينى و پريشان حالى اهل بخارا آنجماعه را بى طهارت كويند همان افعال ناشايسته گى را ايجاد كرده بهر جوانب پريشان كرديده تاراج و غارات نوكران شهزاده سيد عبد الملكخان نموده دست تطاول را دراز باموال و اجناس كرده اند درين هنكام (61b¯/61a­) شهزاده كوس كوچ را بنوازش در اورده به صديق توره امير لشكر را فرمان رسانيده عنان تكاوران نوكران جان سپار را بصوب بلده ميمنه معطوف داشته مراجعت نموده بى قرار و بى آرام قطع مراحل و منازل بر و بحر و سرعت ليالى و نهارى ميكرده اندكه ناكاه باراده و بممثيت لم بزلى دران باديه بى پايان راه را كم كرده از مقصد بعيد افتاده زاد راحله و توشه قافله باتمام رسيده نه مدار باديه پيمايى مركبان و نه سعى نماى را كبان نمانده بنابر عدم علاج براى تسكين مستسقيان بى قلاج دران شب ديجور دران صحراى پرتو هم بى سراج توقف نموده متوجه بآن هادى حقيقى اهدنا الصراط المستقيم كرديده قرار كرفتند و باندك استراحت ليالى و در صبح سحر مردانى نيمخواب و نيم بيدار و از كمال كرسنه گى و تشنه گى نه آرام در حيوانات و نه در آدميان و هنوز شروع بادى افروض صلواة فجر يزدانى نبوده اندكه از دامن بيابان بنداى بلند فرياد كنان و بهر طرف شتابان و بگريه و بناله ميگويدكه ايها السردار كمكرده زاه (62а¯/61b­) و اى شهزاده هر دو جهان و الاجاه و اى نورالعينى بلده فاخره بخارى تيمور دركاه من براى شما آب و زاد راحله باشارت مرشد پناه و در غفلت شبانكاه ديده باعتقاد و تمام رسانيدم كفته از نوجوانان سردار قبايل اتراكان كه ولد سيد بيك و سردار مرحومى از مركب عراقى بزمين پيوسته تعظيم كيانه چنكزخانى را تا بخاك مذلت رسانيده ...

... سردار ولد سيد بيك را از مراحم خاقانى و لباس فاخره تركانى از خزاين سلطانى سرافراز كردانيده و براه برى آن سعادتمند بنواحى بلده ميمنه رسيده ازان نواحى عنان تكاوران نوكران ميلان بصوب بلده بلخ كه ام البلاد كويند معطوف داشته بسردار ولد سيد بيك سردار را انجا رخصت فرموده تشريف قدوم (62b¯/62a­) ببلده بلخ ارزانى داشتند و متصديان و سردار بلده باستقبال شهزاده قمر ركابى شتافته بعد از ملاقات و ركاب بوسى تكليف بدار الاماره بلده نموده در منزل باركاه پادشاهى و هفت آشيان قبه داورى و چارباغ رياحين زار خاورى و شه صفه هاى سكندرى رسانيده تشريف قدوم فرموده اند بعد از تقديم مهماندارى و ضيافتهاى كونا كونى احوالات مشيده را بفرمانفرماى دار الملك كابل به نزد شير على خان ولد دوست محمد خان شاه شجاع ركن الدولة مرسلات را ارسال داشته ببالين استراحت پاى برقرار داشتندكه امير بخارا بحكمران ميمنه و سرداران بلده بطريقه پنهانى خزينه و لباس هاى فاخره رسانيدكه بلده بلخ را پيوسته محاصره نموده فتح نمانيد باين كلام حام حكمران بلده ميمنه سوداى دماغى در شورش افتاده نوكران خودرا بآتشخانه و توبخانه در حركت در اورده بسرعت تمام بنواحى بلده بلخ پيوست و ازين احوال ناشايسته قبايلان و باديه نشينان و ايلاتيان بلخ به نزد حكمران و مانفرماى سردار بلخ رسيده (63а¯/63b­) اجازت طلبيده اندكه هر آيينه سردار اجازت فرمانيد تقابل سردار ميمنه كرديده مقدمه جنك و محاربه نمايم درحال سردار بلخ در جواب كفت كه اى باديه نشينيان و اى قبايلان شمايان در ميانه بموضع بلندى برآمده برقرار باشيد الله تعالى لواى ظفرى را بجانب مايان كشايد شمايان غنايمهاى اوزبك را و اين دولت بركشته سردار ميمنه را اسيرش كرده ...

... (77a¯) و بعد از مرور شهور ايام واقعات يوميه چنين روى نمودكه متصديان بلده تاشكندكه سى اسكى نام روسيه بعد از اداى صلواة عشا بكوچه هاى و بازارهاى تاشكند پيوسته به امامان و فقرايان مسجد خبر رسانيدكه از ولايت روسيه تركستانى ولايتنى كينارال كوبرناطيرى اديوتانت فون كاومان بحذمت حكمران فرمان رواى بلده فطيربرخ رفته بود مقبول الحذمت و شايسته ممكنت كرديده فرمان معاودت باين بلده تركسان ارزانى داشته اند بنابرين كوبيرناطر عازم باين نواحى كرديده براى استقبال آن فقرا از شيخ تا مشايخ و از امرا تا فضلا بموضع خشت كوفروك كه تخمينا بدو فراسخ شرعى است و در شمال اين بلده است فرمان اخبارات را كوچه بكوچه و مسجد و بمسجد و محلات رسانيده در خشت كوفروك تمامى بازار و اهل بازار رسانيده كانه يك شهر عظيم نو و جديد برپا كرديده و باوقات اداى فروض جمعه (77b¯/77a­) بنداى موعذنان غلغله بكوش كروبيان ملا الا علا علويين رسانيده بدين حال و برين منوال بآنموضع در پهلوى اريغ زال باستقامت هشت روزه بوديم كه اخبارا پيوستن كوبيرناطر بعد از اداى صلواة ظهر معلوم كرديده مقيد بمهماندارى و اشتغال چراغانى و آتش بازى و مشعل بازى افتاده چراغانى را باين ترتيب نمودكه تخمينا چارك فراسخ زمينى بلندى كه پهلوى اريغ زال همان بلنديكه بصورتا محاط باين زمين پستى كه مردمان مستقبلان اهل شهر قرار داشتند بنظر مردمان همان زمين بلندى معين نمايان بود بآن پهلوى بلندى چراغرا بصورت اژدها چيده(!) بر صورت دهن اژدها چراغى چيده اندكه بعد از افروزيدن چراغ بصورت مكتوب خطى معلوم شده نام كوبرناطر معين ميگرديد و در راهى كه ازان راه كوبرناطر ميآمد كوچه باغ كرده بچارك فرسخ راه نيز چراغ شنانيده بزم چراغانى شدكه تمامى دشت زال اريغى مبدل بروز كرديده روشنايى عالم حاصل كرديد و كوبرناطر نيز از كمال خرسندى براى تعظيم علما و فضلا و مشايخ عظام اين بلده از ربع فرسخ از عرابه بزمين قدم نهاده (78a¯/77b­) تمامى اهالى اكابران اين بلده را يك بيك پرسش احوال نموده نزول نمود بعد از مرور ايام حواثات يوميه چنين بودكه در فصل تيره ماه ستاره در برج ميزان بودكه در بلده شهرسبز و در بلده كتاب آفت حوادثات يوميه چنين روى نمودكه در تآريخ شهور 1287 يكهزار دو صد هشتاد هفت بودكه روزى از ايام فرخنده فرجام كامرانى دولت تيمورى در بلده شهرسبز و در باركاه دوازده دريچه رحيم خانى در سايه پيشتاق بلند رواق آشيان آق سراى باركان دولت و در سلام خانه صولت بابابيك واللغمى ولد حكيم بيك واللغمى و باقبايل توقسان ايكى ايلاتيه از هر طرف سحنورى و نكته را نى نموده در كفتكو بوده اندكه دران هنكام يك مردى مجهول الولايت و درويش صورت و باطل طينت و جاهل خودبين و مشايخ صفت و ظاهر آراى بى سيرت نه انديشه عقبى و نه ملاحظه آخرت و مدعى بى رياضت و طماع بى عزت و دونان بى ولايت از بيرونى دريچه حاضر كرديده سلام داد بعد از جواب سلام دهان تلبيسه كشاده دو دست بر دعا برداشته (78b¯/78a­) كفت الهى ايام عمر و دولت دراز باد ....

كردانيده سرافراز نمانيد اين باديه سركردان مقيد بكرداب كوشه و زاويه چله بمقبره فايض الانوار حضرت خواجه داود كه از جمله اولاد كبار حضرت شيخاوندطهور تاشكندى اندكه آنموضع درون كوهيكه واقع است ميان بلده كتاب و بلده شهرسبز و ميانه بلده ثمرقند دران منزل متبرك فايض الفيوض معتكف كرديده بدعا نيكى ياد اورى نمايم كفته تعظيم دو باره بجاى اورده ...

... باوجود قطع نظر از احوالات آن مقيد بشرايط كردانيده اندكه دران نواحى رسيده آزار بنده خدا نكنى و از محكومات اين بلده قدم تجاوز نكنى و تعدى بهيچ احدى تجاوز نفرمايى و مردمان پريشان احوال را نزديكى نكنى و از دحام از افراد متفرقه نكنى كه از شرارت و فساد آنها بمملكت دارى و فقرا پرورى ضرر كلى از انها برسد و لوازمات زنده كانى را ازين بلده برسانى منازعت در ميانه ثمرقنديان (79a¯/78b­) و باين بلده شهرسبزيان نافتد كفته قسم از خدا و از رسول الله داده رخصت فرموده اند و بعد از مرور ليالى و نهارى اراده مسبب الاسباب در ازل باى يشئ و سبب در مالا يزال تعلق كرفته باشد بوجود سبب اراده ازلى نيز بدان سبب قرار كيردكه روزى از ايام ماضيه از بلده ثمرقند بفرمايش متصديان ثمرقند مساحان روسيه و نصرانيه از بلده قدم تخارجى بنواح ثمرقند رسانيده بر و بحر و كهسارهاى كه ميانه ثمرقند و شهرسبز مساحى نموده بنواحى حضرت خواجه داود نزديك بسواد مزار فايض الانوار پيوسته بطريقه استفهام درين بقعه پر انوار كيست و مجاور درين مكان كيست كفته سوال كرد درحال آنمرد خام نا تمام دون و بى انديشه طمع در كام از مكان خود برخواسته بنداى بلند اى مسلمانان وقت غزات را برداشت و ملازمى كه در حذمت آن بود از كمال هراس بفتيكه(؟) تفنك آتش داده يكى سردار روسيه را به تير به قتل رسانيده و يكى ديكر را نيز بقتل رسانيده بآواز بلند بهر منزليكه ميرسيد فرياد غزات را برداشته داخل ببلده شهرسبز كرديد فى الحال اورا داشته محبوس كرده اند (79b¯/79a­) و از تعاقب آن ناشايسته كردار ازبلده ثمرقند روسيه و نصرانيه پيوست كه باطن بد طينت را بدهند و الا مقيد بآماده جنك كردد و درين هنكام بباركاه بلده شهرسبز و در بلده كتاب به نزد بابابيك واللغمى وبه نزد جوره بيك دادخواه سرهنكان قبايل توقسان ايكى اوروغ و ايماغ ايلاتيه پيوسته بمصلحت افتاده اند و طعنه و ملامت و مذمت اقاليم بلدان و لعنت الى يوم القيام و به بد نامى را برداشته اين مرد خدا كوى را بغير اديان داشته نميدهيم و الا از روى مسلمانى تلاش دين از دست رايكان نميدهيم كه غزات فى سبيل الله را فرض از فروض فرايض الله داشته تاجان دررمق باقيست بتقديم ميرسانيم كفتند هر چند متصديان بلدين و سرهنكان طرفين بتدابير مملكت دارى كوشش نموده كلامهاى و سخنان اصلاحانه در ميان نهاده مراساى دينوى را پيش نهاده اند معالجه اين امراض سوداى دماغ فاسدان مفيد نافتاده از روى مردانه گى كمر اسلحه جهاد و غزات از چب و راست استوار داشته اشتغا بلوازمات مقيد كرديده آغاز بد رستى رخنه هاى (80a¯/79b­) حصار و سفيل و برداشتن بازو و برج ها را بزنبورك و به تفنك اندازى مقيد كرديده و بمبارزان و بهادران و مجاهدان بلده شهرسبز و بلده كتاب را حكمرانان بلدين بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه احسانهاى و انعامهاى بى اندازه عطا فرموده از مردم آينده كان دروازه ها را مسدود كردانيده كوس نغمات جهادى را بلند آوازه گى به فلك اخضرى رسانيده دبدبه غلغله محاربه و غزات را باقاليم سبعه درميانا حكمرانان بلدان و بربع مسكون بنداى بلند ميرسانيده اند و تكاسوى دليرى را در خبراير و آبادانى رسانيده تكيه بواجب الوجود تؤتى الملك من تشأ نموده در تفكر و در انديشه بوده اندكه از بلده ثمرقند روسيه و نصارا افواج پياده صلات و سواره صلات را با همراهى زنبورك و آتشخانه بصوب بلده شهرسبز بمراجعت امر نموده و مرسلات بنابر عهود بامير بخارا رسانيدكه نوكران بخارا از صوب بلده قرشى و از بلده چراغچى بر بالاى شهرسبز رسانيده محاصره نمايند از طرف ثمرقند روسيه و نصارا پيوسته آن بلده را فتح نموده بنوكران شما (80b¯/80a­) سپاريده بوعده وفا نموده باز كردد بعد ازان قطع مراحل نموده از راه موضع جام براه قريه كيراييت (!) پيوسته نزول فرموده بعد از صلواة فجر ازان موضع بمقابل حصار بلده كتاب با همراهى زنبورك رسيده بچهاباغ قربان باى توبخانه را رسانيده مقدمه جنك در ارصه زمين كلكون پوش آماده تير اندازى مقيد كرديد و از بلده كتاب جوره بيك دادخواه بدلوران و مبارزان و بهادران و مجاهدان و غازيان و محاربان و سرهنكان دياركه محمد رجب ميرآخور و عظيم بيك ميرآخور ولدين حكيم بيك واللغمى برادران بابابيك واللغمى و عادل بيك و عبد الكريم بيك و يولداش بيك و محمدى توقساباى وساير مبارزان كه قربان جوره بيك دادخواه در موضع كلكون پوش بر بالاى سفيل بعد از طلوع آفتاب مقيد بمحاربه تير اندازى كوشش نموده اند كاهى بزنبورك اندازى و كاهى به تفنك اندازى همچنان جد و جهد پيچيش نموده اندكه آواز توف و تفنك كوش مجاهدان و غازيان و دليران همان ايام پنبه ناشنيده نى نهده آبديده حيرت و اشك حسرت (81a¯/81b­) بدوش قسمت ريخته از بالاى قلعه كلكون پوش دلاوران با هوش چنانچه محمد نظر توقساباى قدم مبادرت به بيرون قلعه با همراهى چند نفر نهاده بتلاش دين دارى مقدمه به تفنك اندازى مبادرت نموده اند بعد از مرور نيمساعت به تير اندازى اين بهادران و به تير بالاى قلعه طاقت نياورده بتعاقب كشيد و باوجودى روسيه پنج مراتبه بسرعت پايدستى بقلعه دويد آخير الامر متقبلان طرفين بنغمات افتراتين بنوازش در اورده بقراركاه آرام كرديده دست تطاول مجادلان را از كريبان منازعات بآستين كوتاه استراحت كشيده مرده هارا از زنده خلاص كردانيده آن شب ديجور سخت از طيفور را كزرانيده بعد از اداى صلواة فجر آواز كوس جنك بكوش هوش مبارزان و بهادران با ناموس ننك پيوسته دست تطاول دليرانه و قدم مبارزانه بزنبورك و تفنك رسانيده چنان به تير اندازى كوشش و تلاش نموده اند كه از باران تير طرفين يك طبقه زمين آلوده بدود و غبار و گرد و گرديده اين سپهر اخضرى را به هشتم سماوات مبدل كردانيدكه (81b¯/81a­) و نه اين اهالى مظفر كرديد و نه مخطر بغير اديان واقع كرديده افتراق بين الفرقين بعد از قيام آفتاب بوقوع پيوسته مقيد باداى فروض يزدانى اشتغال ورزيده بين العصر و شام اشتغال بمملكت دارى ميورزيده اندكه به نزد جوره بيك دادخواه از نزد بابابيك واللغمى مخبران اخبارات از نواحى بلده قرشى و از صوب بلده چراغچى رسانيده اندكه نوكران عساكران امير مظفر بخارى بمحاصره اين بلده نيز پيوستند و درين هنكام براى مصلحت مملكت دارى و تدابيرى حكمرانى خدايار ميرزاباشى از قبايل آجميلى را حاضر كردانيده استفهام امور مملكت نموده اند در جواب كفت كه شما ميدانيد بعد ازان كفتند نوكران و تابعان خود را بياريد در جواب كفت نوكران ندارم بعد ازان متصديان بلده كفتندكه مايان غافل بوديم شماكه سردار قبايل هستيد نوكران نداشته باشيد ولايت دارى و تلاش دينداريرا رايكان داديم بعد ازان از هم قبايلى سردارش را حاضر كردانيده مسئلت از مصلحت استفهام كرده اند بجواب شما ميدانيد شنيده اند (82a¯/81b­) در انحالت مخبران ديكر خبر رسانيدكه از امير مظفر بمردم شهرسبز و بسركرده هاى و سردارهاى قبايل مباركنامه رسانيد باين مضمون كه بكشوركشاى و مملكت دارى و تدابير كيرودارى بدست آوردن حكمرانان بلده شهرسبز و كتاب منحصر ست و ساير اركان دولت از جمله نمك خواران قديمه ديرينه بلده بخارا ست شايسته دركاه و بايسته مرفوع القلم اين اساس خركاه است درين هنكام مردى خرد پيشه و دور انديشه زبده دودمان شيادت ونكته بسخان فصاحت و شيرازه بند تدابير اصالت و ديباچه خند معبر ذكائت و طغراى فطانت و عنوان بلاغت و غواص بحار علوم شناورى نموده ...

... هميكويدكه هر آيينه حكمرانان بلده شهرسبز و بلده كتاب با همراهى برادران و اقربايان و نمك خواران معتمد عليه همان ايام در وقت فرور فتن آفتاب هر دو حكمرانان بلده بنداى بلند ميكفتند كه مايان (82b¯/82a­) همين شب از دروازه شهرسبز بيرون برامده چهارباغ قربان باى پيوسته بنصارا و روسيه شباخونى بهادرى بآنها رسانيده بضرب شمشير تيمورى سراپاى نصارا و روسيه را بآلوده خون كلكون پوش من بعدى باين كيتى بى پايدار بطريقه عبرت يادكار كذاريم كفته از دروازه برامده عنان تكاوران تند پايان را بصوب خبراير بلده چراغچى معطوف داشته بر بالاى آيندكان نوكران بخاراى منقلب الرئ رسانيده تا صبحدم اندك توقف نموده بعد ازان كوس داواى و كرناى شباخونى را بنوازش در اورده بمقدمه محاربه و ببازى مجادله اسب را در جولان آورده كشت بشاه فرزين ميداد اند به كشت اسب امكان كوشش و پوشش راه نداشت بنابر عدم علاج بازى را باى ميداد و بنابر عدم تدارك بتعاقب ميكشيد چنانچه اين بازى را دستور العمل خود كردانيد رستم بيك كه در بلده اوره تپه بعبد الغفوربيك شكست داده آن بلده را بدست آورد و نيز خاقان مله خان فرغانه از محاصره امير ماورا النهر بلده شهرسبز را بيك كشت سواره (83a¯/82b­) اسب تخليص داده و نيز از محاصره ثمرقند روسيه و نصارا بيك كشت سواره اسب در بالاى موضع زيره بلاغى بشاه فرزين رسانيده بلده ثمرقند را از محاصران توقسان ايكى اوروغ ميانكالات و از قبالى بلده قرشى و از سرهنكان بلده شهرسبز تخليص داده معاودة ببلده ثمرقند مداخلت بى هراس نموده در قيد تصرف در اورد اين بود صورت واقعه بيان تنبيه بر غافلان كه در قيد تحرير آورده شدكه از كمال نا اتفاقى رعايا و امرا و فقراكه هيچ تدابيرى مملكت دستور العمل نكرديده از نا اتفاقى بنفاق عايد كرديده همان ليالى فرصت غنيمت را بر بى فرصتى را كزرانيده بعد از اداى صلواة فجر از بلده كتاب در موضع كلكونپوش روسيه و نصارا غلبه مداخلت ببلده نمود و در بلده شهرسبز لشكران بخارا قدم مداخلت نموده حكمرانان بلدين بابابيك واللغمى ولد حكيم بيك واللغمى با همراهى شش نفر برادران خود و باغلامان و نمك خواران خود با اهل عيال و فرزندان خود و نيز جوره بيك دادخواه با فرزندان و اهل عيال و خويشاوندان (83b¯/82a­) و اقرابايان و نوكران و غلامان و از بلده يكا باغ محمد قلى توقساباى و برا درش موسى توقساباى و ساير قبايلان بيك باره گى قدم تخارجى از بلدين بيرون نهاده بجوار حضرت فايض الانوار خواجه امكنه پيوسته ازانجانب بابابيك واللغمى نيز پيوسته ازان موضع كذشته در قريه چهارشنبه نزول فرموده عنان تكاور انرا باتفاق بصوب فرغانه كذاشته در ميان كوه قطع مراحل نموده و از عقبه هاى كوه سار كاهى بعبور و كاهى به نزول فرموده از پشت عقبه هاى بلده اوره تپه و از بلده خجند كذشته در موضع لالك در قلم و بلده خوقند پيوسته نزول فرموده ارسال ملازمان بامكتوب بحذمت سيد خدايارخان زمان رسانيده ازان موضع كوچ فرموده بنواحى ديار چهاركوه و ولايت اسپره نزول فرموده اند و اكابران و اشرافان بلدين ملاقات فرموده قواعد مهمانداريرا بتقديم رسانيده و اظهار دلدارى نموده و پاس مهماندارى بجاى آورده كزرانى ليالى ميكرده اندكه بعد از اداى صلواة ظهر مرسلان بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه (84a¯/83b­) بدار الاماره خوقند بحذمت سيد خدايارخان پيوسته اخبارات را در موضع معرض تقبلى رسانيده فى الحال حاضران باركاه را احضار نموده در مصلحت بوده اندكه از صوب ديار تاشكند نيز روسيه و نصارا از متصديان اينولايت پيوست كه بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه را باتوابع باينطرف ارسال نمانيد و يا اجازت فرمانيد كه از تعاقب آنها افواج روسيه و نصارا پيوسته باينطرف بكرداند بعد از وقوع اخبارات طرفين متردد بين الجوابين كرديده توقف نموده متفكر كرديده اند دران هنكام اتابيك شربت بردار اتاليق نايب مفسدون و بى دل دهان تلبيسه را در حركت در اورده گفت اهاليان و متوطنان بلده شهرسبز بسبب منشا ادعاى ناشايسته درويش مجهول الولايت در ميانه قبايل از ننك و ناموس بتلاش ديندرى بوقوع افتاده در بدل دو مرده و يك زنده مملكت را از دست را يكان داده اند اكنون خواهيد شمايان بتلاش دو زنده اين ولايت را از دست رايكان ميدهيد كفته از جاى بر خواسته بسراى خود مراجعت نمود و بعضى سرداران (84b¯/84a­) قبايلانان شير على بى اناق تاشكندى و ملا ميرزا كامل مهترتاشكندى از قريه چناسى و ديكر سرهنكان خقنديان كفتند كه از زمان عبد الكريم خان خاقان تابايندم در ميانه بلدين طغاى و جينى بوقوع پيوسته بنابر خاطر خواهى مردمان بلدين بيكديكر آمد رفت مقررى كرديده باعانت يكديكر وابسته اند بملاحظه اندك بمصلحت مدبران جواب كافى بطرفين ادا نموده شق ثالث را اراده نمايم كه در محكومات تاينولايت به نزديكه نه پيوسته بنوكران حاقان حكمرانى باين بلده ملاقات و كفتكوى از قريب و بعيد بنواحى فرغانه بوقوع نه پيوسته كفته مرسلان روسيه و نصارااجازت داده از تعاقب آن ملازمان بمرسلان آينده كان نواحى فرغانه ارسال داشته از پايان عقبه هاى قراتيكين بجانب مشرق كذرانيده مخير استقامت در ميانه ثلاث بلاد كذاريم كه برابر است ارتكاب استقامت كوهساران هامون فصيح انفرا موضع آلاى در ميانه قبايل قرغيزيه اختيار نمانيد و يا اختيار بلاد بدخشان نمانيد و يا اختيار بلاد (85a¯/84b­) كاشغر نمانيد و درين مذاكره در كفتكو بوده اندكه اتابيك مفسد بد طينت و بى دين مكتوبات برداشته در امدكه مضامين مكتوبات ايت است امينى كه در بلده تاشكند از قتل خاقان فرمان رواى خوقند درين بلده بود چنين تحرير نموده است كه از حاكم بلده خجند اهل نصارا اخبارات از حقيقت ماهيت آينده كان از بلده شهرسبز و نزول آنها در بلده چهاركوه و اسپره (!) و ساير اخبارات و احوالات از انها بحكمران بلده تاشكند به كوبرناطر رسانيده اند بنابر تدابير ولايتدارى و آسايشتگى مملكت دارى آنست كه آينده كان آنصوب را باين ولايت ارسال دارند و الا از دنبال آنها افواج روسيه مملكت فرغانه را تحت پاى كرده بطلب مطلب كذشته بعد از دست آورى مطلوب در جستجوى مدعاى ديكر ميافتاده باشد عجب نيست بنابر اطلاع مضامين مندرجه آن دولتحواهان بى خردان جامه در ازان آش خور و بى هنران و بى پيشه كان و بى معاشان ريش خور تصديق الاخبار و الاقوال و الاطوار دانسته نوكران باركاه خاقانى را ارسالداشتند كه حكمرانان (85b¯/85a­) آينده كان بلدين را باتوابعات بجانب تاشكند ارسالداشته تا ببلده خجند ميرسانى و ساير نوكران را بدارالاماره باركاه حكمرانى برسانى و بفرموده عمل نموده بعد از وصول بلده چهار كوه بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه باتوابعات عنان مراجعت را بصوب خجند معطوف داشته و باقى نوكران و ملازمان آينده كان بلده شهرسبزيان را بباركاه فرغنه نزد خاقان سيد خدايارخان دوران رسانيده از دريچه نه منظر بهرامى سلامى رسانيده بعد از اداى جواب هر فرد از افراد بمنشور عمل تازه سرافراز نموده تعيين الوف از خزاين حسروانىعطا فرموده و تعيين مساكن و بيوت نموده بطريقه مهمانى در باركاه خسروانى دستورخان كسترانيده اند درين چين اتابيك نايب شربت دار خوقندى سخنان مذمت و طعنه كلامهاى دونى و دنى در ميان آورد فى الحال قاسم بيك ايشيك اغاسى اوكاى كداى باى بى تاشكندى از قريه بوكا بود كلامهاى مبارزانه و دليرانه كفت كه اى شغاول دركاه عصاى (86a¯/85b­) حكمرانان خاقان زمان دست واريد آينده كان اين باركاه باين عصا پيش راندن قادرهستيد اما اين جماعه تكيه بعصاى توكل نموده بباركاهى رسيده است كه خداوند آن باركاه بشغاول سيف الدين فرموده هيچ احدى را رانده دركاه نميكند و شغاولى داردكه نام اوزاق است كه از خان كرمش نصيبه رزق ازلى را بهره بردارد و اينچنين بابابيك واللغمى و جوره بيك دادخواه را بولايت تاشكند رسانيده بابابيك واللغمى برادران خود محمد امين ايشيك اغاسى و محمد رجب ميرآخور و عظيم بيك ميرآخور يعقوب بيك ميرآخور و ملا شير على بيك و توخته ميش بيك و فرزندان و اقرابان و نوكران و ملازمان و غلامان و حذمتكاران بحولى نياز على پانصد استقامت نموده اند و جوره بيك دادخواه نيز بنورچشمى الله قلى بيك عبد الكريم توقسابا و عادل بيك ميرآخور و يولداش بيك ميرآخور و نوكران و ملازمان و حذمتكاران و غلامان در تآريخ اوايل شد شهر جماد الاول (86b¯/86a­) در اواخير فصل تيره ماه 1287 بودكه در حولى يوسف خواجه زكواة چى در محله كاشغريان آمده نزول فرمودند ...

...(87b¯) در ين تأريخ در غره شهر ذى الحجه 1288 بودكه از بلده دار الاماره خوقند قرة العينى نور الابصارى فرزند ارجمند خاقان سيد خدايارخان دوران ابن شهزاده نونهال سيد نصرالدين خان حكمران فرمان فرماى بلده اندجان باين ديار تاشكند بطريقه مصالح تدابير مملكت دارى از نزد خاقان سلطنت شعارى به تجويز رخصت فرماى در فصل زمستان ستاره از برج جدى سير نموده به برج دلو كذشته (88a¯/88b­) بودكه تشريف قدوم ارزانى داشته به سيصد دلاوران مكمل و مزين باسلحه تفنك هاى طلا و نقره كوب و كمرهاى مطلاى و نقره هاى سوادكارى و توسنهاى بادپايى و آى بالته هاى فرهادى و تحفه و هداياى فراوانى و نه ارابه مضروبه جيد احمرى بضرب سكه سيد خدايار خانى و خزاين خسروانى باشرف ساعات و باسعد اوقات باين بلده پيوسته حوالى كه از زمين غدير اريغى به پل خاقان از خزاين خسراونى خوقند كرفته براى نزول ايلچيان منزل نموده بوده اندكه بآن منزل عالى قمر ركابى شهزاده نونهال به تشريف قدوم آن كاشانه را منور ساخته بعد ازان ملاقات كوبرناطر و ساير سرداران و متصديان اهل روسيه و نصرانيه را باتمام رسانيده بعد از مرور ايام پنج روزه ايام عيد ذو الحجه كه موسم عرفات حاجيان خانه خداوندى است پيوسته ايام و هم ذو الحجه بعد از اداى صلواة فجر با همراهى خدم و حشم باشوكت و باسلطنت و شاطر تيز رفتار در ركاب كذاشته براى اداى صلواة ذو الحجه دو كانه (88b¯/88a­) بدركاه ذات كن بنياز يكانه تشريف به نمازكاه فايض الانوار حضرت شيخاوندطهور نوره مرقده قدم مبارك ارزانى داشته بمسجد جامع اقامت ورزيده در زمره معبدان مؤمنان مصليان صف در صف كرفته شروع بتكبيرات نموده بعد از اداى دوكانه اول قدم مبادرت باساتنه حضرت شيخاوندطهور براى زيارت رسانيده بعد از تلاوت كلام ربانى نذورات بمجاوران عطا فرموده...[تعريف زيارت]

...(90a¯) و نيز كوبرناطر ولايت تاشكند بطريقه تماشا تمامى افواج پياده صلات و سواره صلات را از موضع مينك اوروك تا بلب آب سالار دو طرفه نهاده توف بازى و پوربازىها بدرجه مهماندارى (90b¯/90a­) رسانيده تكريم و تعظيم و احترام را بدرجه عليا رسانيده بعد از مرور ليالى شش روزه به تحفه و هداياى متنوعه بدار الاماره خوقند بحذمت حكمران خاقان فرغانه ارسال داشته سرهنكان روسيه و نصرانيه تا بلب آب فرك (!) كه چيرچيق كويند باستدبار رسانيده بخيرباد رسانيد

در تأريخ شهر ربيع 1289 بودكه در ولايت خوقند ميانه زمين و آسمان چنان تاريكه واقع كرديدكه اهاليان دكاكين از كمال هراس و ترس بعضى مردمان دكاكين را قفل ناكرده بوطن مالوف كذاشته اند

در تأريخ شهر ربيع الثانى 1289 يكهزار دو صد هشتاد نه بودكه در ولايت تاشكند آفت بر بالاى آفت رسيده مرض طاعون وبا كويند واقع كرده...

... در تاريخ 25 محرم الحرام 1290 يكهزار دو صد نود بودكه كوبرناطر ازين بلده تاشكند در فصل نوروز عالم شب و روز برابر بودكه عزم احرام سفر بولايت خوارزم و اوركنج جزم نموده اخبارات سفر را به پياده صلات (91a¯/90b­) و سوارى صلات را اولا بنواحى ديزخ فرموده بعد از پيوستن بآن نواحى در ميانه درياى سير و كوهسار ولايت ديزخ جزيره است كه پايان اين جزيره بهفت ريك خوارزم پيوسته تا بلب درياى آمويه پيوسته بعد ازان در ميانه درياى سير و در ميانه آمويه كذشته بر نواحى ولايت ايران ازان پايان تر تا ولايت نواحى اشترخان و طبرستان و دينكيز پيوسته منتهى ميكردد و بآن جزيره درامده از پايان نواحى نوراتا نور مرقده مايل كرديده در موضع اوچ اوچاق پيوسته ازان موضع كوچيده در ميانه ريكستانى بى آبى و گرمى در موضع خال اتا نور مرقده پيوسته ازان موضع كوچيده نه نزديك درياى آمويه بدرياى آباد در موضع شوره خان رسيده نزول كرده از آب درياى آمويه سيراب كرديده بتدابير مملكت ستانى اشتغال ورزيده بطريقه فارغ البالى برقرار بودكه از پايان كهنه خوارزم بدرون آب تيكز بسفينه هاى فراخود كوبرناطر ولايت چركس و قبقاز بافواج بى كران بلب خشكى كهنه اوركنج برامده اخبارات رسيد درحال از درياى آمويه كذشته بنواحى (91b¯/91a­) اوركنج بدارالاماره خيوه (!) از بالاى قلعه هزاراسب پيواست ازان صوب نوكران افواج چركس نيز پيوسته از دو طرف مقدمه آغاز جنك نموده دريك ساعت بخومى پياده صلاتان دويده بر بالاى حصار اوركنج برامده كرناى شاديانه قلعه كيرى را بنوازش در اورد از دار الاماره خيوه بنابر علاج مراساى مملكت دارى استقبال بهر دو كوبرناطر بتقديم رسانيده خاقان اوركنج تخليص يافته شكايت فتنه و فساد و اغواكرى را از جماعه ايلاتيه يوميت و تكاواير سارى بطريقه عرايض رسانيد افواج روسيه و چركس سواره صلاتان را بصوب نواحى قلعه مور براى دفع شر شور آن جماعه اوباش و جماعه اتراك بى معاش و ايلاتيه و تركمنيه بى قلاش رسانيده در وقت صبح دمى اندك مقدمه جنك و محاربه ناموس و ننك تركمنان باديه نشينان آن نواحى مرويه و تا موضع سرخسيه بوقوع افتاده و بعد از منهزم تركمنيه قبايلى كه از قديم الايامى تابع بديار اوركنج بود باصل قديم قرار داده خاقان اوركنج را بحكمرانى و فرمان غرواى اوركنج باقلم اوركنج باقلم و آن بلده منصوب نموده در لب درياى آمويه بزمين (92a¯/91b­) اقليم پنجم منتها قلم و ماورا النهر در موضع شوره خان توفراق قورغان بنا نموده درانموضع تخمينا دو هزار افواج را با همراهى توبخانه كذاشته كوبرناطر براه كلان اهل تجاران كه ازان راه اول بقراكول پيوسته بعد ازان در بخارا داخل ميشد برانراه در امده با همراهى افواج روسيه و نصرانيه قدم نهاده دران ريك كه هفت ريك خوارزمست بقطع مراحل و منازل سرعت نموده بجاى رسيدكه شبانه دريك ريك از هفتيك ريك دو كرت چرخ زده منازلى كه كوج كرده بود در اول شب باز بهمان منزل پيوسته صبح دميد دران منزل آب ُ نان و نوشه داشته را خورده و بمركبان داده بسرعت تمام قطع مراحل و منازل مينمودكه آفتاب بنصف فلك داورى پيوسته حرارت و تابش كرد و از كرمى هوا و زمين جزاير را كانه آتش كرفته مركبان بهلاكت انجاميد و افواج روسيه و نصارا از كمال بى طاقتى و از تشنگى ريكهارا چاك كرده سينه هارا برانريك هوا نا رسيده ميماليد كه امير مظفر بخارا سرهنكان را و مردمان اهل تمن بخارا بهزار شتر آب ُ نان و نوشه (92b¯/92a­) و جامه هاى كل از پايان حضرت خواجه اوبان بآن باديه بتقابلى بآينده كان آن مستسقيان باديه پيمايان بر و بحر روبرو شده سرهنكان بخارا آب ُ نان و نوشه و خاشاك و جامه پوشاك آنها را ممنون كردانيده بهر منزل جاه را نشان داده و آب هارا پاكيزه كرده جاه هارا خالى از ملوث كردانيده بر بالاى تمن خيرآباد و تمن چهارشنبه راميتن و تا نواحى حضرت خواجه اوبان رسانيده اند بنابرين افواج روسيه قبيله قبيله و كروه كروه و فوج فوج و توب توب و نوع نوع كرديده بعضى طايفه نصارا از تمن خيرآباد بآن راه در بخارا در امده ازان فاخره ببلده ثمرقند رسيد و بعضى براه حضرت خواجه اوبان و برخى براه چهارشنبه راميتن و قوجى از تمن خركوش و طايفه از تمن لغلقه و كروهى از تمن وافكن(!) و نوعى از تمن غجدوان (!) ببلده ثمرقند بنصارا و حكومتداران بلده ثمرقند پيوسته از مهلكه خلاص يافنتد نوكران امير بخارا ازين بلده بازكشت از اميدى بنا اميدى مبدل كرديدكه روسيه و نصرانيه باين حذمت شايسته بلده ثمرقند و ديار كته قورغان را (93a¯/92b­) در تصرف بخاراى شريف ميسپاريده باشد و حال آنكه ليس كذلك بخاريان و مباشران تجاريان و متصديان بخاريان اين حكايه را ازكتاب كليله نخوانده باشندكه مردى بود باغبان ايام كه در كوشه باغ آنمرد خانه مارى بودكه هر روز آن مار يكطلاى اشرفى رسانيده استحكام دوستى و سلسله مواخات را بدرجه عليا رسانيده اظهار دوستى و اتحاد مندى را فيوما الى يوم تبليغ ميرسانيده اند و باغبان پسرى و فرزند ارجمندى داشت ازان حوالى رسيده انطلا و مار را ديده ملاحظه نموده كفت اول مار را بكشيم بعد ازان بطريقه فارغ البالى طلارا كريم كلندى كه در كتفش بود بميان آن مار بزدد تباله ماررا بريد آن كزنده بشكاف خانه در امده خلاص خورد پسر باغبان طلارا كرفته عشرت كرد روز دويم آمده به نزد يك آنشكاف آمده خواب كرد مار آهسته آمده زهر رسانيدكه بسبب آن مرض بمرد درين ميانه چند روزى كذشت باغبان هر روز باميد آنطلاى احمرى ميآمد روزى مار بيرون برامده (93b¯/93a­) كفت ايدوست آشنايى و برادرى درميانه هر دوى ماصاف شد اصلا آشنايى متحقق الى اليوم القيام متصور نيست زيراكه هر روز نظرم بد بناله خودم افكنم ترا و اولاد ترا كشتنم ميآيد و نيز تو هر وقتيكه مرا بينى بخاطرت پسرت افتدكه تا اولاد مرا نمانده بكشى بنابرين آشنايى در ميانه متصور نميشود خيريت و در نا آشنايى است كفته بخيرباد سپاريده اند ...

... (94a¯) در تأريخ شهور 1289 يكهزار دو صد هشتاد نه بودكه قنطره چوبين بر بالاى درياى سير (94b¯/94a­) در پس بلده خجند براه تاشكند هنرمندان روسيه و نصرانيه بفرمايش حكمرانان و متصديان اهل روسيه و نصرانيه از خزاين پادشاهى صرف نموده باتمام رسانيده از شتر بارنام و اسب بارناك و عرابه يكتنكه گى و از پياده نيمتنگه كرفته بخزينه پادشاهى بصرف خراجتش نكاه داشت

در تاريخ شهور 1289 يكهزار دو صد نه بودكه قنطره آب فرك كه چرچيق كويند دران انهاررا از موضع قويلوق بفرمايش كوبرناطر هنرمندان روسيه و نصارا و هنرمندان مسلمانان بتردد هفت ساله باتمام رسانيده اجازت بكذشتن خلايق داده ...

... (95a¯) در تاريخ شهور سنه 1290 يكهزار دو صد نود بودكه از بلده فاخره بخارا بعادت هر ساله محمد سيد توقسابا و ميرزا عبد الواسع ميراخور ولد اسد الله بيك زكواتچى بالاى زندانى كه باين جامع حوادثات يوميه در اثناى تحصيل علم در بخاراى شريف ميرزا عبد الواسع و قارى عبد الغفور هر دو ولدين اسدالله بيك بوده اند هر دو برادران باين كمينه اتحاد تام و صداقت مالا كلام و سرافراز ايام بكام ميداشتند ازين وجه بعد از آمدن اين بلده تاشكند اين كمينه را در يافته در خدمت محمد سيد توقسابا كه ذو فنون زمان و مشاعره تمام داشتند از هر فن و فنون سخنورى بعضى اشعار تعشقى را خوانده در كفتكو بوديم از بيرون باجازت سيد محمد توقساباى بايلچيكه از نصاراى (95b¯/95b­) زمانه كلاه بدست كرفته السلام عليكم كفته درامد و ملاقات نمود بعد ازان بطريقه مهمانى بر بالاى صندل بنشست دران هنكام بعبارت فصيح بزبان فارسى كفت ايلچى بيك مكررا انجانب شما تاريخ سيد راقمى و تاريخ مقيم خانى از بخارى شريف بمن بيارند كفتم تا الحال نياورديد اين دفعه نيز بى پل كفته نياورده ايد محمد سيد توقسابا با جواب دادكه دركرا بعرابه دادم بعد از چهار روز ميايد بعدازان بمن نكاه كرده كفت شما كجايى ميباشيد جواب دادم تاشكندى درحال كفت تاشكندى اوروغ ندارند من پرسيدم چه كس است اين كلام را ميگويند در جواب كفت اربابان و كلانان اين بلده من كفتم همان مردمان بى اوروغند از اكناف عالم آمده اين بلده تاشكند چهار اركانست در هر ركن يكمرد بزركوار صاحب النسب و الحسب بوده و آسوده اند...

... (96a¯) بعد از ساعتى سر برداشته كفت مردمان اهل شهر شمايانرا چرا سرت كويند كلمه سرت در كتابها نيست درحال جواب دادم اهل تركمنيه مردمان شهريه را تات كويند قزاقيه دشت قبچاق اهل شهريه را سرت كويند جماعه فراوان و يا قبايلان و اهل شهريان بيك شئ اسم مانند لا مناقشه (96b¯/96a­) فى اصطلاحاتهم اين قاعده كلى است سريررا نشان داده گفتم اين سرير است بزبان نصرانى چه ميكويند كفت "اوستل" من كفتم چرا اوستل ميكويى در كتابها كلمه "اوستل" نيست درحال سكوت كرد از سوال و جواب از ماند بعد ازان كفت چه پيشه ميكنى كفتم مقتداى اوقات پنجكانه ام و معلم بعلم دينم درحال كفت در علم و در تعليم علم شريك بوديم و بايد اسم شريف بگوئيد و مكان استقامت و محل اقامت را بگويند كه نوشته بگيرم كه كاهى صحبت ميسر شود من كفتم وى تحرير كرد بعد ازان بخط مسلمانيه اسكندر و سردار معلمان كفته نوشته بمن داد منقضى از مجلس كرديد بعد از مرور ايام باز صحبت بيكديكر متحقق كرديده ...

...(97a¯) در تاريخ شهور ربيع سنه1291 يكهزار دو صد نود يك بودكه فطرات حوادث يوميه سماوى و اختلافات معندان اراضى در بلده دار السلطنت ممالك فرغانه و خوقند ترشح نموده...

...(102b¯) در تاريخ اوايل شهر رجب المرجب سنه 1292 يكهزار دو صد نود دو بودكه اشراران زمانه كرك صفت و جاهلان بد طينت و مخالفان بى مكنت و باديه نشنيان بى فطنت و اوباشان بى ادراك و سواريانى بى فتراك و مردمان بى معاش و فبچاقان بى قلاش در اوايل فصل ثور رسيده بودكه جماعه قيچاقيه دغ خوران شكم را بدغ بقرو غنيم سيراب كردانيده بر بالاى كوتالهاى و تلهاى كوهساران جماعه جماعه و صنف صنف و طايفه طايفه بر نواحى اندجان و ييلاق زار جمع كرديده بتدابير جهانكيرى در مصلحت افتاده در خركاه عبد الرحمان آفتابه چى مفسد اغواكرى ولايت ويران كننده و رخنه كرى دين محمدى صلى الله عليه وسلم (103a¯/102b­) به نزد آن مدبر بچه قبچاق پيوسته در كفتكو افتاده اند ...

...(107b¯) اين حوادث يوميه اهل فرغانه از همين مقوله است در ايام پرآشوب طوفان از شر شور از بلده تاشكند ملازم افواج روسيه و نصارا در بلده خوقند بباركاه سيد خدايارخان زمان پيوسته عبارتهاى صلاحانه در ميان نهاده اظهار كلامهاى مفيدانه ظاهرى درميان نهاده مذمت از احوال و اطوار بى ثباتى از نمك خواران سرهنكان و سرداران نوكران بى عاقبت نموده لاف صداقتى را بدرجه حمايتى رسانيد بنابرين انديشه و ملاحظه احوال طرفين را نموده بدمانى و ملامتى و نضتى و سرزنش ابدى را بنام اينها كذاشته كوشت خرد ندان سك را دستور العمل نموده دوازده خانه خزينه نقدينه از طلا و تنكه مضروبه سيد خدايارخان خاقانى كه از زمين تا بسقف خانه بدرون ستاج انداخته چيده را و ظروفهاى باركاه از طلا و نقره و ميسينه و بساطهاى ابريشيمين و قالين هاى مشهدى و كتابهاى توارخات و فتويات داقمشه هاى نفيسه و فياله هاى ختايى و جامهاى ختنى و يكصد پنجاه توب و زنبورك فرنگى و (108a¯/107b­) تفنك هاى انكريزى و دوازده هزار سرباز جان باز نيمچه پوش تفنك بردار و پانزده هزار سواريان مكمل و مسلح بشمشيرهاى آلتون و كموش و كمرهاى مرضع برزُ زبور بود همه را كذاشته و بست دو معافه خزينه وسى شش معافه فرزندان و اولادان و كنيزكان و اهل خانه را سواره كرده و صغيره كان غلامان حاضران باركاه را همراهى خود قدم مراجعت از دروازه باركاه خاقانى بيرون نهاده عنان تكاوررا به صوب كوچه موى مبارك معطوف داشته بهانه جوى مقاتله جنك عبد الرحمان آفتابه چى را كرده از مردمان آينده راه اغواكر مفسد در كدام موضع و كدام منزل است كفته آهسته بر آهسته از دروازه شهر بيرون برامده از موى مبارك كذشته براه آلتى اريغ پيوسته ازانموضع مايل بدست راست كرديده متوجه بقبله شهركه مغرب است عازم و جازم براه كان بادام كرديده از پس دامنه كوه عازم بقطع مراحل كرديده جماعه روسيه و نصارا بطريقه حمايت سيد خدايارخان همراه كرديده شد درانهنكام محمودخان توره بست كنتى از قريه (108b¯/108a­) تاشكند بود فرياد بنوكران برداشته كفت كه اين فرمان رواى خوقند مع تابعان بجماعه روسيه و نصارا انقياد كرده بآنها پيوستند اكنون اراده دار الحرب بلده خجند دارند شمايان جهاد و غزات كننده باشيد بر گرديد كفته پيش دستى و سبب ويرانى مملكت و خلايق كرديده بى ملاحظه گى و بى انديشه گى و بى صبرى نموده كورنمكان اولى و تحزيب ولايت ويرانى نوكران و باعث پريشانى مردمان فرغانه كرديد و هر آيينه انديشه و تمكين و صبر و دليرى و مردانه گى نموده تا قريه كان بادام و يا در بالاى قلعه محرم با حكمران خاقان زمان سرهنكان و سپه سلالاران و صاحب مصلحتان و نديمان زمانه بدان موضع پيوسته بعد از استراحت بحال اعتدال مزاج خود كرديده بتدابير مملكت افتاده بملاحظه و بانديشه و تفكر ازمان ماضى و باستقبال نموده بفرمان رواى خاقان فرغانه در معرض عرايض بنده گى و سرافنده گى را رسانيده هميكفتند كه قلعه هاى و قصبه هاى و قريه هاى ولايت آبادانى و نوكران و نوجوان باهمت و باحميت و قوى هيكل و مكمل و مسلح و (109a¯/108b­) سربازان نيمچه پوش و سواران كلكون پوش و زنبورك و توبهاى آماده با تير و باركاه فلك آشيان بى نظير بايسباط را كذاشته بانها سپاريده تا بدامن قلم و فرغانه فى زمننا كه قلعه محرم است بطريقه آزمودن انها چند روزه درين بلده محرم استقامت ورزيم كفته عرايض در سرير تقبلى خاقانى رسانيده دست اميد بحبل الوريد رسانيده الصبر مفاتح الفرح اتكا ورزيده مرور ليالى پنج روزه نهارى بآرامى مى كذرانيده اند شايد كورنمكان مخالف الطبايعان بانديشه اعتدال مزاج اولى كرديده باعث مملكت ويرانى و مفسد زمانى عبد الرحمان آفتابه چى را دستكر كردانيده بخدمت حكمران فرغانه ميرسانيده اند و يا همان ازدحام اجتماع غفير را ويران كردانيده بطريقه تعذرى و التماس و التجاى جبهه نكبت را تا بخاك مذلت رسانيده و از كرده پشيمان خورده شمشير در كردن حمايل كرده بخدمت سيد خدايارخان ميرسانيد العلم عند الله بنابر افعال ناشايسته كرداريكه از تنك ظرفى و بى وقوفى و بى تمكينى و بى رعايه گى از محمودخان توره صادر شد (109b¯/109a­) در اثناى قطع منازل راه خاقان حكمرانى باندك توقف معانيه بديده مبارك خود مشاهده كرده اند كه محمود خان مبادرت نموده دو معافه خزينه و سه عدد زنبورك و سواريان مكمل و مسلح و سراپرده و چادر وخيمه و بساط هاى خاقانى را بجانب اغواكران و مفسدان بكردانيده آماده تير اندازى نمود و ازين جهت و ازين سبب خاقان زمان باعث الامن و الامان مغموم و اندوه گين كرديده انديشه احوال برادركه سلطان مرادبيك و اطوار نامرغوب قرة العينى كه سيد نصر الدين بيك و اقوال سرهنكان روسيه و سپه سالاران و نوكران و نمك خواران بد عهودان بى وفايان زمانه را ديده و دانسته استفهام مسايل و فتويات از اقاويل مذاهب اربعه و تجويز ملت از اقوال مصنفان اعتقاديه از متبحران ذو فنونان دهر نموده اند و جو از انما الاعمال بالنيات مرعابد راست كه اولا نيت بنده درست شود دويم انكه تصديق قلبى درست باشد بعد ازان اراده ارتكاب امور دينى و دينوى نموده اقدام ثبوتى را الى جهة الكعبة برداشته بين المغربين (110a¯/109b­) بسرعت پاى بقول ائمه اهل سلف جاز بشرايط باشد بينوا توجرور را ازثقات رفقا زمانه استماع بسمع هوش اشرف كوش شنويده بزبان درر(!) بار متكلم اين كلمه اذكاركه اللهم انّى اريدُ الحج فيسره لى و تقبله منى ثم ينوى بها الحج را مطرنم نموده عنان توسن را بصوب شاه را بلده دار الحرب خجند داشته بى قرار و بى آرام و بى سكونت قطع مراحل و منازل در شبانه روزى بسيزده فراسخ شرعى اصلا به احدى بنى آدم تكلم نا كرده قدم مداخلت ببلده نموده آرام و قرار كرفته استراحت ورزيده و بمرور ليالى اندك بتقاضاى حكمرانان و متصديان روسيه و نصارا از درياى سير بصوب نواحى بلده تاشكند كذشته بسعى مراحل و قطع منازل نموده قدم مداخلت ببلده تاشكند نموده بمهمان سراى پادشاهى روسيه و نصارا نزول فرموده و اولادان و فرزندان و اهل عيال و كنيزه كان و جاريه و غلامان حلقه بركوش و خانه سرايان ختاى بچه كان و خذمتكاران صميمى را در چهارباغ بسلطان يوزباشى ولد ملا قربان بدخشى در كذر محله كاشغريان فرموده (110b¯/110a­) قرار كرفتند بعد از وقوع اين حوادثات عبد الرحمان آفتابه چى اغواگر بچه از نواحى بلده عسكه بنوكران افراد متفرقه كورنمكان وقت و سيد نصر الدين خان ولد سيد خدايارخان و ملا فولاد ساده دل بر بالاى بلده مرغنان پيوسته سلطان مرادبيك ولد شير على خان شهيد مغفور كه داماد عبد الرحمان اغواكر مفسد بوده اند سلطان مرادبيك را در بلده مرغنان كذاشته سيد نصر الدين خان و ملا فولاد را در دار الاماره خوقند باخود آورده سيد نصر الدين خان را در مسند حكمرانى در مقام خاقانى و در جلوس فرمان فرماى منصوب كردانيده اجازت اذن عام و رخصت تمام به دوازده هزار نيمچه پوشان و تفنك هاى دو ميله مكمل و مسلخ را جواب داده باكناف اطراف عالم پريشان كردانيد بنداى فرمان غزا بعامه خلايق درداده محمودخان توره بست كنتى و ذو الفقاربيك ولد فاضل بيك قراقلفاق تاشكندى را با همراهى نوكران فرمودكه محمودخان توره را بانوكران خود از درياى سير كذشته در قريه سمغر درامده ازانجا بكوهساران سريمساق ديوانى پيوسته بولايت مولودى و توطنى و تاهلى (111a¯/110b­) نماى كفته فرمود و نيز ذو الفقار بيك را از درياى سير كذرانيده از درون قريه شهيد ان براه مردمان زمانه كه اورا كوه كندير ميكويند ازان عقبه كذشته بر بالاى قريه تيلو پيوسته غلبه بر بالاى تاشكند نماى كفته فرمود و اين سرهنكان از درياى سير كذشته محمود خان توره بر بالاى قراياى قرمه در مقابل قلعه كروچى كه از بلده تاشكند بنواحى آن قلعه هفت فراسخ شرعى ست بنوكران خود رسيده نزول فرمود و ذو الفقرابيك نيز از درياى سير كذشته از عقبه كندير و از عقبه آوليق كذشته بر بالاى قلعه تيلو پيوسته نزول فرمود كه ازان قلعه تا ببلده تاشكند هشت فراسخ شرعى است درانموضع پيوسته قرار نمود و ابتداى قراياى قرمه را قريه اوليق ميكويند كه شرقى اين قراياى قرمه است و انتهاى اورا شهرحيه ميكويند الحال انولايت ويرانه را در تاريخات و در كتابها شهر بناكينت نوشتند در لب درياى سير واقع افتاده مغرب قراياى قرمه است در تاريخ شهور سنه 1280 بودكه بسبب شورش طوفان درياى سير آب دريا در تحت آن بلده بناكينت ويرانه پيوسته با موج (111b¯/111a­) دريا آب باركاه پادشاهان اراضى و كتابخانه خاقان ماضى رسيده از موضع بلندى بر روى آب در درياى سير افتاده تخمينا هزار مجلد كتاب درآب فرو رفته و بعضى دفترهاى پادشاهى و تواريخات را از روى آب اهاليان آن موضع بدست آورده اند از قول ملا جوره بيك منكباشى از قريه بكا (از شهر بنا كينت تا بلده بكا تخمينا بسه فراسخ شرعى ميكويند) كه از جمله قراياى قرمه است ولد شغاول موافق بكلام تاريخ كتاب ظفرنامه امير تيمور صاحب قرانى است مستفاد ميشودكه بلده شهر بناكينت دو كرت تحزيب اول بسبب قتل عام هلاكوخان بوده...

... (112b¯) بعد از مرور ثلاث ليلا و نهارا بودكه جناب خاقان سيد خدايارخان فرغانه هژده معافه خزينه مضروبه آلتون و كموش و ساير ادوات سلطانى بخزينه اهل روسيه و نصارا بطريقه امانت و وديعت كذاشتنى شدند و درانهنكام ايشان حكيم خواجه ميرزا ولد يونس خواجه زكواتچى تاشكندى از كذر كاشغريان كه در خزينه خانه اهل نصارانى ميرزاى دفتردار بود خاضر شده بخاقان زمانى سلام داد بعد از جواب سلام سوال كردندكه اى فرزند پسركيستى جواب دادكه ولد يوسف خواجه زكواتچى در حال كفتند اى قدردان بچه تا باتمام امور كارهاى من در اينجا برقرار باشى كه انديشه عاقبت كار (113a¯/112b­) و رعاياى قدردانى همين است و درين چين ميرزا حكيم كه از قبل خاقان و از جانب طرف حكمران فرغانه قريب بده سال از دار الاماره خوقند در تاشكند آمده استقامت مينمود اورا اهل روسيه و نصارا موسم باسم كون سلو ميكويند درين طلا طم ازمانى بافواج روسيه در بلده خوقند رسيده خاقان فرغانه را باطمينان القلوب كردانيدكه هر آيينه در بلده تاشكند رفته استقامت نمايند سرهنكان روسيه و نصارا اشراران و مفسدان و اغواكران و منافقان فرغانه را ازين كشور بخاك حذمت رسانيده بعد از امنيت و فراغى و آسايشته گى بعزت تمام و بحرمت مالا كلام بدار الاماره خوقند كما سابق اليام در حكمرانى برقرار ميباشيد كفته با همراهى سيد خدايارخان در بلده تاشكند آمده از حوالى بحذمت خاقانى آمده او نيز سلام داد بعد از جواب سلام كفتند اى ميرزا حكيم چندين سال است كه درميانه روسيه و نصارا آغوشته كرديده و بلباس اهل نصرانى در امده و زبانهاى و تعاملهاى در سيمهاى آنها خوب ميدانى تا سپاريدن اين نقودها و (113b¯/113a­) و واقمشه ها بخزينه آنها و كرفتن خطوطات و مكتوبات توقف نمايى بهتر باشد درحال جواب دادكه اين كمينه مامور پادشاهى اين طايفه روسيه و نصرانيه هستيم كه بيك نفس توقف ممكن نيست كفته از دربدر رفت خاقان زمان از تعاقب ان بايشان حكيم خواجه ميرزا نكاه كنان اين رباعى بخوانده اند...

... درحال بايشان حكيم خواجه ميرزا و برجنبل خزينه چى فرمان نموده اندكه بخزينه پادشاهى سپاريده مكتوبات رسيده آنها از خزاين داران روسيه و نصارا كرفته بعد از فراغ اين امور سيد شهزاده محمد امين بيك را با كنيزكان و جاريه كان و ماجده آن و نيز شهزاده سيد عمربيك را باكنيزكان و جاريه كان و غلامان ومجده آن و نيز شهزاده ابن يمين بيك را با تابعان و غلامان و ماجده اش از حولى سلطان يوزباشى كوچانيده بحوالى (114a¯/113b­) اوتب باى قوشبيگى كه كاين است در محله قراباغدى و همسايه جامع اين حوادث يوميه بود فرموده با توابعات بواقى چنانچه شهزاده اورمان بيك و اغاچه آيم را با پسرش و كنيزه كان و غلامان خاقان زمان با همراهى خود بقلعه حضرت خواجه احمد يسوى سلطان العارفين تركستانى رسانيده و نيزشهزاده اورمان بيك و اغاچه آيم وپسر اورا باموال بى شمار و نقدينه بى حصار درين بلده كذاشته

و در تاريخ شهر رجب المرجب 1292 يكهزار نود دو بود كه از بلده قلعه تركستان سيد خدايارخان خاقان دوران و اكرم خان توره ولد صابرخان توره مخدوم اعظم كاسانى و جنبل خزينه چى را رفيقان خود كردانيده بسرعت تمام از بلده آقمسجد و از رحيم قلعه ثمر كذشته در قراياى(؟) روسيه و نصرانيه در قلعه اورون برخ پيوسته ازان موضع بده هزار تنكه خوقند عمارتها و حوالى و زمين كرفته برقرار نشسته اند و بعد از قرار يافتن خاقان زمان دربلده تاشكند از پيوستن (114b¯/114a­) نوكران خوقند و محمودخان توره و ذو الفقاربيك را مخبران بكوبرناطر بلده تاشكند رسانيد بنابرين در حال فرمان بافواج صلاتان پياده رخصت داد و نيز بافواج صلاتان سواره اسكابولوف نام روسيه سردار بآنها كردانيده رخصت كرد و درين هنكام بابابيك واللغمى شهرسبزى و جوره بيك دادخواه شهرسبزى هر دو مع نوكران نيز از كوبرناطر اجازت كرفته بسواريان افواج صلاتان پيوسته اند بسرعت تمام ازين بلده قدم تخارجى نموده در يك منزل در قريه موضع توى تبه نزول كرده بعد از نحصل آرام وينه فى كوبرناطر كرانه جوب نام بزبان روسيه امير لشكر جنكى بوده است از كافمان كوبرناطر رخصت كرفته باندك افواج سوارى در مقابل ذو الفقار بيك بنواحى قلعه تيلو يورش كرده بعد از برامدن آفتاب در پهلوى توفراق قلعه تيلو پيوسته از روسيه محبوس در تفراق قلعه خبر كرفته و خاطرجمعى محبوسان حاصل كردانيده بيكباره گى مقابل بنوكران ذو الفقار بيك كرديده آغاز مقدمه محاربه شد درين (115a¯/114b­) هنكام از نزد عبد الرحمان آفتابه چى مفسد اغواكر بچه سوداى مخبران با مكتوب بذو الفقار بيك و بمحمود خان توره رسانيد كه بالفرض هر آيينه بجماعه افواج روسيه و نصرانيه تقابل طرفين بوقوع پيوند و بعد از مقابلت محاربه نا كرده بتعاقب اندك اندك نوكرانرا كشانيده بطريقه تلاش برقرار باشند كه در ميانه خون ريزى واقع نشود بعد از وقوف مضامين مندرجه آنمفسد اغواكر نوكران و غازيان و مجاهدان دين و ذو الفقار بيك بى تمكين دفعة بتعاقب كشيده اند و فقرايان و اهاليان قلعه تيلو و فقراياى قرمه و نوكران اهل شهرسبز هر چند تملق والتجا و زارى كرده اندكه بمكتوب آن مفسد التفات نكنى كه آن باديه نشين قبچاق بچه از طايفه ايلاتيه و از جماعه ولايت مردمان فرغانه است و مايان از درياى سير اينجانب و اهالى اورا دشت قبچاق و تركستان زمين ميكويند و بايدكه از روى ننك و ناموس تلاش دين وتلاش ولايت نموده برقرار باشيم كفته دست اميد بر دامن حبل الوريد ميزدندكه ازان طرف مغرب از كوهسار سريمساق ديوانى اقراياى قرمه (115b¯/115a­) و بيست كينت را كذاشته محمود خان توره نيز رسيد و نوكران و محاربان و غازيان و دليران و دليرانه زمانه و اهالين اماكنا تولا و التجا و زارى كرده اندكه اى محمودخان توره شما فرزند اين ديار بيست كينتى و پرزاده كان اين ايلاتيه هستيد و ذوالفقار بيك سردار بچه جماعه قراقلفاق است از روى دين و از روى مسلمانى تلاش فرض عين است القدوم باشيد كه تلاش كننده آبروى دين و دنيا يابد و باوجود تضرع و تولا ذره التفات نا كرده بسرعت تمام تا اتفاقات منافقان بيكديكر پيوسته برباط عبد الله خان رسيدند و بعد از وقوف اقوال و احوال افواج روسيه و نصرانيه از تعاقب آنها رسيده بمقدمه تفنك اندازى مقيد كرديده اند از بالاى كوهسار و از پايان تيراندازى نموده در موضع پيغمبر اتا رسانيد و ازانجا تا بدهنه كندير چه قدر مسلمانان بدرجه شهادت رسيده اند بعد ازان افواج روسيه و نصرانيه بازگشت بتعاقب كشيده براه امده خجند از بالاى قريه سمغر براه كلان خجند عبور كرده (116a¯/115b­) بلشكر افواج فون كوفمان پيوسته ازان موضع بسرعت مراحل و قطع منازل نموده از قنطره درياى سير بلده خجند كذشته توبخانه و زنبورك و سواره صلات را از خجند كذرانيده در بالاى قريه قطغان در مقابل قريه قيسكاكوز نزول كرده بعد از مرور شبانه از بلده خجند افواج پياده صلات فوج فوج و فرقه فرقه و دسته دسته بصوب قريه قطغان پيوسته در موضع آبخوره رسيده و ازان موضع در مقابل قلعه ويرانه شوم قورغان پيوسته بقطع يك مراحل بنواحى بلده محرم بمقابل سواد نوكران عبد الرحمان آفتابه چى اغواكر مفسد نابكار پيوسته برقرار باستاد و بعد از آرام تلاش ساعات بخومى سرداران روسيه و نصرانيه در متردد افتاد كه شايد ازان طرف اغواكر بچه ايلچيان در ميانه افتاده بامور تدابير مملكت دارى كوشش نموده در ميانه فريضان متقابلان اصلاح نمانيد نه تردد تلاش و نه توقف براى مقدمه رزم و نه سوال از مسلمانان براى مصلحت دارى دين و دنيوى بلكه هونش (116b¯/116a­) از فرق كوش انملعون بدرك اسفل السافلين پرواز نموده جماعه قبچاقيه و ايلاتيه قرغيزيه را از ميدان معركه رزم بپايان قلعه محرم كه درياباد ميكويند بآبخوانش(؟) كذرانيده تمامى نوكران اهل فرغانه را مقابل افواج روسيه و نصرانيه در رزمكاه كذاشته و اينچنين قلعه محرم را بحالش كذاشته ارتكاب براه خوقند نموده هزيمت ابدى و عاصى سرمدى كرديده بهيچ احدى نكاه نا كرده و مكتوبات و مرسلات بدرون خوقند بملا فولاد رسانيده بسعى بليغ و قطع مراحل بى توقف نموده در موضع يرمسجد پيوسته از درون خوقند ملا فولاد ملقب برامده باتفاق تمام اين ملحدان زمانه و منافقان فرغانه و مرتدان عند الشرع در مذاهت اربعه ارتكاب عزم و جزم بولايت مرغنان نموده بعد از پيوستن بنواحى آن بلده مكتوبات با مرسلان بحذمت سيد سلطان مرادبيك ولد شير على خان مغفور شهيد رسانيده كييك باى پانصدباشى قبچاق بعد از رسانيدن مكتوب شهزاده سلطان مرادبيك را باختيار عالى نمانده رفيق خود كردانيده در بالاى (117a¯/116b­) مرغنان در موضع آسياى محمد كريم باى به نزد عبد الرحمان آفتابه چى اغواكر رسانيده نزول فرمود و بعد از هزيمت مفسد منافق آفتابه چى محاربان و مجاهدان و غازيان دين و دليران كاربين در رزمكاه و در ميدان جنك كاه برقرار در مقابل روسيه و نصارا باستاده اند بعد از كذشتن يك ساعت بخومى تلاش دين آيين نموده تير اندازى و تفنك اندازى نموده اند و از درون قلعه محرم دليران زمانه نيز زنبورك اندازى نموده اند و نيز فرقه اهل نصارا بدو طايفه كرديده طايفه سواره صلات بطايفه سواريان اهل فرغانه و پياده صلاتان بمقابل قلعه محرم كرديده باندك مقدمه جنك و تلاش سواريان بى سردار و بى سرهنك و مسلمانان بى درنك بتعاقب كشيده براه خوقند مراجعت نموده اند و بعد ازوقوف اين احوال پياده صلاتان روسيه بيكباره گى قدم برداشته بآواز بلند هورا كفته بطرف قلعه محرم بدويده اند وسواره صلاتان نيز سرعت نموده اند اكثر مسلمانى دلير بجانب درياى سير از بالاى قلعه بدريا انداخته بدرجه (117b¯/117a­) شهادت رسيده بعضى محاربان بادلير و باتمكين در بالاى قلعه محرم دوش بردوش بر بالاى همديكر بآغوش نصارا كرديده بدرجه شهادت رسيده اند بعد از مغلوب كرديدن اهل فرغانه و سرشته قلعه محرم بمرور ليلا و نهارا توقف و آرام نموده اهل روسيه و نصارا قدم تبادرى در دار الملك بلده خوقند نموده بقطع مراحل و منازل از طرف شمال خوقند پيوسته در موضع يرمسجد رسيده نزول كرد از دار الاماره باركاه خوقند شهزاده سيد نصر الدين خان در موضع يرمسجد برامده حكمرانان و متصديان اهل نصارا و روسيه را ديده مقيد بمهماندارى كرديده اند و بعد از مرور اندك ليالى اخبارات از طرف مرغنان رسيدكه اهاليان و فقرايان آن بلده بلواى عام واقع كرديده احرام كمر غزات درميان داشته بعضى سرهنكان و سردارانى كه بنابر مملكت دارى و از روى تدابير آسايشته گى ولايتدارى سيد بنصر الدين خان خاقان و سرداران روسيه و نصرانيه مصالح انقيادى را در ميان نهاده اند و بدينسبب و باين باعث آنها عتراض نموده بعضى سرداران را بقتل رسانيده آوازه غزات را بهر طرف وبهر جوانب بمسلمانان (118a¯/117b­) رسانيده آغاز مقدمه محاربه و جنك دارند كفته برسانيد و بعد از استماع اين اخبار سرداران روسيه و نصرانيه در تردد افتاده فرمان بافواج پياده و صلات و سواره صلات رسانيده از موضع يرمسجد كوچ نموده فوج فوج و كروه كروه طايفه طايفه از دروازه يرمسجد در بلده خوقند درامده در مقابل باركاه دار الاماره سيد خدايارخان زمانى و ميانه آب ساى شاهراه كلانست ازان كذشته از دروازه موى مبارك برامده قطع مراحل براه سرافراز نموده قرار منازل مينمود

و دران ايام طلاطم انجام ملا يونس خان ميرزاباشى ولد ملا باباجان شهرسبزى دران بلده بوده اند بتماشاى كذشتن صلاتان روسيه و نصرانيه در نظركاه در مابين فقرا و نوكران خوقند نظاره ميكرده اند اهل فرغانه كان نظاره كننده كان بافواج صلاتان در تعجب مانده بيكديكر كفتيكو ميداشتند درحال ملا يونس خان از روى تغليظ و تعرض ميكوفتندكه اى اهاليان خوقنديان اين كون بحانيكه پياده از پنج ماهه راه در بلده تاشكند آمده اكنون ببلده فرغانه قدم نهاد است مى بينى چه كارها (118b¯/118a­) دارد كه من بعد شمايان از عهده كون پوشى ميبرائيد يا نى كفته از بلده خوقند معاودت نموده در بلده تاشكند آمدند و ديكر افواج سرهنكان روسيه و نصرانيه ازان منزل كوچ نموده بسرعت تمام قطع مراحل بى آرام و بى سكونت و بى مقام در بلده مرغنان پيوسته بنابر باعث بلواى بى ضرور دران بلده و اهاليان و اماكنان و فقرايان و مساكنان آن چهل هزار تنكه و يا ده هزار طلا بدهند و اكر قبول نكونند فى الحال امر بقتل عام فرمود نى شد درحال اين اخبارات را در بلده خوقند بباركاه شهزاده نصر الدين خان رسانيده شهزاده را در بلده مرغنان رسانيده اين امور خطير عظيم را از كوبرناطر و سرهنك متصديان روسيه مرفوع القلم كردانيده ملا عيسى اوليا و محمد خان و ذو الفقار بيك اين سه اغواكران ويران كننده كان مملكت را از دار الملك فرغانه محروم كردانيده و از ولايت تاشكند كزرانيده هر كدام اورا بقلعه هاى اهل نصرانيه رسانيده آواره ولايت از دار الملك فرغانه نموده اند و نيز اخبارات بتعاقب كشيده عبد الرحمان آفتابه چى مفسد اغواكر (119a¯/118b­) ازان موضع آسياى محمد كريم باى در موضع بولاغ باشى جماعه اهل نيمن رسيد و درين موضع سيد سلطان مرادبيك از عبد الرحمان جدا كرديده با همراهى نوكران خود براه بلده اوش افتاده ازان ديار كذشته در موضع تروق پيوسته نزول فرموده اند اغواكر مفسد بچراكاه خود بجماعه قبچاقيه باقريباى خودش پيوست و جماعه قيرغيزيه با همراهى ملا فولاد بچراكاهش پيوستند بعد از وصول اخبارات متفرقه بكوبرناطر از تعاقب سيد سلطان مرادبيك ملازمان فرستاده بوعده هاى متنوعه مرغوب كردانيده در بلده مرغنان رسانيده احترام نمود بعد ازان اهاليان و مساكنان و فقرايان بلده مرغنان را حاضر كردانيده رخصت اجازت نسب حكمرانى كما هو الاول فى سابق الايام را برقرارى طلب نمود اهاليان و مساكنان هرزه كويا نه آب از چشمه مولانا سكاكى خوردكان قبول حكمرانى و منصب ولايت دارى سيد سلطان مرادبيك را قبول نا كرده تجويز نفرمودند و سرهنكان اهل نصرانى بتوقف اندك ملاحظه نموده اتاقلى نام محرم يساول شهزاده سيد سلطان خان ولد سيد مله خان خاقان شهيد مغفور اورا فى الغور حاكم و متصدى (119b¯/119a­) بلده مرغنان كردانيد و سيد سلطان مراد بيك را در بلده خوقند كردانيده اسكابولوب را سردار افواج سواره صلات كردانيده رخصت بصوب بلده نمنكان داده از تعاقب آن همراهى پياده صلات بيكباره گى سرعت نموده از درياى سير كذشته باندك مقدمه جنك چه قدر مسلمان را بدرجه شهادت رسانيده بعد از فراغ سرشته آن بلده كوچ بنواحى بلده اندجان فرموده بقطع مراحل از درياى سير نيز عبور كرده بنواحى اندجان پيوسته آغاز مقدمه جنك نمود و اهالى و متوطنان و فقرايان بى سردار و بى سرهنك از دو طرف تا در پس قلعه ارك ديوارهارا شكافها به تيراندازى نموده مسلمانان محمدى صلى الله عليه و سلم بتلاش دين متين كمر همت در ميان داشته مقيد محاربه كرديده اند افواج روسيه و نصرانيه بدو طرف كوچه تا در پس ارك آتشها داده چه قدر مسلمانان را بدرجه شهادت رسانيده بعد از غروب آفتاب بر سته بازار اهل دكاكين و كاروان سراى شهزاده سيد نصرالدين بيك پيوسته نيز آتش داده شب در آنجا قرار يافته بودكه بعد از دميدن صبح سواره نوكران مسلمانان كه در اطراف و اكناف آن بلده بوده اند باعانت و مدد اهل شهر و متوطنان (120a¯/119b­) دهر رسانيده كرناى كشيده پيوستند ودران شب احتلافى بوقوع پيوسته و دران ساعت چادر و سراپرده را خالى كرده بر سرش آب ريخته غسل ميكرده است و در دل ملاحظه ميكردكه فاذا جاء الاجل يستاخرون و لا يستقدمون باين تيرهاى مسلمانان بوقوع پيوند بعد از مردن لاشه من در قطار لاشه نصرانى درون اين آتشها نماند كفته استغفار بقلب صميم نموده...

دران ساعت مردمان متفرقه از هر ولايتان اوباشان كرناى كشيده و تير اندازى نموده روى بصحرا نهاد بعد از فرار آن جماعه بى دليران و سرهنكان و سرداران روسيه و نصرانيه نيز اين بلده اندجان آتش سوخته را كذاشته بتعاقب كشيده بقطع مراحل بر بالاى بلده نمنكان پيوسته درين بلده اسكابولوب را بافواج متكثره كذاشته و نيز شهزاده سيد نصر الدين خان ولد (120b¯/120a­) خاقان سيد خدايارخان دوران را در حكمرانى فرغانه در قبضه اقتدارش كذاشته بافواج كثيره نصرانيه و روسيه در بلده خجند رسيده قرار نمود

و بعد از مراجعت نمودن اهل نصرانى از بلده اندجان و از بلده عسكا فقرايان و اهاليان و متوطنان بلده مرغنان حاكم ولايت آن بلده كه اتاقلى نام داشت اورا از پس سيد سلطان مرادبيك بى توقف و بى واسطه بقتل رسانيده بودند بنابر اين جهت سرهنكان روسيه و سرداران نصرانيه از بالاى اندجان بسرعت تمام در بلده نمنكان و در دارالملك خوقند متصديان را كذاشته در بلده خجند كذشته باستاد و بقول اقاويلان مباشران همان ايام فطرت توامن سيزده روز در بلده فرغانه دار الملك خوقند را سيد نصر الدين خان حكمرانى ميكرده اندكه نيز درين بلده خوقند جماعه بجقيرى كه يكى از قراياى قيشلاقيه ديار فرغانه است بلواى عام نموده درون خوقند قدم مداخلت نموده سرهنكان و سرداران خوقند باينكه متابعت و منقاد باهل نصارا و روسيه كرده بوده اند ازان جمله يكى اتابيك (121a¯/120b­) نايب شربت دار مفسد بودكه اورا كشته و در پاى آن ريسمان بسته لاشه اوره در كوچه ها و در بازارها تشهير و در خاك مذلت كشانيده و حولى آن حوالى ميرزا حكيم و ساير اين دورا غارات و تاراج كرده بدروازه باركاه سيد نصر الدين خان پيوسته بعضى اغواكران را طلب نموده در زير دروازه باركاه خاقانى برقرار استاده اند درانحالت از حوالى خود سيد سلطان مرادبيك دران از دحام جمع غفير رسيده هراس و ترس متولى كرديده فى الحال بتعاقب كشيده فرار نموده اند و سيد نصر الدين خان نيز فرصت اوقات را خالى يافته مراجعت ببلده خجند نموده بعد از پيوستن سيد سلطان مراد بيك جماعه قيرغيزيه در اثناى راه بهزار حيله و كيد و تزوير در بلده عسكه بملا فولاد خان رسانيده استفهام طلب اموال و اجناس و سوايم و قوايم و نفايس و خزينه و دفينه نموده بى جرايم شرعى وبى سوال عرفى بحكم ملا فولاد لا يوفى به تيغ بيدريغ بصفحه وجود حياتش كشيده بدرجه شهادت رسانيده اولادان و فرزندان و طفالان (121b¯/121a­) در گهواره را نيز به شمشير ظلم و جفا بدرجه شهادت رسانده اند الا قرة العينان ارجمندان نورچشمان اعزيان ارشدان صاحب العلمان و القلمان ذو فنان عالى تباران و جنابان شهزاده كان سيد على اكبر بيك و شهزاده سيدمولان بيك را قايمقام و نايمنام شهيد مغفور درين رباط بى مدار و باين گيتى ناپايدار باقى بمانده و ساير اولاد بدعا خيرباد نمودند و ديكر ملا فولاد خان در بلده عسكه استقرار يافته بقلم و بلده اوش و در بلده اندجان عبد الرحمان آفتابه چى مفسد را متعين بجكمرانى نموده و سقاو توره هديچى را در بلده مرغنان و بمحاصره بلده نمنكان متعين نموده و در امور مملكت دارى در بلده خوقند ملا عبد المؤمن تاشكندى ولد محسن باى قوش توتى را بعمل مهترى و عبد الغفاربيك ديوان بيگى اوره تپه گى را بعمل دادخواهى متصدى كردانيده در بلده دار الملك خاقانى بباركاه فرغانى ارسال نمودند تا پيوستن مرسلان در بلده خوقند جماعه بجقيرى قيشلاقى و مردمان اوباش فراكنده و مسافران از هر بلده و قماربازان مفلسان از بى فلوس سر بزانو افكنده دوازده خانه خزينه نقدينه (122a¯/121b­) بضرب مضروبه سيد خدايارخانى طلا و تنكه از زمين تا در سقف خانه در سناچ انداخته همچون كلوخ چيده را باغواى اهل جماعه بجقيريه بوته امين نام كه سردار بآنها بود يك شبُ روز بغارات و بتاراج رسانيده...[تاراج خزاين خاقانى]

و عبد المؤمن باى ولد محسن باى در مسند مهترى نشست و نوكران مرغنان و طالب غزات را سقاو توره هديچى با همراهى خود از درياى سير كزرانيده بنواحى بلده نمنكان پيوسته مردمان طالب غزات ساده دلان را به غزات فرموده محاصره در بلده نمنكان نصارا و روسيه نموده آغاز مقدمه جنك و تلاش اديان (122b¯/122a­) در محاربه به بليغ و سعى را به تبليغ ميرسانيده اندكه جماعه اهل نصارا در مدرسه خاقانى بتمامهم دران عمارت محفوظ در امده كوشش بجنك و به تيراندازى مقيد كرديده از مقابلان و از طرفان از مرده و از لاشه حيلوله الارض واقع كرديده نوكران افراد متفرقه به ثبوت الاقدام بهانه جوى نموده باكناف و باطراف پريشان كرديده اند و سقاو توره باههراهى طالبان غزات و فقرايان متفرقات كاهى بجنك و كاهى بتلاش ظفر آيين نكرديده بتعاقب كشيده از درياى سير كذشته توقف نموده اند اهل نصارا اكثر محلات و دوكانها و كاروان سراى آتشها داده خاكستر كردانيد و اكثر خانه دار آن بلده فرار بچهار حدود بلده در قرايا و در قصبها هجرت نموده اند و دران فرصت از طرف دشت قبچاق از راه بلده سمغر بست پنج نفر نصاراى سواره بامداد و باعانت روسيه و نصرانيه كه در بلده نمنكان بود از دامنهاى قريه شهيدان كذشته در مقابل قريه آشابه و قريه اشتى پيوسته نزول كرد مسلمانان و مجاهدان آن (123a¯/122b­) قرايا واقف كرديده تيراندازان آن جماعه مقيد بمحاربه كرديده كوشش بليغ مى نموده اندكه دران حالت ميرزا عبد الله نام پانصد غازى گى و اولاد ملا رحمت پانصدباشى دون ابله نكتبه در ميانه جماعه روسيه و نصرانيه براهبرى بود حاضر كرديده طريقهاى آن دهات را و كوهسار و غير هارا به روسيه تعليم و نشان داده ازان مواضع متعين رسانيده چه قدر مردم مسلمانان قريه آشابه را بدرجه شهادت رسانيده و تاراج و غارات نموده و آتشها داده ازان قريه بقريه شهيدان رسيده اهالى قريه را نزد خود خوانده يكى عالمان قريه را برويش طبانچه ها زده و قايم باى و بابا شهيد نام هر دورا بضرب چوب سياستها رسانيده از فقراى شهيدان جرمانه پلى كرفته ازان ديار بنواحى بلده نمنكان عنان ظلم معطوف داشته بسرعت قطع مراحل نموده در بلده نمنكان باهل نصارا پيوست و ديكر حوادثات يوميه اهل فرغانه و مخالفت بيكديكر و معاندت دادر به برادر و ايلاتيه بر قبايليه و شهريه صحراييه (123b¯/123a­) و سرهنكان با سرداران و فقرا بر مساكنان و شاه تا بدرويش مخالف الطبايع بوده اند و در طينت آنها غير از خون بفيرحق و اموال مردمان بدست آوردن و بر مقام صدارت نشستن و حوالى و زمين آنها كرفتن و زن و فرزندان مردمان بنظر خيانت نكريستن و بتلاش حكومتدارى فتنه و فسادرا افراشته بناخق كشتن و اكثر اوقات و اغلب ساعات خاقان زمان و شهزادكان نقابتان عالى تبار سيادت انتخابان زبده دودمان ذوى(!) النسب را بى جريمه شرعى بقتل رسانيده مردى مجهول النسب و معدوم الولايت بى نشان و بى اصلان كه از زمان اولاد يافت هيچ آبا و اجداد آن مجهول النسب به فرمان رواى تاج حكومت از بى سرى به سر نه نهاده و حكومتدارانيكه در شهر ها و ولايتها حكومت دارى و متصدى بامور خاقانى بوده اندكه هفتاد پشت آنها شايسته حذمت باركاه خاقانى نديده را زمام و مهام امور حكومتدارى مباشر ميگردانيده اند ازين باعث ها آشوب حوادث يوميه و طوفان نا اتفاقيه (124a¯/123b­) باين مراتبه رسانيدكه

در تأريخ غره شهر محرم الحرام 1293 يكهزار دو صد نود سه بودكه از تاشكند كوبرناطر در بلده نمنكان بنام اسكابولوف جاندارال اهل نصارا و روسيه اخبارات رسانيدكه قلم و فرغانه را از كدورات و غبارات اغواكران و اوباشان آن نواحى پاك كردانيده طوفان اشراران فرغانه را و اغواكران زمانه را بآب سياست نيست كردانيده اوباشان ولايت را باينجانب برسانى بعد از وصول اين اخباران اسكابولوف در ميان اندجان و عسكا پيوسته بهزار وعده و وعيد و حيله و مكر و تدبير را بآفتابه چى و ملا فولاد رسانيده آخر الامر آن اغواكر مفسد را در بالاى بلده عسكه رسانيده بوعده فرمانفرماى بلده خوقند بقطع مراحل يك شب و روز در باركاه دار الاماره آورده حاضران خلايق را درانجا جمع نموده پرسيدكه بخاقانى و فرمانروايى شهزاده سيد نصر الدين خان را ميخواهيد و يا آفتابه چى اغواكر را مردمان اوباش بى معاش كفتند هر دورا نمى خواهيم (124b¯/124a­) زيراكه يكى لياقت حكومت دارى ندارد و ديكر آن اغواكر و ويران كننده ولايت كفتند و بدين بهانه عبد الرحمان آفتابه چى را اغواكر كفته ازبلده خوقند بديار تاشكند رسانيده بستم شهر محرم الحرام بودكه ازين بلده آورده ولايت كردانيده از بلده تاشكند در ارابه انداخته ميكزرانيده اند همان ايام در تماشاى آن و نظاره كاه در زمره مسلمانان بوديم آن اغواكر مفسد نابكار باوجود باين خارى و مذلتى بمردمان نكاه كنان درخنده بود و ذو فنونان معاصر اين رباعى را ميخوانده اند ...

و حكومتداران روسيه و نصارا اينمدتهاى قلم و روسيه رسانيده اند بعد از مرور آسال ليالى بهزار كلفت و محنت و در سينه پرنكبت دران ديار دار الحربى رحلت نمودكه اخبارات آن در اعلام نامه ها باين بلده ها پيوست و بعد از مرور اندك ليالى شهزاده سيد نصر الدين خان بعزت تمام (125a¯/124b­) درين بلده تاشكند رسيده در محله كاشغريان نزول فرموده بعد از چند روز نيز بشهزاده سيد نصر الدين خان را حكومتداران نصارا در ولايت ولد ميركه يكى از قراياى تمنهاى اهل روسيه و نصرانيه است درانجا رسانيده وظيفه ها و الوفهاى قمرى و ليالى و نهارى تعيين نمود و بقيه اغواكران ولايت ويران كنندا كان زمانه را اسكابولوف جاندارال در بلده مرغنان رسيده اخبارات بعهود و مكتوبات بفيود بملازمان و مرسلان را به ملا فولاد خان رسانيده بهزار حيله و كيد اورا بدست آورده شهزاده على اكبربيك و شهزاده سيد مولان بيك كه ولدين سيد سلطان مرادبيك شهيد مغفور بودند حاضر كردانيده مسئلت از قضاى و ازديت استفهام نمود شهزاده كان رضا بقصاص داده اند بناءًا عليه در بلده مرغنان از چوب دار طيار كرده بكردنش ريسمان بسته بدار كشيدند و ملا عبد المؤمن ولد محسن باى تاشكندى و عبد المؤمن خپا(چتا ؟) و مغول قيرغيز را در بلده تاشكند رسانيده براى اينها نيز در لب آب سالار دارها طيار نموده (125b¯/125a­) مناديان خبر بنداى اهاليان بلده تاشكند رسانيده هر دورا از محبوس خانه براورده روز بازار يكشنبه بودكه درميانه اهل بازار و اولادان آنها و صغار و كبار بلده را حاضر كردانيده بدار آويختند

و نيز در ين تأريخ 1292 يكهزار دو صد نود دو بودكه حكومتداران اهل روسيه و نصرانيه از بلده مرغنان شهزاده على اكبربيك و شهزاده مولان بيك را با اهل عيال و كنزكان و جاريه كان و غلامان و فرزندان و اولادان و خدمتكاران در بلده تاشكند در محله كاشغريان رسانيده استقرار نمود

و نيز درين تأريخ بعد از آمدن از سفر خوقند جامع اين حوادث يوميه و مؤلف اين ديوان جماعه قوميه بمالاقات برادرى به نزد بابابيك واللغمى ولد ارشد حكيم بيك واللغمى شهرسبزى و بعد از فراغ آن اكابر به نزد جوره بيك دادخواه در محله كاشغريان بحوالى يوسف خواجه زكواتچى پيوسته بعد از وصول ملاقات يكديكر بطريقه مهماندارى اين جامع حوادث يوميه (126a¯/125b­) مقيد كرديده ..

... (127a¯) در تأريخ سنه 1277 بودكه امير نصر الله ازين دار الفنا رخلت نموده اند...

... در تأريخ 1285 بودكه اهل روسيه و نصرانيه بلده ثمرقند را امير مظفر (127b¯/127a­) كرفت اهل قبايليه توقسان ايكى اوروغ نيابر تربيت كردن مردمان دو نان و مجهولان و غلامانرا امير بخارا باعث كرديده اينچنين جماعه ايلاتيه قرشى منغرتيه نمردو كردن كشى نموده اند از بلده فاخره بخارا خواهر زاده امير مظفر بخارا و موسم باسم سيد ابو الاحد خواجه جويبارى و مشهور به سيدخان بوده اند جماعه ايلاتيه اهل قرشى فرصت را غنيمت يافته در بلده فاخره بخارا در كذر خواجه جويبارى بجانب سيد ابو الاحد خواجه كه حواهر زاده امير مظفر است مكتوبات و مرسلات رسانيده در بلده قرشى كه در كتابها نسف ميكويند آورده جماعه منغرتيه و باقى قبايل باتفاق در مقابل امير مظفر اورا امير برداشته كوس فرمان رواى و دبدبه حكومتدارى را بفلك اخضرى رسانيده اند از طرف امير مظفر بخارا نوكران به كردار اين فتنه و فساد و لشكر بى كران و مكتوبات مرغوبات و مراحمات پادشاهى بنام هر فرد از افراد صنادلان قبايل و اربابان دياير پيوسته اختلافات و مخالفات در ما بين ايلاتيه بلده قرشى افتاده بعد ازان بتدابير قبايليه سيد ابو الاحد خواجه را (128a¯/127b­) در بلده شهرسبز رسانيده اند بعد از تقديم احترامات مهماندارى و بمرور ليالى نيز در ين بلده شهرسبز از امير بخارا مرسلات و مكتوبات بنام واللغمى و بنام اين چاكى واقعات پيوسته بمصلحت اهل قبايل ننك و ناموس بفرستادن و داشته سپاريدن بامير مظفر عار كرده ايشانرا باسلحه سفر مهيا كرده اختيار كلى و جزئى را برئ عالى كذاشته از دروازه شهرسبز بر سرسه راهه سه سو كذاشتند كه خواهند اراده كعبة الله نمانيد و يا اراده به بخارا نمانيد و يا اراده به ثمرقند بجوار اهل نصارا پيوندند ايشان اختيار باهل نصارا كرده اند حكومتداران اهل نصارا باين بلده تاشكند رسانيده بهر ماهى هزار تنكه وظيفه تعيين نمود ازان تأريخ تا باين دم درينجا هستند و از تعاقب ايشان سيد ابو الاحد خواجه امير بخرا برادران و پدر و اولاد شانرا اصلا نمانده به قتل رسانيد اينست صورت واقعه تحرير ياقت كه بكار آيد

و نيز درين مجلس مقتضى باين جامع حوادثات و مولف شيرازه بند اين ديوان واقعات گرديده استفهام از ابتداى سلطنت حكمرانى (128b¯/128a­) و انتها فرمانفرمايى اهل فرغانه و سبب نشونماى آنها را بطريقه اجما لا استفهام نموده اند و عنوان كلام را چنين ايراد نمودم كه درين ايام خجسته فرجام در فصل بهار و شكوفه هاى در كلزار و فغان بلبلان در شاخسار است يك تواريخ قديمه شهرخخان خوقندى و ديگر جديده آن تأريخ شهرخخانى كه جامع ثانى ملا نياز محمد عطار ست هر دورا مترجم كوبرناطر بلده آلمتى كه مسمى كه باسم فوتونسوف توره نصاراكه بزبان فارسى و تركى و بكتابهاى مسلمانان مهارت داشت هر دو تواريخ را براى تصحيح كتاب هر روز ميكذرانيد و سقوط اورا بموافق قواعد قدما و ابيات هاى اورا بقواعد عروض شعريات بقابليت او تصحيح نموده و ناقابليت اورا كذاشته ديد اندوز داشتيم از هر دو مستفاد ميشود و نيز حاصل المعانى اورا بطريقه نسب نامه در طغراى و در عنوان اين تاريخ جديده بلده تاشكند خفظ عن الافات و الگزند(!) بقيد كتابت سابقا ايراد نموده و در سلك اين كتاب مسطر كشيده ام را تقرير زبانى نمودم كه در زمان دوران (129а¯/128b­) ماضى در توارخات اراضى بابرخانى و در توارخات مطلع العلوم و غير ها مستفاد ميكرددكه جناب خاقان بابرخان در بلده اندجان ششم شهر محرم الحرام 888 ازبطن قطليق نكار خانيم كه دختر يونس خان پادشاه كه دادارالاجه خان حكمران اين دشت قبچاق و فرمان روايان اين بلده تاشكند و از پست كمر ميرزا عمر شيخ كه فرزند ارشد امير تيمور كوركان صاحبقران دران بلده اندجان باوجود آمده ...

...(131a¯)از دوران عالم خان تا دوران خوش افكند سلطان سفيد خان غازى ولد مله خان شهيد مغفور و در زمان امير لشكر ملا عليم قلى شهيد كه حكمرانى اين دشت قبچاق و تركستان زمين و بلده تاشكند از درياى سيحون اينجانب از تحت تصرف حكمرانى اهل فرغانه انتقال باهل جماعه روسيه و بنى اصفر نمود از توارخات معلوم كرددكه زياده از شصت سال تأريحى نبوده و نه بتاريخ شمسى حكومتدارى را باين ديار تاشكند و دشت قبچاق نكرده اند فرمان رواى اهل فرغانه منقطع كرديده

و نيز بعد از مرور ايام ده سال قمرى از فرغانه و از قلم و دار السلطنت خوقند حكومتدارى و فرمان روايى و سلطنت حكومتدارى و سلسله تاجدارى از خواقين آن اراضى منقطع كرديده انتقال بحكومتداران (131b¯/131a­) روسيه و نصرانى و بنى اصفرى نموده از نسب نامه شهرخخانى قديم مستفاد ميشودكه سلطنت دارى تاجداران اهل فرغانه ابتدا آن در تاريخ هجرى يكهزار يكصد چهل شش بود است كه تاج سلطنت دارى را شهرخخانى ثانى بر سرنهاده اند ازان دوران خاقان اراضى تا خروج خاقان زمان امنيت توامان خجسته فرجام عالى تبا رسيد خدايارخان ثانى ولد اعز سيد شير على خان مغفور و انتقال حكمرانى باهل نصارا و بنى اصفر ايضا يكصد چهل شش سال كذشته سلطنت دارى اهل فرغانه تمام يافت چنانچه كفته اند

مثنوى معنوى...

بعد از اتمام اين واقعات به نزد آن سرهنك شهرسبز مجلس را در خيرباد رسانيده مراجعت بمحل استقامت در مسجد بيك محمد بى پيوسته شروع باداى فروض خمسه مقتدا كرديده بعد از صلواة فجر بمرور سال درلب كلزار در تاريخ شهر ذو القعده 1294 يكهزار دو صد نود چهار بودكه يكى از اكابران عصر اخبارات فطرات و شورش طوفان حسارت و آشوب پريشان اهل كاشغر و ختن و ياركند و خلجه (132a¯/131b­) و آقسو و تولفان و مناس را رسانيد و اصل واقعات و حوادثات آن اقليم اتراك چنين بوده ست كه جماعه تركانيه تونكانيه يكى در بلده هاى اقليم برسم تعامل آن بلدان در مطبخ خانه در امده طعام ها ميخورده اند دران حالت كفتكو در مابين اتراك محمديه صلى الله عليه و سلم و در ما بين جماعه اهل چين و ختا مذاكره از اديان در مابين افتاد و از طرفين ادعا و انائيت بمدعاى خود به حجتها و دلايل قطعه بثبوت رسانيده و باوجود اثبات دلايل قبول بآنديكر نكرديده عايد بمقدمه جنك و كشا كشى در مابين تركانيه و اهل ختا و اهل چين بوقوع پيوسته و تركانيه محمديه مسلمانيه غالب و مظفر كرديده و در آشخانه ها آتشها داده فى الحال درانساعت بلواى عام واقع كرديده از اكناف و اطراف ولايت و دهات و قرايا و قضات صنادلان و سرهنكان و سرداران قبايلان اتراك تركانيه محمديه و مسلمانيه چنانچه لوخ دالو و ديكر شوخ دالو نام هر كدام اين اكابران و سلطانان تركانيه بوده اند سردار جنك و سرهنك محاربه و مجاهدان و غازيان و جان فدايان اهل اندجان محمديه كرديده (132b¯/131a­) همچنان جنك و كشاكشى كرده اندكه اكثر و اغلب ولايتها از تعفن مرده هاى كفره اهل چين و ختا ديارى دران ولايتها نمانده بچندين شهور و ليالى در ديكها طعامها پخته و اسباب و ادوات خانه و متاعهاى بازار و كاروان سراى و غير هارا هيچ احدى دست دراز نكرده و اينچنين در بلده ختن و در بلده ياركند و در بلده كاشغر نيز بلواى عام واقع كرديده در بلده كاشغر پرزاده كان اهل كاشغر از اولاد حضرت مخدوم اعظم كاسانى ثم الدهبيدى

چنانچه ولى خان توره ولد بها الدين خان توره خوقندى سرهنك و سردار اهالى كاشغريان كرديده اند و آغاز مقدمه غزات از هر بلده برپاى كرديده و نيز باباخان توره ولد خواجه يوسف نيز آغاز مقدمه جنك كرديده از اكناف و اطراف اهل ختارا دستكير و اسير كردانيده محاصره شديد قلعه كلباغ اهل چين را نموده از اسيران اهل ختاى و از هر اجناس متاع چين را در بلده دار السلطنت خوقند به نزد شهزاده سلطان سعيد خان ولد مله خان خاقان و بملا عليم قلى اميرلشكر ارسال داشته طلب اعانت و مدد خواستند دران ايام فرخنده فرجام شهزاده و اميرلشكر هر دو (133a¯/132b­) درين بلده تاشكند از محاربه روسيه و نصرانيه ظفر آيين از بالاى قلعه تركستان از موضع قريه اقان بعساكران مجاهدان غازيان بافرجام درين بلده تاشكند آمده برقرار بوده اندكه مرسلان بلده كاشغر مع اسيران ختا و كنيزه كان پرى طلعت و اطفالان ختا و تخفه و هدايا و عرايض ملتجه امدادى باهل ايمان محمدى و اميد و تمناى اعانت بر مسالكن اهل اسلام بلده كاشغريان و ساير بلدان را رسانيده منظور بنظر كميا ماثير خاقان زاده شهزاده سلطان سعيد خان دوران غازى ولد مله خان خاقان مغفور كردانيده بعد از تقبل خاقانى اشارت باميرلشكر ملا عليم قلى نموده اند درحال تعظيم كيانى را بتقديم رسانيده از اولادان حضرت مخدوم اعظمى كه پرزاده كان اهاليان كاشغريان از قديم الايامى بوده اند تابايندم چنانچه بزرك خان توره ولد جهانكيرخان توره خوقندى و صابرخان توره مع فرزند ارجمند كه اكرم خان توره خواهرزاده سيد خدايارخان خاقان و ساير اولاد حضرت مخدوم اعظم و از بلده تاشكند يعقوب بچه شغاول از بلده بست كينتى از قراياى اين بلده تاشكند حاكم(133b¯/133a­) قلعه آقمسجد است در حالت هنكام متصدى بودن آنقلعه موضع كول بير قزان(؟) را بدوازده هزار تنكه كه هر واحد آن پنج تنكه خوقندى ميشد باهل روسيه و نصرانيه فروخته را نيز اجازت بطريقه شهر آواره گى باههراهى آنها رخصت فرموده اند چنانچه واقعات و حوادثات قلعه آقمسجد است با متصدى آن در عنوان تاريخ در سلك تحرير رقم كشيده شد و خلاصه كلام بطريقه اجمال آنست كه بعد از اجازت خاقان زاده دوران دران فصل تيره ماه در اوايل جدى بود كه از بلده تاشكند مرسلان احرام سفر را بصوب بلده كاشغر همچون باد صرصر بسرعت سريع المراحل و قطع المنازل داشته باندك مرور ليالى از عقبه هاى كوهساران فرغانه بنواحى هامون كاشغر پيوسته ملاقات بسرهنكان و صنادلان مجاهدان مروجان اديان محمديان و سيادت انتخاب دودمان نقابت و زبده اصالت و محمود العاقبت بجناب سيد ولى خان توره ولد بها الدين خواجه و بهادران و سپه سالاران لوخ دالو و شوخ دالو تحصل بحصول پذيرفته اند بعد از استراحت مجاهدان فرغانه مبارزان و سرهنكان تركانيه لوخ دالو و شوخ دالو صاحب السيادتان (134a¯/133b­) اولادان و پرزاده كان مخدوم اعظميان را بمحاصره قلعه كلباغ ختاى در بلده كاشغر باخزاين فراوان كذاشته بانوكران جان فدايان تركانيه و غيرها عنان جهاد را بصوب بلده ختن و ياركند كذاشته بهر بلده ديارى ولايتى مى پيوستند دريك مقدمه جنك فتح و ظفر آيين كرديده آن ديار و بلده را از لوث و جنائب كفره پاك كردانيده از ان محمدى را و خطبه احمدى را و القاب چهار يار عظام رضى الله عنهم و خلفاى كرام را مهاجرين و الانصاررا بمناره هاى منبرهاى بلند بآواز بلند تا بكنكره عرش بى كمند رسانيده خالى از حاكمان و متصديان و حكمرانان كذاشته امور شرايع محمدى و مذاهب ملت حنفوى و تعامل مملكتى در قبضه اقتدار اهل قضاة الاسلام تفويض نموده قدم مداخلت در بلده خلجه و آقسو و مرال باشى و تولفان و مناص(!) و غيرها نموده از تعاقب افواج چين و ختاى چندين منازل جهاد ومبادرانه پيش رسانيده بر تلاش كفره غيراديان برقرار تعرقف(؟!) نموده اند

و از پس اين مجاهدانه و مبارزان و جان فدايان و غازيان دوران و مروجان اديان ازمان در بلده (134b¯/134a­) كاشغر تا فتح قلعه كلباغ اهل ختا و چين يعقوب بچه شغاول بسعادت متصفان و عاقبت محمودان اولادان ذى سيادتان اولاد حضرت مخدوم اعظميان مراساى دينوى و ملازمات تدابيرى و اخلاص و اعتقاد مكرى مينمود بعد از وصول مدعا فرزندان نقابت ارجمندان و صدارت مجلسان سيادت پيشه كان ذوى الاحترامان را بهزار حيله و تدبير بيكديكر نا اتفاق و دشمن و معاند و منقلب الطبايع كردانيده بعضى را به زهر(؟) بدرجه شهادت رسانيده و بعضى را به بهانه خدمت ازين بلده دورو پريشان بديارى و يا بديار مولودى فرستانيده و بعضى را در بلده ديكر از تعاقبش بمكتوبات و يا بملازمان فرستاده بقتلش رسانيده اخر لامر آن بلده خالى از حكومتداران و متصديان بحالش كذاشته را مستقلة در قبضه بى اقتدارش آورده از دولتخواهى متفرقه از هر ديارى كه آبا و اجداد آنها همچون مثلش يكفرچه نان حكومتداريرا از خوان سرير خاقان ماضى ونصيبه از دستورخان اراضى نديده را متصدان بامور مملكت دولاتيها كذاشته و سرهنكان و سركرده هاى و سرداران اهل فرغانه و دشت قبچاق (135a¯/134b­) و تاشكند را چون مرغ دست آموز زبون كردانيد و اقربا اهل قرايا خودرا مباشير بجميع امور مملكت كردانيد

و بعد از شهيد شدن ملا عليم قلى امير لشكر فطرات در مابين لشكريان فرغانه و تاشكند بوقوع افتاده حكومتدارى انتقال باهل روسيه و نصرانيه كرديد اكثر و اغلب صدارت و نقابت و شيخ الاسلام و قضاتان و صنادلان قبايل و سرهنكان اوايل چنانچه قاضى ضيا الدين محذوم ولد قاضى ميرزا رحيم خان تاشكندى و ملا يونس خان شغاول ميرزاباشى تاشكندى و غيرهم از بلده فرغانه بزرك خان توره ولد جهانكير توره و كيچكينه خان توره و حكيم خان توره ولد باباخان توره و ميرزا احمد قوشبيگى و محمد نظر قوشبيگى و حكيم بيك شغاول و خواجه بيك هديچى و ايشان تاش خواجه صدور تاشكندى و نشانباى ميرزا ولد اوتب باى قوشبيگى قبچاق و محمد ديار ولد تار محمد قوشبيكى قبچاق و شير محمد ولد ملا عليم قلى شهيد مغفور قرغيز قبچاق هم ميكويند و قوش پروانچى قبچاق و از طرف بخارا ميرزا كمال الدين دفتردار امير مظفر بخارى و نيز از اولاد حضرت خواجه احرار ولى عُبيد الله تاشكندى نقابت و صدارت ذو الاحترام بلند مقامى و زبده دودمانى (135b¯/135a­) سيادت ايشان موسى خان توره ولد سيد خان توره متولى در اوقات حضرت خواجه احرار ولى اراضى بلده تاشكندى كه مسمى بآققورغان و غير آن مواضع وقفيه حضرت ايشان است و ساير جماعه سردار قبايل و سرهنك صناول و ايلاتيه و شهريه و غير ها از هر ولايت چنانچه جامه دار توبخانه باشى و خير محمد افغان و ساير اينها كه ممكن التعداد و التحرير نبود بتمامهم قدم مداخلت در بلده كاشغر نموده اند و تقرير واقعات اراضى و حوادثات ماضى و يادداشت دوستان و محبان جان بازى نموده ميكويم كه مهارت كيشان قصر و ذو(!) فنان عصر و يادداشت كوين ده كان همان ايام چنين سخنورى و حكايه پردازى از هزاران واقعات و حوادثات افعال و اقوال تامرغوب و ناشايسته نام بوطه بى اصول آن متصدى بلده كاشغر يكى آنست كه بتمامى پيوسته كان و ملاقات كننده كان بلده كاشغر از فرغانه گى اقرار داده اكثر حاكمان و صاحب ولايتها قلعه اين اهل فرغانه و دشت قبچاق و تاشكند و سرداران و سرهنكان و صاحب التعظمان و سيادت آكاهان اينجانب را محبوس و تعذيب و تذليل و بقتل رسانيده و سايران نوكران را (136a¯/135b­) هر روز ضرب و تعذير و تألم بى جريمه شرعى و بى صدور افعالهاى (؟) خيانتى معذب ميكردانيد و بدين حال و بدين منوال نوجوانان مسافران از هر ولايتى همچون مرغان در قفس سرهارا بچاكهاى قفس زده جان ميداده اندكه هيچ كسى و فرياد رسى آزاد نميكرد روزى از روزهاى مرور زمانيه از حوادثات ملا عليم قلى امير لشكر تاباين فطرات توامان حاليه بعد از مرور دوازده سال فطرت السموات والارض بوقوع پيوسته حوادثات فطرات باران سمواتى بر سر اين نا شكفته مدعايى در پى باريده اخبارات از قلم بلده و مناص از نزد لوخ دالو و شوخ دالو پيوست بعد از اطلاع مضامين مندرجه آن سرهنكان مقابلان بكفره ختا و چين معلوم كرديدكه براى اديان محمدى و باعانت ملت احمدى و نفع الناس مؤمنان امتى جز اميدى و تمناى ماكولات كه قوت جهاديان است متصور نيست و حاجت بملبوسات و مركوبات و مبارزات نيست چراكه بيك مقدمه محاربه دو لك مجاهدان و جان فدايان محمدى بمقابله ختا و چين طيار كردانيده بجنك پيوستيم اهل كفره همچون دود بمسلمانان محمديه پيچيده جنك نمود بعد از يك شب و روز (136b¯/136a­) قلت ماكولات و مشروبات ماثير كرديده افتراق بين الفريقين واقع شده مرده هارا طرفين جدا كردانيده مثل هيزيم دو كوهسار عظيم الپيكر(!) برپاى كرديد و بمجرد استماع اين اخبارات لرزه بر اندام آن بى دلير يعقوب بچه افتاده عقل بى ادراك خبائث او زايل كرديده اخبارات در قلم و محكومات بلده كاشغر در بلده ياركند بحاكم آن ملا يونس جان ميرزا شغاول و بحاكم بلده ختن و در بلده آقسو و در بلده كهنه تولفان و بلده مرال باشى و بحكيم خان توره ولد باباخان توره اخبارات رسانيد بى توقف و بى انديشه در بلده كاشغر بيك قلى نام كبار پسرشرا كذاشته قدم تخارج ازين ديار نموده بقطع مراحل بفرياد اجل بجواب لبيك شتابان در ديار نواحى بلده تولفان پيوسته نزول فرمود بعد ازان در تعاقب او از بلده تاشكند حكمرانان روسيه و نصرانيه سُنرغلوف نام مترجم تاتارى را يكى سرهنك روسيه را با همراهى يكنفر ملازم محمد موسى نام ولد قاسم بچه تاشكندى در بلده كاشغر بطريقه ايلچى كرى رسانيد و از بلده كاشغر به نزد يعقوب بچه شغاول رسانيده اند (137a¯/136b­) براى تدابير مملكت دارى و ننك و مانوس مبر ارزعارى و عدم قدرت باعث توفيق معاملات اضطرابى بايلچيان چرب لسانى نموده رخصت داده بتعاقب كردانيد بعد از فراغ اين تشويش اخبارات از سلطانان تركانيه از بالاى بلده مناص رسيده شدكه اهل مسلمانان محصور دران بلده كرديده بناءا عليه بطريقه آزمودن مرزا كمال الدين بخارى را ارسالداشته ايضا دانه و پركاهى بمجاهدان تركانيه نه فرستاد و بعد از وصول مرسل اليه در بلده مناص بعد از آمدن ميرزا كمال الدين در بلده تاشكند چنين نقل ميكرده اندكه دران ايامى كه به نزديك بلده مناص رسيده براى ديدن كفره بر بالاى كوهساران بر آمده در ديده خود دوربين داشته معانينه ديدم كه چهار جهت مناص را همچون غبار و دود محاصره سخت نموده است كه هيچ امكان بيرون برامدن ذى روح ندارد بعد از ساعت بخومى بيكباره گى آواز و فرياد از طرفين بر خواست و بعد از ده دقيقه غبار و دود و فرياد و غلغله فرو نشست و مجاهدان تركانيه (137b¯/137a­) و سلطانان قبايليه و باقى مانده كان متوطنان اهاليان مناصيه دست تطاول جهاد و غزات و محاربات را از كريبان كفره اهل خطا و چين كوتاه كردانيده مرده و زخمدار از يكديكر كرده همچون خشت پخته بربالاى يكديكر چنده اندكه در برابر كوه عظيم الپيكر همسرى ميزد و دران ديار هيچ ديارى از اهاليان و متوطنان و متولدان نمانده با همراهى لوخ دالو و شوخ دالو كه سلطانان و سرداران تركانيه مهاجرت در بلده دار الاسلام كاشغر قدم بر قدم با همراهى فرزندان و اطفالان در كهواره و اموال و مواشى قوايم و سوايم و غنايم و كاهى بتعاقب توقف نموده بكفره ختا و چين محاربه ميكرده اند و بعد از پيوستن ميرزا كمال الدين بخارى در نزد متصدى اقليم كاشغريان كه از هنكام تولد از بطن مادرى تا زمان بلوغش والده آن از كمال فاقه و بى ماكولاتى و عدم قدرت باستطاعتى در عوض شير آب اندوه و غم سينه و نان حسرت بد تراز زهر ميداد بنابرين ذات (138a¯/137b­) جبليت عناصر او مخروج بخون و بزهر و آب دنائت بود اصلا ديده آن محلو بدينوى نكرديده از كمال تنك چشمى در خزينه درامده يك شيشه زهر هلاهل عادتى را بذوق دل نوش كرده در انخانه بديوار و بهر طرف خود را همچون رقاص جرس زده هيچ كسى سد راه الاجل و احد لا يستقدمون و لا يستأخرون نكرديده طاير روحش بعالم روحانى بجابران و بظالمان در پيوست هر كسى بر روى مردمان حق ستيزد از نظر مردمان بعيد افتاد و هر كسى ازان مردان حق دورست از مرحمت يزدانى نيز دوراست چنانچه بيت...

... در حالت زنده گى هزاران هزار بنده كان موحدى و امتان احمدى و مسافران شكسته دلان هر ولايتى را عذابهاى بى جريمه و پاى به رُح كوبى ذميمه و نوكران و نوجوانان را بى وظيفه كردانيده عبد الله و بنده كان الله را تعذيب و بى بهره از وظيفه و الوفه سلطانى كردانيده بود مكافات اورا در دنيا ديده و عذابها خورده و الم كشيده دست خالى از (138b¯/138a­) عمليات عقبى و دنيا بصد اندوه و ندامت اشك حسرت انتقال نمود و بعد ازان حكيم خان توره ازان نواحيات بر سر مرده بى حيات پيوسته مرسلان با مكتوب را به نزد پشر اصغر اوكه حق قلى نام داشت باخود اورده مامور بامور مملكت كردانيده آن پسر را حكيم خان توره بر بالاى مرده پدرى كه صاحب لاشه ولايت شرعى زنده را بر مرده سپاريد بعد از اطلاى حادثه صيله پسرى و ارحام برادرى در جوش آمده مرده را در نعشه انداخته و خزاين و دفاين پدرى به كسى فلوسى نداده را در سراچه ها انداخته قدم سرعت بطرف بلده كاشغر بخدمت دادر تكاپوى نمود بعد از پيوستن بنواحى بلده از درون ولايت كاشغر بيك قلى بطريقه استقبال برادرش بيرون بر آمده بنوكران تيراندازان فرموده دريك تير بيداريغ بدرجه شهادت رسانيد بعد از وقوع اين حادثه و صدور افعال و اقوال ناشايسته آن بى ملاحظه بى انديشه سرهنكان و سرداران و صنادلان و نوكران فرغانه و دشت قبچاق و تاشكند مراجعت بوطن نموده از محبوس و از مجبور و از مذلول و از (139a¯/138b­) قيود آنها رسته بوطن پيوسته خلاص يافتند و از تعاقب آن حكيم خان توره را بقلم و آن بلده پادشاه برداشته اند و باقى نوكران فرغانه باينها پيوسته اند فقرايان و اماكنان و متوطنان ديار تولفان بانواحى و بلده ياركند و ولايت ختن و شهر كاشغر مع نواحى باولاد مخدوم اعظم اهل معتقدان و مخلصان و مريد هستند بنابر ازينجهت حكيمخان توره را پادشاه برداشته بمقابل متصدى كاشغر نفحات تلاش مملكت و كوس دبدبه حكومت بنوازش دراورده اند و از بلده كاشغر نيز بادعا مملكت دارى نموده مقدمه سرداران لشكر و توبخانه را بآنجانب فرموده از تعاقب آن ها كوچ و اولادان و فرزندان و خزينه هاى حق نوكران و مجاهدان و غازيان كه حقصرف بمن له المصروف شرعى نرسيده را بسبب اين بهانه بر بالاى مركبان نهاده هنوز بتقابل طرفين نه پيوسته بودكه از يكطرف پيوستن ختاى و اهل چين و از يكطرف خكيم خان توره را مخبران رسانيد از واهمه خزينه و از كردار ناشايسته سوداى خيالى غالب كرديده عنان اختيار (139b¯/139a­) بجانب فرغانه معطوف داشتنى در فكر افتاد درين حال نوكران فرغانه و دشت قبچاق و ماورا النهر و شهرسبز و كابل و بلخ و بدخشان بوده اند بيكباره گى همچون مرغ در قفس به پرواز بلند در بلده هاى خود دران هواى سردى سخت از شش جهت بوطن مولودى پيوسته اند دبدبه كوس سلطنت و دغدغه و مملكت دوازده ساله آنها يكان تير تفنكهاى دوازده ميله و كمانها كيامرسى را بطرف دشمن دين و نه دشمن مملكت خالى نكرده در قريه دار السلطنت تاشكند حفظ عن الافات و الكزرند در ولايت مولودى پدرى در قريه بست كنت به مضمون كل شئ يرجع الى اصله پيوست

مؤرخان رقم بيضا در تقرير واقعات رموز امله خامه مشكن شمامه كلك تيز رفتاررا در ميدان سخنورى بتكاپوى در جولان در اورده از خوادثات عالم بوقلمون واز قضا و قدر كن قيكون بعد از انقطاع سلطنت دارى و فرمان روايى اقاليم فرغانه و انتقال حكومت دارى بغيرديان و مغلوب كرديدن اهاليان اقاليم كاشغر كما هو السابق الاول انتقال باهل ختا و چين در تاريخ سابق و شهور موافق درين بلده تاشكند در جوار مسجد و جامع (140a¯/139b­) اين مؤلف حوادث و واقعات اين تواريخ سيادت منتجنان قرة العينان نورچشمان شهزاده كان و فرزندان معلى القابان دودمان نقابتان شهزاده سيد محمد امين بيك ثالث كه ولد اعز باعث الامن و الامان فرمان فرماى زمان جناب سيد خدايارخان ثانى بوده اند

در ايام فرخنده فرجام در فصل بهار قمر در برج ميزان روزها نوروز عالم و شب و روز برابر و از شكوفه كل رياحين و از نكهت بنفشه دماغ اولاد بنى آدم معطر و از نشأ باده علوم و كيفيت فهوم همه سركرم و از فكر اشعار و معما و نظوم طبايع مدققان در سرور بودكه ... [تأريخ خواقين خوقند]

...(143b¯) در تاريخ غره شهر ذو القعده سنه1294 يكهزار دو صد نود چهار بودكه از قلعه اورون برخ روسيه و نصرانيه اخبارات از تار برق آهنين كه اورا تيرغراب (!) نيز كويند درين ديار تاشكند پيوست كه ازان ديار روسيه جناب سيادت انتخاب خاقان زمان باعث الامن و الامان سيد خدايارخان ثانى بوده اند بهمان نيت اولى كه در هنكام مراجعت در بلده خوقند بود تجديدا احرام همت و كمر حميت در ميان نيز مكررا داشته ازان بلده مراجعت نموده قطع باديه پيمايى بزيارت خانه خداوندى برُ بحر نموده از درياى صيحون عبورنموده و نيز قطع جزاير بين البحرين صيحون(!) و جيجون كرده از نواحى بلده فاخره بخارا بصوب بلده ام البلاد از صيحون كذشته بديار بلخ پيوسته ازان مملكت عازم و جازم بزيارت خانه خداوندى در عرفات پيوسته در زمره حاجيان طوافان لبيك كويان اشتغال بدرود...

...(144b¯) در تاريخ غره شهر رجب المرجب سنه 1295 يكهزار دو صد نود پنج بودكه از بلده تاشكند فون كوفمان كوبرناطر اراده سفر پُرخطر در بلده خراسان و در كابلستان نموده افواج سواره صلات را مع آتشخانه پادشاهى در بلده ثمرقند و از تعاقب ان افواج فياده را نيز فرستاده و با سرهنكان روسيه و نصرانيه از پس افواج مراجعت در ان صوب داشته نى بودكه دران فرصت ويم برخ نام مرد سرهنك مهارت كيش از افاضلان اقليم ايران كه برسوم قواعد پادشاهان استنبوليه و مغرب زمينيه و ايرانيه و انگريزيه و فرنگيه و بنى اصفريه و روسيه و نصرانيه و ختاييه و چنييه و عرفيه و رسميه در انها در ترتيب نظاميه بنياد نموده بوده اند كه از روى تدابير مملكت دارى و وقوف احوالات و اقوالات و اخبارات يوميه بيكديكر مرد حريف دانشمندى را بولايت احد ها بر آخر ميكذاشتند بنابر همين باعث ويم برخ از ولايت ايران بچندين سال بودكه درين بلده تاشكند استقامت داشت در هنكام مراجعت كوبرناطر رسيده استفهام (145a¯/144b­) سفرباى بلد نمود بجواب آن اختيار بكابلستان را مقرر نمود و اعاده سوال بنابر اعتماد عهود و وعيد بمقدمه قواعد لشكرگشى ترغيب و تحديد در بلده فاخره بخارا نموده اداره كلام را بطريقه مباحثه باثبات دلايل عقلى بقصد كرفتن بخارا بتكرارا كلام معاودتى را تقرير لسانى نمود بجواب اين مسئلت كفت اختيار كلى و جزئى لشكر كشى و كرفتن بلدان در قبضه اقتدار كسى نيست الا برئ من است كفته خط بطلان در ديوان و عيد را بقلم فولاد بدستيارى كشيد و ظهور احوال غضب معنيا ديد اندوزى بديده بى روزى بوقوع پيوسته بعد از وصول منازل مقررى بى مرحبا يكجام زهر هلاهلى لاجرعه دردم جشيد و پاى را دريك مرحله وجودى بمرحله عدمى در كشيد و افواج روسيه و نصرانيه بسرعت قطع منازل باندك مرور ايام در بلده ثمرقند پيوسته قرار يافت بعد از ارام لشكريان سواريان و پياده كان بقصد مقدمه جنك جهاندارى و كيردارى بلده كابلستان جميع عساكران سواره و پياده صلاتان روسيه و نصرانيه را مكمل و مسلخ (145b¯/145a­) كردانيده احضار در ميدان امتحان رسانيد ازان ديار ثمرقند عبد الرحمان خانى كابلى كه نبيره دوست محمد خان بود بنابر تلاش مملكت و حكومتدارى بعمك خود بشير على خان دران بلده مقابلت افتاده شير على خان كابلى باعانت انكريز و فرنك آغاز مقدمه جنك نمود بعد از تقابل فريقين در يك مقدمه جنك توببازى و تيراندازى از مرده طرفين حيلولة(؟) الارض بين الجنكيان بوقوع پيوسته اكثر سرهنكان عبد الرحمان خان بنابر خاطر خواهى شير على خان دست تطاول مردانه گى را بآستين كوتاه در ميدان رزمكاه كشيده اند و بدين باعث عبد الرحمان خان قريب بهزار مرد جنكى بطريقه مردانه كى ازان رستخير جنكاه كاهى بتلاش و كاهى بجنك بتعاقب كشيده در بلده بلخ پيوسته و ازان ديار مملكت خراسان بلب درياى جيحون پيوسته بعد از عبور از درياى آمويه مكتوب و مرسلان بامير مظفر بخارى فرستاد وى در جواب خبر فرستادكه در ماورا النهر موضع و باشيش مناسب قراركاه بآن آينده كان از كابل نيست مكر راه كذرنده و كذشته را امنيت و امانست بعد از وصول اين جواب بنا اميدى بسى اميد است (146a¯/145b­) كفته از نواحى بخارا عنان توسن بصوب بلده ثمرقند معطوف داشته و چشم و خدم ازان زمان تابايندم در ديار ثمرقند مؤطف بوظيفه اهل روسيه و نصارا كرديده بر قرار بوده اند كوبرناطر عبد الرحمان خان را در ان لشكركاه احضار نموده از روى تدابير مملكت دارى از بلده كابلستان و از احوال شير على خان و از احوالات نوكران آن و از كردار فقرا و امنيت طريق اقدام مبادرت بآن صوب و ساير امورات بطريقه استفهام درميان نهاد عبد الرحمان خان بدلايل عقلى بچندين و جوه مانع ازان امور سفر پرخطر كرديد و باوجودى از بلده ثمرقند اجازت بنوكران عساكران سواره روسيه و نصرانيه و سرداران را كوبرناطر در موضع قريه جام كه در ميانه شهرسبز و كته قورغان و ثمرقند است امر فرموده افواج نوكران درانموضع رسيده قرار يافت بعد از ارام بآن قراركاه در ولايت كابل به نزد شير على خان كابلى ايلچيان در آنصوب فرستاد از توصل ايلچى اهل كابل اخبارات را بانگريز و فرنك رسانيد درحال افواج فرنك در بلده كابل پيوسته نوكران شير على خان را دريك مقدمه جنك همچو سنك سرمه خاكسر كردانيده(146b¯/146a­) در كابل آتش داده همه را مثل غبار بر فلك پيچانيد شير على خان باندك نوكران دولتخواهان خودش در ولايت بلخ بمرقد فايض الانوار حضرت شاه مردان ولى اسد الله غالب على بن ابى طالب رضى الله عنه بمرض دردپاى كرفتار كرديده اطبا از معالجه آن عاجز آمده بعد از مرور ايام از اين دار الغرور بدار السرور بصد ذوق حضور انتغال نمود و بعد از حوادثات بلده كابل در موضع جام باران عظيم و سيلاب خطير و برق رعد وهيم برپاى كرديده از نوكران و اهل بازاريان بسيلاب به تلف آب برهم خورده و از تعاقب آن آفتاب زرين تاب از برج سرطان طلوع نموده از حرارتى اعتدالى تجاوز فرمود و ازان حرارت زمين آسمان همچون تنور تفسيد و از تعفن آن زمين ملوث اكثر مردمان بهلاكت رسيده بهر طرف پريشان كرديده اند بنابرين اهل روسيه و نصارا افواج سواره و پياده در بلده ثمرقند رخصت داد بقطع مراحل بوى پيوسته قرار يافت و در بلده ثمرقند شهزاده نذيربيك ولد صوفى بيك كه يكى از جمله ارجمند فرزند شير على خان (147a¯/146b­) شهيد مغفور فرغانه بود صورت واقعات و حوادثات شهزاده سيد نذيربيك آنبودكه در تاريخ سابق محرره در ايام فطرات قوميه اهل فرغانه از بلده فاخره بخارا در بلده خوقند براى دفع فتنه و فساد و در بالاى شهزاده سلطان سعيد خان غازى ولد سيد مله خان شهيد مغفور و ملا عليم قلى امير لشكر پيوسته اينها از خوقند تخارج نموده تا بنواحى كوهساران ييلاق قراغولجه در ميانه ايكى سو پيوسته از تعاقب انها امير بخارا نيز پيوسته بعريضه داشت ملا عليم قلى امير بخارا مراجعت متعاقبتى نموده معودة در بلده خوقند نزول فرموده ازانجا نيز عنان تكاوران بصوب بلده فاخره بخارا رخصت را تجويز داشته در بخاراى شريف پيوسته بوده اند چنانچه سابقا در محل خود مع واقعات تفصيلى تحرير يافته بود

با تاريخ يوميه و شهوريه و ساليه بعد از تعاقب امير بخارا سيد خدايارخان دوران حكمران فرغانه اولاد سيد صوفى بيك مرحوم حكمران بلده اندجان را چنانچه شهزاده نذيربيك و شهزاده غفاربيك و شهزاده مرادبيك و والده معظمه و دو دختران و كنيزه كان و غلامان و نديمان باموال نفسيه از تعاقب امير مظفر در بلده بخارا (148b¯/148a­) ارسال داشتند دران آوان و ايام و شهور ساليه راقم و جامع اين حوادث باكتاب علوم دينى اشتغال بعلوم فتوى مينمودم كه دران ايام فرخنده فرجام خيريت توامان و بهبودى نشان جناب شهزاده نذيربيك مع شهزاده كان برادران دران ولايت فاخره رسيده بخوالى پادشاهى نزول فرموده اند ازان تاريخ شهورى و سالى تاباين تاريخ شهورى در خذمت امير بخارا وظيفه خور بوده اندكه درين تاريخ از بلده فرغانه و اغواكران زمانه از عبد الرحمان آفتابه چى اغواكر مفسد و غيرها بامير بخارا و بر شهزاده نذيربيك مكتوبات و رفقات تكليف پياپى پيوسته بودكه از امير بخارا رخصت و اجازت بگرفتن ولايت فرغانه را از حكمران زمانه سيد خدايارخان خاقان زمان تجويز فرمود بعد از وصول عنايت نامه امير بخارا شهزاده نذيربيك تساحله و تكاهله را لازم داشته اهمال نموده اند امير مظفر وظيفه هاى شهزاده را موقوف و تاخر نموده اند بناءا عليه واقعه را دستور العمل خود كردانيده احرام سفر در كمر داشته عرضه داشت بباركاه امير مظفر بخارا رسانيده بنوكران خوقنديان معتمدان و از بلده پانصد غازى ملا احمد خواجه نام و برادر خود (148a¯/147b­) شهزاده غفاربيك را رفيقان خود ساخته مواجبات و وظايفات امير مظفر را احسانهاى و الطافهاى اورا كما ينبغى كرفته و عنايت نامه بنام قورغان بيكيان كرفته روزى از روزهاى يوميه ازان دروازه فاخره بخارا برامده بسرعت تمام در ولايت قرشى پيوسته ازان ديار ببلده حصار پيوسته و ازان ديار بكوهستان قريه از قريه هاى قراتيگين و قلعه حاكم قراتيكين عنايت نامه امير مظفر را رسانيده لوازمات اسباب و ادوات سفرى و حربى را مهيا ساخته ازان قلعه بجماعه متكثره از كوهساران عبور نموده بموضع كوهساران آلاى كه خارج از قلم و بخارا بود دران كوهساران توقف نموده بصنادلان و سرهنكان جماعه قيرغيزيه در تدابير جهانكيرى در مصلحت افتاده ازان موضع بسرعت تمام از كوهساران كذشته بربالاى قريه اوچ قورغان كه قريه ها بلده مرغنان بود تا بحصار مرغنان سه فراسخ شرعى نقل ميكنند دران نواحى پيوسته بادعاى مملكت كيرى كوس بيدرنك(؟) و نغمات و ژنك بنوازش در اورده علمهاى و بيداقهاى ملون بهر رنك را توب توب از اطراف جوانب رسانيده قرار كرفتند و اين اخبارات مواهب انجام (148b¯/148a­) در حذمت سيد سلطان مرادخان در ولايت مرغنان رسانيده اند از انجا در باركاه دار السلطنت بلده خوقند رسانيده اند فى الحال از باركاه خاقان سيد خدايارخان و از بلده مرغنان نوكران سيد سلطان مرادبيك باندفاع فتنه و فساد سرداران فرغانه را فرموده اند بنواحى اوچ قورغان پيوسته باندك مقدمه تلاش بمضمون مكتوبات و مرسلات اهل مرغنان و اهل فرغانه عمل نموده بتعاقب كشيده بكوهساران آلاى شهزاده نذيربيك و غفاربيك بعد از استراحت از درون كوهساران متوجه بكوهساران بلده ثمرقند كرديده بنوكران خود بسرعت تمام از بالاى قريه ماغيان و اوركيت و پنجه كينت رسيده اخبارات بمتصديان و حكمرانان بلده ثمرقند بروسيه و نصرانيه رسانيده بعد از دعوت آنها در بلده ثمرقند و اجبات از پادشاهى درين بلده رسيده و باقى تعلقات و قيد قيودات را از ولايت بخارا درينجا رسانيده تاباين دم مستقيم و برقرار بوده اند بعد از مراجعت كوبرناطر از موضع جام در بلده ثمرقند اظهار تمناى و آرزوى پيوستن بلده و ولايت (149a¯/148b­) آبأ و اجدادى و بخويشاوند شهزاده كان را التماس نموده اند درحال اجارات در بلده تاشكند فرمود و جميع تعلقات را در معافها انداخته مراجعت باين صوب كرديده اين اخبارات را بشهزاده سيد محمد امين بيك و شهزاده سيد عمر بيك و شهزاده ابن يمين بيك رسانيده اند بعد از وقوف اين اخبار باهمراهى شهزاده كان جامع اين حوادث يوميه و تاشمحمد حاجى خوقندى و ايشان رمزى خواجه باستقبال تا بقريه حضرت زنكى اتا نور مرقده شتافته پيوستيم ازان جانب شهزاده نذيربيك و شهزاده غفاربيك رسيده اند در جارباغى حضرت زنكى اتا نور مرقده نزول فرموده مقيد بمهماندارى كرديده از هر باب و مقولات ماضى و اراضى نكته رانى سخنورى نموده پرسش احوال يكديكر نموده كلامهاى شفقت و بوسه هاى مرحمت نموده باستراحت اندك ازان فايض الانوار مراجعت در بلده تاشكند نموده در حوالى رستم بيك رسيده نزول فرموده اند بعد از آسايشتگى باجازت باهمراهى شهزاده كان بوطن مالوف خود ها پيوستيم و بعد از وصول افواج روسيه و نصرانيه نيز عبد الرحمان خان را (149b¯/149a­) از بلده ثمرقند بديار تاشكند بچهارصد نفر جنكى اهل كابلى و تمامى اموال را بمعافه و سراچه انداخته اسباب و ادوات و اسلحه ولا چين و باز و قرجفاي و لوازمات پادشاهى و ضروريات روزكارى از نوكران پياده كه بزبان اهل كابل پلتانك ميكويند پيش پيش ازان نوكران تربيت نظام همه را فرستاده و از تعاقب آنها با همراهى سواريان خودكه بزبان كابلى رساله كويند و پياده را در ركاب داشته آهسته آهسته بچهارباغ مير صابر بى ولد محمد يوسف ملقب بپايناك كه در محله ينكى شهر تاشكند رسيده نزول فرموده اند براى روز مره ليلى و نهارى حكمرانان و متصديان اهل روسيه و نصرانيه از خزاين پادشاهى بهر روزى يكهزار پانصد تنكه خوقندى يكمثقالى كموش ميداد

و در تاريخ 25 شهر جماد الاول 1297 يكهزار دو صد نود هفت بودكه از بلده تاشكند تلاش و نزاع بلده خلجه باهل ختا و چين افواج نوكران روسيه و نصرانيه لشكر كشى نموده پياده صلات و سواريان را باتوبخانه و آتشخانه رخصت داده از تعاقب آن ها فون كوفمان كوبرناطر در نصف جماد الثانى تخارج از بلده تاشكند نموده و نيز (150a¯/149b­) عساكران افواج روسيه و نصرانيه فرغانه و خوقند را از راه بلده اوش و ديارقلعه كلشه تا بنواحى كاشغر از كوهساران فرموده و از دشت قبچاق از راه بلده اسبيجاب و از ديار چمكنت و تا اوليا اتا و بلده المتى و از انجا بمملكت خلجه پيوسته بطلب مدعا برقرار بايستاد و نيز درين لسكركشى بابابيك واللغمى ولد حكيم بيك واللغمى در بلده خلجه از راه دشت قبچاق پيوسته اند و از راه فرغانه و از راه بلده اوش جوره بيك دادخواه پيوسته اند و نيز الله قلى بيك كه فرزند ارجمند جوره بيك دادخواه بود دران ايام در ديار خلجه بود باجازت حكومتداران آن بلده بملاقات ابوى بنواحى فرغانه از كوهساران و از بر و بحر قطع باديه پيمايى نموده در ميانه زمين هند و چين پيوست كه آن زمين و نواحى بلده تبت بود...

...(150b¯) و نيز درين تاريخ در شهور اوايل جمادى الثانى سنه 1297 بودكه اخبارات از رفقاى اهل زمانه همان (151a¯/151b­) ايام معلوم كرديدكه دو پسر خوانى از محمد على خان شهيد كه ولد عمرخان جنت مكانى فرغانه است اورا امير نصر الله بخارى كشته دو پسرخوان نسبت ميداده اند در حالت فرستادن امير نصر الله انهارا در هنكام مراجعت از حقيقت آن دو پسر عظيم باى قوش بيكى را و كلام اورا شاهد كردانيده ...

... (151b¯) و ايضا درين تاريخ نزدهم شهر شوال سنه 1298 يكهزار دو صد نود هفت بودكه جناب شهزاده سيد نصر الدين خان خاقان ثانى حاجى الحرمين از ولايت محكومات روسيه و نصرانيه (152a¯/151b­) آن بلده را ولد ميرزا و يا ولد تيمور ميكوفتند ازان بلده باجازت حكمرانان روسيه در اين بلده تاشكند تشريف قدوم ارزانى داشته بعد از استراحت اندك ليالى از قلعه تركستان كه محل تربت حضرت خواجه احمد يسوى و سر حلقه توقسان توقوز منك مشايخ اهالى تركند ازان قلعه برادر خود كه شهزاده مسمى سيد نصر الله ثانى ملقب باورمانبيك مشهور ولد سيد خدايارخانى خاقانى حاجى الحرمين معززى را درين بلده تاشكند رسانيده حولى كه مختص باورمانبيك در مغرب فايض الانوار مزار حضرت شيخاوندطهور باهمراهى اغاچه آيم مع پسركه نيز ولد خدايارخان حاجى الحرمين است درانحوالى رسانيده نزول كردانيده اند ...

... (159a¯) در تاريخ اوايل شهور سنه 1298 يكهزار دو صد نود هشت بودكه از بلده تاشكند (159b¯/159a­) عبد الرحمان خان سردار با همراهى دو صد نفر جنكى بامداد حكمرانان و متصديان روسيه و بنى اصفريه و نصرانيه اسباب سفر و ادوات حرب مهيا كردانيده ازين بلده تركستان زمين و دشت قبچاق قدم مبادرت در ركاب مبارزت نهاده از ديار تاشكند ببلده بست كنت نزول فرموده ازانموضع عبور از درياى سيحون بنواحى بلده اوره تپه پيوسته بعد ازان از كوه ساران خرمن برف در هواى سرد سخت بنواحى بلده حصار ازان موضع از درياى جيحون بطرف ولايت بدخشان كذشته بعد ازان بقلعه خان آباد نزول فرموده در بسر عاقبت بخيرباد استراحت ورزيده در فصل بهار ستاره در برج حمل شب و روز برابر بودكه اخبارات از اطراف و اكناف عالم رسيدكه كوس دبدبه جهانكيرى را عبد الرحمان خان بنوازش فتح بلده بلخ كه ام البلاد كويند ظفر آين كردانيده لواى كشوركشايى و سرير سلطنت دارى را همچون سلطان بابرخان دوران ماضى كه از اراضى فرغانه و دشت قبچاق در بلده كابل و زابل برداشته گى آن فيروز بخت عبد الرحمان خانى و اولاد دواست محمد خانى را پياپى رسانيده اند و بعد از (160a¯/159b­) مرور ايام ليالى از بلده كابلستان درين بلده تاشكند ملازمان و نوكران عبد الرحمان خان پيوسته فرزندان و اولادان خدمتكاران و نوكران و اموالى كه درين ديار در حوالى سلطان يوزباشى ولد ملا قربان بدخشى در كذر ينگى شهر بود درينجا پيوسته آنمهمانان اهالى بلده تاشكند را بديار كابلستان رسانيدند ...

... (162a¯) و نيز در ين تاريخ در فصل ربيع ستاره در برج حمل ليلا و نهارا برابر بودكه از اخبارات روسيه و بنى اصفريه (162b¯/162a­) ونصرانيه معلوم درين بلده تاشكند كردانيده اعلام نامه ها رسانيدكه سلطنت دار الملك بلده فطيربرخ كه فرمان رواى اهل روسيه و نصرانيه است از عرصه وجود در كتم عدم انتقال نموده قايمقام و نايمنام در سلطنتدارى و حكمرانى از انباى زمانى كذاشت اين بود صورت حادثه ...(!)

و نيز در ين تاريخ بعد از مرور اشهرى در بلده تاشكند در اواخير ثور بودكه كوبرناطر كينرال تركستان زمين آديوتانت فون كوفمان بمرض فلاج مبتلا كرديده اطباى و حكماى اهل نصرانى و روسيه و بنى اصفريه از معالجه آن عاجز افتاده بعد از مرور شهورى و ليالى بهمان مرض مهلكه در فصل بهار و موسم كلسرخ بودكه انتقال از دار السرور بسراى حشر النفور نموده لاشه اورا درين بلده تاشكند در مقابل دبيرستان خانه اهل روسيه و نصرانيه كذاشته تيرهاى زنبورك و توب ها و زنبوركها بچهار حدود شى نهادند

در تاريخ غره رجب المرجب روز چهارشنبه سنه 1299 بودكه آفتاب داورى بربع فلك اخضرى بعد از طلوع خادرى در كننذ كجروى پيوسته تا بشش ساعت بخومى منخسف كرديده بعد ازان از عالم ظلمانى بعالم نورانى مبدل كرديده شد

در تاريخ غره محرم الحرام مطابق سال كوسفند 1300 (163a¯/162b­) بودكه شيرنيوف كوبيرناطر براى ترويج شرايع محمدى صلى الله عليه و سلم درون بلده تاشكند در مسجد جامع حضرت خواجه احرار ولى اشرافان و علمايان و فضلايان و اكابران و اعيان و قبايلان را حاضر كردانيده جمهور خلايق عامه غفير و كثير و انتخاب علما و فضلا از چهار اركان بلده اختيار بثلاثه ذو فنان زمان نموده اند اول از ركن حضرت شيخاوندطهوريان زبده دوران جناب متبحر وقت ايشان شريف خواجه قاضى ولد اعز ارشد ايشان پادشاه خواجه زيباچى و ملا ابو القاسم خليفه و ملا منهاج قارى و از ركن بيش اغاچ سجاده نشين زمان ابو القاسم خان ايشان و ايشان عادل خواجه و ملا اعظم قاضى و از ركن كوكچه ملا بايميرزا آخوند و داملا هاى و اعلم و ملا صالح آخوند خليفه و از ركن سيبزاريان ملا عزيز لارخان اعلم و ملا عبد الرسول اعلم و ايشان آرتوق خواجه حاجى خليفه باين مجموع العلمايانرا اهل بلده تاشكند امور كلى و جزئى شرايع محمدى صلى الله عليه و سلم را تفويض نموده از تعامل عرفيه رسميه را نيز كذاشته در قباله هاى اتفاقى نامهارا تحرير نموده بآن صاحب الاختياران اكابران دوران و الا زمان سپاريده اند دران اذدحام رستخير و دران معبد خانه متبركه مشك بيز(؟) فقاهت (163b¯/163a­) مآب زبده فظانت اكتساب افقه دوران و اعلم الدهر و الاوان و حكماى زمان داملا هادى اعلم عالمان خطاب باين اضعف الطلاب نموده چنين تقرير لسانى كرده اندكه اى شيرازه بند حوادثات پريشانى نكته پنج طغراى واقعات نسب نامه سلسله سلطانى بنتيجه بهبود توامان رونق مروج اديان اسلامى و اهل اعيانى و ملل محمدى صلى الله عليه وسلم مشتمل بسه علامات متفق و اجتماع ورزيد علامات اول انكه امروز ابتدأ هنقه(؟) است دويم انكه غره ماه محرم و ابتدا نوشتن تاريخ سال است سيوم انكه يكهزارسيصدرا همين روز نوشتيم كه روس ثلاثه مائه شد و ديكر ان امور عظيم به ترويج دين احمدى امروز باتمام رسيد و خاتمه اين امور يوما فيوما و هلم جرا الى آخره در ترقى افزايد و چندين شهور و آسال ماضى و استقبالى باين ذيل و باين مرتبه نتيجه نه بخشيده و تجدد اهل عالم باين نمط متجدد نكرديده و نشنيده كه كل جديد لذيذ كفته اشارت بابيات امام فخر رازى نموده اندكه

مثنوى

اكر دشمن نساز و با تو اى دوست

تو ميبايدكه با دشمن بسازى

اكر رنجى رسد مخراش

تو كل كس به لطف بى نيازى (164a¯/163b­)

و كرنه چند روزى صبر فرما

نه او ماند نه تو نه فخر رازى

درين هنكام و در خالات اتمام كلام متغير الحال كرديده آهى سرد از دل پردرد كشيده دست از آستين عجز دراز كشيده بسوى دست اين اضعف المدارا توصل نموده اين ابيات را زمزمه ميكرده اند

فرد

داديم تراز گنج مقصود نشان

كه ما نرسيديم تو شايد برسى

درانحالت مجلس منقضى كرديده ذو فنان و علمايان عصر مراجعت بوطن مالوفه نموده اند اين بود صورت واقعه تحرير يافت...

...(169a¯) و در تاريخ شهر شوال و الظفر الاسال 1303 بودكه اخبارات زلازيل اراضى دشت قبچاق و تركستان زمين از نواحى ايسيغ كول از موضع سوقولوق تا موضع قرابالتو و تا آقسو و تا بلده اشفره و تا قلعه مركى بموجب آيت كريمه اذ انزلت الارض زلزلاها دران نواحى زلزله سخت واقع شده كه مردمان و متوطنان از ظايفه تركانيه محمديه و نصرانيه و روسيه در دامنهاى كوهساران متوطن تا چهار فراسخ شرعى متصلا مزارعات داشتند تمامى آنها مصدوقه يوم يكون الناس كالفراش المبثوث و نكون الجبال كالعهن المنفوش حسب الحال آنمردمان گشته سراسمه بهر سو دويدن امكان نه پزيرفته چندين هزار خاندار غيراديان و از اديان كوهساريكه از قعر زمين بر آسمان خواسته بر بالاى اينمردمان كاشته بمضمون آيت (169b¯/169a­) يزدانى در حق اصحاب فيل بجمارة من سجيل موصف كرديده صولت زلزله فزاد ساعة را مردمان همان زمانه نموداران زلزله الساعة يشئ عظيم را از اكناف بلدان و از بلده تاشكند و از دشت قبچاق و ساير ديار از هر طرف مانى نواحى پيوسته چنين مشاهده و تماشاى باصره كرده اندكه آتش و نفت و چشمه و نجاراث(؟) و دود و بوى گوكرد و هلواى تعضن از محل زمين بر خواستن كوهسار و تخمينا از يك فراسخ نزديكى شدن آنموضع امكان ندارد ...

... و نيز در تاريخ شهر رمضان 1304 يكهزار سيصد چهار در هفدهم ماه متبرك شب چهارشنبه وقت سحرى در بلاد و دشت قبچاق در ولايت آلمتى از چهار حدود بلده تا بدواز سنك زلازل اكبر واقع افتاد كه هفده هزار خانه و از مردم و عمارت خشتين دو آشيابه زمين فرو رفته آب جارى شده مردمان (170a¯/169b­) بقيه به همين آفت بى هوش بودند بعد از دو ماه آرام كرفت...

... و در تاريخ شهر محرم در فصل بهار 1280 يكهزار دو صد هشتاد بودكه درين بلده تاشكند در محله كذر قيات در دوران سلطان سعيدخان غازى ولد سيد مله خان خاقان شهيد در زمان محاربه ملا عليم قلى امير لشكر بنصرانيه و روسيه ماده كاو عزيز بردى آقسقال قياتى دو گوساله تولد نمود...

... (173a¯) و ديكر حوادثات يوميه از زمان دوران فرخنده فرجام باعث الامن و الامان محمد على خان غازى شهيد و تا دوران سلطان سعيدخان غازى و ملا عليم قلى شهيد احضار حوادثات از عقول عقلا ممكن التحرير و التقرير و عدم الحصول فى المتفكر و عاجز از تصور بود بنابرين اكثر حوادثات يوميه را استماع از اهل ثقات همان زمانه ناظيران بنظر عبرت ديده و يا از نديمان زمان و از همركابان خواقين و از منشيان بيضا قلم و از مورخان انشا رقم و از شهزاده كان و خاقان زاده كان فطانت آثار و و خداقت (173b¯/173a­) نظار و از وزرا و از امرا و از اشراف و از سردار و از سرهنكان و از حكومتداران و از مباشران مملكت و از مبارزان روسيه سپه سالاران در هنكام روز مقاتلت و از صنادلان قبايلان و از جمهور فضايلمابان و سخنوران عصر استفهام نموده و اختلافات اقوال و اخبار را بقدر استعداد بشرى توافق بين الاقوال والاخبار والازمان و الاوقات و الليالى و الاسال و الشهور و الد هور و التاريخ و التشريح و الاجمال باتحقق عدم وسعت در اوان فطرت توامان و باوجود قلت استطاعت و لوازم عبوديت و بسعى كوشش شهزاده كان صاحب السلطنت دورانى و زيبا كلاهان فرغانى و تاجداران مصححان حكايت دانى و عبارت آرايان اراضى از هزاران هزاران حوادثات يوميات را شمه در قيد كتابت و در تحرير تمامت رسانيده باعث و منشا و سبب شيرازه بندى اين اجزاى پريشانى و فسانه سازى و اوراق رشته طرازى و زمزمه حكايه پردازى از مقام قصه نوازى عراق بنواى سپارش عشاق و بخاتمه قانون يكه خوانى رسانيده اند شهزاده كان و خاقان زاده كان (174a¯/173b­) و كجكلاهان و جواهر پاره كان و لعل بدخشانان ناسفته از رشته جمعيت حكومت كُسستكان كنبات النعش از نسيم تفرقه بزاويه فرقت افتاده كان قرة العينان فرغانى از بيشه شيرزاده كان دورانى و ديكر از سرهنكان و فرمانروايان از ديار كيش و سايره كرديده

و بعد از شهزاده سلطان سعيدخان غازى و ملا عليم قلى امير لشكر حكومتدارى و مملكت دارى بجماعه غيراديان بنى اصفر و روسيه و نصرانيه انتقال نموده شد تا فطرات مملكت فرغانه و بعد از انتقال حكومتدارى اين كاشانه ايضا بهمان جماعه و تاباين زمانه كه اكثر و اغلب ليلى و نهارى حوادثات و اخبارات بوقوع پيوسته را باعلام نامه و اخبارا

ت بخامه تسطير نموده و در قيد كتابت آورده بمباشران و اعيان ولايت رسانيده آكاه واقف از احوالات بلدان و ديار و امصار و صحرا و كوهسار از بحرو بر و از جزاير و صحاير از اراضى ماضى بلكه از اقاليم سبعه از مشرق و از مغرب و از شمال و جنوب از اقاليم چين و از طوران و ايران و از روم و هند و از يمن و يسار مطلع كردانيده بيان ازمان و ساعات و از (174b¯/174a­) شهور و آسال و تأريخ است ...

... (294a¯) اوشبو تأريخ جديدة تاشكند ننگ دفتر ثانى سى ننگ ابتداسى سلاطين ممالك فرغانه دان باشلانيب شول جايده اخيريگه يتيب تمام بولدى، وظيفم اصل نسخه دان تغير و تبديل سيز عينًا كوچورو بولكانلغيدان كلمه لارين حتاكه نقطه لارين قالدورماى و اوزكارتورماى، باشقه طرفلاريدن قطع نظر ايتوب 1935 نجى يل سنتابر اوليدان باشلاب 1936 نجى يل 17 نجى مارت ده كوچوروب بتورديم

نبيره خواجه سيد خواجه اوغلى ...